
عاشق مردی همانند تو نخواهم شد، مردی مانند تو را هیچ گاه وارد زندگیام نخواهم کرد. چطور میشود کسی را تحمل کرد که واضح و عیان تو را دوست نداشته باشد؟
من محبتی که از تو نگرفتم را هم از مرد دیگری نمیخواهم، درعوضش واهمه دارم. به هر مردی بی اعتمادم. از دخترهای "بابایی" هم متنفرم! چطور شد؟ این عشق و علاقه را چطور از پدرشان کسب کردند؟ تو چطور نتوانستی آن را به من بدهی؟
فرزندی هم نمیخواهم اصلا، هیچ گاه قرار نیست کودکی را در کنار خود نگاه دارم، چون نمیشود؛ نمیتوانم. میترسم آن هم چنین شود. پدر اش را قرار است من انتخاب کنم و این دشوار است! چون میترسم مانند تو باشد.
اگر اشتباه کنم چه؟ تنهایی شیرینتر است و بی مسئولیتتر و رها تر. آزاد خواهی بود از هر انتخابی که عواقباش را دیگری ببیند.
آخر اگر عاقبت انتخاب اشتباهت را خودت بدهی خوب است، اما اگر آدمی بیگناه آن تاوان را ببیند چه؟ مقصر کیست؟ منی که انتخاب کردم که ای کاش نمیکردم.
من چون مادرم، زندگی را با مردی بیعاطفه نمیسازم. پایبنداش نخواهم بود، دلسوز نخواهم بود.