
گاهاً از روی عادت ، شب ها دیر میخوابم. انگار بدنم تمایل به بیدار ماندن دارد. اما وقتی با دقت بیشتری ذهنم را بررسی میکنم ،میبینم زمان هایی که ذهنم مشغول است، به خصوص اگر معانی و ماهیت زندگی برایم زیرسوال رفته باشند، شب ها خوابیدن کار ساده ای نیست. به این معنا که خواب دیگر آسودگی به همراه ندارد.
بیشتر شب ها ورزش میکنم، عادت کردم قبل از خواب کتاب میخوانم و یا خودم را در آغوش میکشم.
فکر میکنم همگی نشان از این دارند که بدن و ذهنم برای فراموشی تلخی ها به شیرینی دوپامین نیاز دارند.
دیشب در خواب ناامیدی سنگینی را تجربه کردم. رویاهایم هم در این شرایط بیمزه و خاکستری میشوند.
در خواب از انجام عملی به ظاهر ساده واماندم. کسی موقعیتم را درک نکرد اما همگی با نگاهی خیره و بیرحمانه احساسی تاریک را به جان وجودم انداختند. میگویم شاید دیگران آنقدر برایم حائز اهمیت نباشند به خصوص زمانی که بدون دیدن کلیات و جزئیات وقایع، من را قضاوت میکنند اما تا به حال میان جمع کسیری مخالف و قضاوتگر قرار گرفته اید؟ آنهایی که از شکست شما لذت میبرند و چشم هایشان میخندد؟
زمانی که ذهنم خسته و ضعیف میشود این نگاه ها مستقیم بر قلبم نفوظ میکنند و دردش تا مغز استخوانم میپیچد. در خوابم گویی توانمندیم زیرسوال رفته باشد در نهایت غمگین و ناامید شدم. یادم است قبلترها وقتی اینقدر احساس فرسودگی نداشتم شکوفایی من در غم اتفاق میافتاد ، زمانی که در اوج ناامیدی بودم. خودش محرکی میشد برای حرکت رو به جلو و می توانستم خودم را به خودم ثابت کنم و چه لذتی داشت هدف داشتن و ادامه دادن. در خواب دیشب گویی پذیرفته بودم که توانایی ای ندارم و نمی توانم. شاید اندوهی که در خواب قلبم را میفشرد همان ناامیدی از خود بود. شاید بیشتر از دنیا دلم از دست دست کردن خودم گرفته بود. انگار منِ شرور وجودم نمیپذیرفت که مدتی به حال خودم باشم. و مدام تکرار میکرد: این رفتار در تضاد با منِ وجودی ام است.شاید چون مدتیه که هدفم را میان اخبار و اشک ها گم کرده ام. انگار گم شدن هدف دلیل اصلی این سردرگمی باشد.
نمی دانم.
اما اینکه توانمندی هایت را از دست بدهی به این معنا نیست که از کمالگرایی و توقع ها رهایی یافتی؟ به معنای آزادی از بتسازی و انتظارات نیست؟ یا باید بابت از دست دادن آنچه که آن را استعداد میخوانند سوگوار باشم؟
به هر حال جواب ها معلق ماندند چرا که از آن خواب پریشان بیدار شدم. با موهایی بهم ریخته و چشمهایی که به زور باز میشدند. اینبار به شوق نوشتن بیدار شده بودم. گویا ذهنم ارتباطی رمانتیک با نوشتن دارد. شاید هم عاجزانه دست به دامان کلمات می شود تا کمی آرام بگیرد. احتمالاً تنها راهحل منطقی و احساسی ام همین باشد. فکر میکنم زمانی که ذهن و بدنم نیاز به استراحت دارند دوز اشتباهی از دوپامین را تزریق میکنم و نتیجه اش اوردوز احساسی و خواب های پریشان میشود. این کار نه بالغانه است و نه عاقلانه و حتی در تضاد با سلامت ذهن وجسمم است.
وقتی صبح با کرختی بیدار شوی و ذهنت ابری باشد یواشیواش متوجه میشوی که انتخابت برای آرام کردن ذهنت قبل از خواب منطقی نبوده. الان مطمئنم که این عادت های نامناسبه که روی تصمیمات و احساساتم سایه انداخته...
الان متوجه میشوم که خوب است تا شبها فارغ از هر ایده ی جدیدی یا هیجانی که خواب از سرم بپراند برای کاهش خستگی ذهنیام بنویسم. برای تخلیه ، برای رهایی ، برای آسودگی. نه یک نوشته ی منظم روزانه.
آزادنویسی ای که هر چه غصه ، ناپاکی و نگرانی است را با خود ببرد و بر دل سفیدی کاغذ بنشاند. شاید در این صورت خوابهای پریشان هم رنگی شدند.
امکانش هست تا همین عادت های کوچک و شفقت با خود حالم را بهبود بخشند؟
۱۴/۱۱/۱۳۰۴
کیمیا