
غربت احساس غریبیست. از آن حس هایی که تا حدِ امکان از زیستن اش دوری میکنی. ولی انگار روزی دامنگیرت میشود. دامن من را که پاره کرد آنقدر گیر داد.
یافته ی هزار و چهارصد و پنجم: شاید در زندگی هیچوقت به جایی،به کسی یا به چیزی تعلق پیدا نکنیم. شاید زندگی همین عدم تعلق باشد.
داشتم در رابطه با این احساس و علت به وجود آمدنش صحبت میکردم که دیدم کج کج نگاهم میکند. شروع کرد به شمردن خوبی ها و دستاوردها. قطعاً من هم روزی برای آرام کردن خودم همینکار را میکردم. برای زنده نگه داشتن امید. برای احساس تعلق. اما امروز نه. زمانش نبود. هرکاری میکردم ذهنم به سمت مثبت نمیرفت. دلگیر بودم. خیلی.از آن روزهایی که به خدا می گویی: یا بزن خیلی عقب یا بره جلو ،اینجای زندگی دلم خیلی گرفته...
اما با تمامِ این وجود جدایِ حسی که آن لحظه داشتم به چشمانش نگاه کردم. میخواستم ذوقش را کور کنم. میخواستم واقعیت را با لحن غضبناکی برایش بازگو کنم. اما لحظه ای نتوانستم. لحظه ای که تصویر اشک هایش در افکارم نقش بست. با خودم گفتم : حالِ تو به او چه؟ شاید تحملش را ندارد.
مثل جرقهای تمام مصیبت های زندگی اش از جلوی چشم هایم رد شد. کم سختی نکشیده بود. شاید در اینجایِ زندگی دوست داشت چشمش را ببندد. فرقی نمیکرد اطرافش جنگ باشد یا بهشت فقط میخواست در گوشه ای چایش را آسوده بنوشد. حقش بود. پس از عمری سختی بالاخره آرامش را در درونش یافته بود. بیتفاوت نبود. خودم میدیدم چطور در تنهایی اشک میریزد. صدای نفس هایش را میشنیدم اما به روی خودم نمی آوردم.
فقط برای ثانیه ای با خودم گفتم : کسانی که سندروم «همه چیز خوب است» دارند شاید همان کسانی هستند که مصیبت هایی را پشت سر گذاشتند که برای من خارج از حد تصور است. شاید دیگر توان رویایی با حقیقت ها را ندارند.
در آغوش کشیدمش و این احساس غربت را در درونم نگه داشتم. شاید من هم روزی فارغ از هر مصیبتی در کنجی خلوت چایم را بنوشم که نهایت توقع من از دنیا ،همین چند دقیقه آرامش است.
۰۴/۱۱/۰۶
کیمیا