
اولین بار که دیدمش میدرخشید،مثل ماه بود. اولین بار که دیدمش شاید به او حسادت میکردم، نمیدانم. به شور و شوقاش، به مرکز توجه بودناش، به گیرایی نگاهاش، به بیخیالیهایش. حسادت میکردم چون خودم تنها بودم و او میلیونها ستاره در اطراف خودش داشت، بلاخره او ماه بود دیگر! احساس جدید و عجیبی بود؛ برای من بیشتر خنده دار و مایهی تمسخر. شاید یکی از هزاران احساس نهفتهای که باعث شرم و خجالتم بود.
از آن روزها که این حس شگفتانگیز شروع شد ماهها که نه، سالها میگذرد. دوست داشتنش را دوست داشتم و با تمام وجود خواستار حال خوبش بودم. بیش از سی نامه برایش نوشتم، مخاطب نامهها بود اما برای خودم نوشته بودم. یک لحظهام به خودم اجازه ندادم که حتی کلمهای از این حس عجیب با او بگویم؛ نگاه عجیباش چنان دل من را زیر و رو میکرد که فرسنگها از او فاصله میگرفتم تا مبادا صدای تپشهای قلبم را بشنود یا مبادا که دستان یخ زدهام به او برخورد کند. چشماناش براق بود اما غمگین و آشفته، مگر میشد شادترین و سرخوشترین باشی اما غم ببارد با هر پلک زدنت. صدای گرفته و چشمان غمگین اصلا به او نمیآمد، برخلاف ظاهرش شکننده و ضعیف بود. در خلوت خودم او را "بچه" صدا میزدم. از نظر من کودکی غمگین بود که من شدیدا خواهان خنداندناش بودم. در یکی از آن نامههای مرموزم به او نوشته بودم "تو اگه تلاش کنی به پرواز در میای بچه جون، تو خاص و شگفت انگیزی!"
من در مسیری که خودِ گم شدهام را پیدا کردم او را هم پیدا کردم و با سماجت تمام هنگامی که شمع تولدم را فوت میکردم، او را آرزو کردم. دوست داشتنش مایهی آرامش بود و هیچ دلیلی نداشت که او هم بداند؛ همین که من میدانستم کافی بود. میترسیدم، میترسیدم توهمی باشد که ذهن من برای آرامش خاطرم او را برایم ساخته باشد.
همهی ما رشد میکنیم، تغییر میکنیم و بزرگ میشویم. او هم درگیر مشکلاتش شد؛ مشکلاتی که نمیخواست حلشان کند، میخواست از آنها فرار کند. من تحمل دیدن چنین حال روزی از او را نداشتم. تمام وجودم برایش در آتش میسوخت درست مثل اولین باری که دست من را برای سلام فشرد و درست مثل همان لحظهی آخر، همان روزی که برای خداحافظی دستاش را فشردم و او مرا در آغوش گرفت.
از این عشق نافرجام آموختم که آدمها لازم نیست در زندگی ما ماندگار باشند، فقط کافیست رد پای خود را در زندگی ما بگذارند. چه شاد و پرشور باشد چه غمبار، همین که به ما درس بدهند انجام وظیفه و لطف فراوان کردهاند.