
آسمان، در حافظهی انسان، هرگز فقط یک پدیدهی طبیعی نبوده؛ بیشتر شبیه صفحهایست که بشر در دورههای مختلف، ناتوانی و جسارتش را همزمان روی آن نوشته است. در لحظههای هجوم و آوار، در سکوتِ سنگین بین دو انفجار، در سالهای قحطی و کوچ، نگاه به بالا نه از سر خیالپردازی، بلکه نوعی تنظیمِ دوبارهی درون بوده است. کمکِ آسمانی اغلب نه با شکافتن قوانین جهان، که با ایجاد فاصلهای باریک میان فروپاشی و دوام رخ داده؛ مکثی کوتاه که اجازه میدهد انسان دوباره تصمیم بگیرد بماند، ادامه دهد، یا دستکم فرو نریزد. آسمان در این معنا، وعدهگر نیست؛ شاهدیست خاموش، گسترده، بیطرف، که انسان زیر نگاهش اعتراف میکند محاسبه و سلاح و علم، هرچقدر پیشرفته، همیشه کافی نیستند.
در سوی دیگرِ تاریخ، همین آسمان در لحظههای عادیتر و روشنتر نیز حضور داشته: بارانی که درست بهموقع میبارد، بادی که مسیر فاجعه را عوض میکند، خبری که در بنبست کامل میرسد، انسانی که برخلاف منطق سود، میایستد. اینها بعدها نام «لطف» یا «معجزه» میگیرند، اما در لحظهی وقوع، بیشتر شبیه ادامهی ناپیدای طبیعتاند. حتی امروز، با ماهوارهها و دادهها و پیشبینیها، آسمان هنوز جایگاه فرافکنی آرزوهای جمعیست؛ جایی که امید، نه بهعنوان انتظار رخدادی خارقالعاده، بلکه بهمثابه مقاومتی درونی زنده میماند. نگاهکردن به بالا حالا بیش از هر زمان دیگر، نه برای طلب نجات فوری، که برای سبکتر کردن وزن زمین است؛ یادآوریِ اینکه چیزی، هرچند دیدهنشده، در جریان است.
نه برای حذف رنج، بلکه برای ممکنکردنِ ادامهی راه.
