
تو. بله، تو.
تو با انتخابهایت، با آنبچهبازیهای فکرنشده، با آن نفرتهای ارزانقیمت و تحلیلهای کوچهبازاری.
راستش را بخواهی؟ تو خودت معمار این جهنم شخصیات هستی.
مینشینی و سرنوشتت را، بدبختیهایت را، شکستهایت را، به گردن «آن یکی» میاندازی. «او» که مخالف میل کوچک توست. «او» که خواستهات را برآورده نکرد. پدر، رئیس، رفیق، سیاستمدار، یک غریبه در شبکهاجتماعی. این چه منطق کودکانهای است؟ دنیا برای دلخوشی تو نمیچرخد. دنیا یک ماشین سنگین، پیچیده و غالبا خشن است که بر پایه منافع و قدرت حرکت میکند، نه احساسات نازکِ تو.
تو قدرت فهم این را نداری یا نمیخواهی داشته باشی. از «سودجویی همهی جنگها» (War profiteeringترجمه) چیزی میدانی؟ میدانی آتش جنگ برای بعضی یک «تجارت» است؟ میدانی در پس رویدادهای بزرگ، بازیای خردکننده از سود و جغرافیا و منابع جریان دارد؟ (ترجمهThe Spoils of War) نه. تو ترجیح میدهی همه چیز را یک درام شخصی ببینی: «فلانی دوست من نیست، پس مقصر همهچیز است.»
چشمهایت را بستهای.
عمدا. چون باز کردن آنها یعنی دیدن واقعیتهای فجیع و ترسناک. یعنی پذیرفتن اینکه تو هم بخشی از مشکل هستی. یعنی قبول کردی که انتخابهایت، بر اساس لجاجتی کودکانه، تو را به این ورطه کشانده. تو یک «موش کور» خودخواستهای. در تونلِ تاریک تعصبت میکاوی و هر صدایی از نور را خیانت میخوانی.
چرا نمیتوانی خوشحال باشی؟
چون خوشحالی نیاز به «صلح» با واقعیت دارد. و تو در جنگ دائمی با واقعیت هستی. تو دنیا را نه آنطور که هست، که آنطور که دلت میخواهد باشد، میبینی. یک «هپروت رمانتیک» مسخره که حتی تحصیلکردههای جامعهات هم در آن غرق شدهاند. امثال شما در یک توهم دستهجمعی زندگی میکنید؛ فکر میکنید جهان باید عادلانه باشد، احساسات باید برنده شوند، و دشمنِ خیالیِ شما منشا همه شرارتهاست. غافل از مکانیسم شر (ترجمهMechanism of Evil) که بسیار سیستماتیکتر و پیچیدهتر از یک فرد است.
این متن برای این است که تو را یک تکان بدهد.
که فکر کنی. تو در یک حلقه خودساخته از رنج گیر کردهای: انتخاب احمقانه → نتیجه فاجعه → خشم و سرزنش دیگران → تکرار انتخاب احمقانه. این دور باطل را کی میشکنی؟ وقتی حاضر نیستی حتی برای لحظهای از لاک دفاعیات بیرون بیایی و ببینی جهان چگونه کار میکند؟ (ترجمهRealism in international relations تنها یک مثال کلان است. سیاست، زندگی، اقتصاد، همه بازی هستند. (ترجمهThe Game of Life and Politics) با قواعدی سخت. تو یا قواعد را میفهمی و بازی میکنی، یا له میشوی و به قواعد لعنت میفرستی. لعنت فرستادن که تغییری ایجاد نمیکند. میکند!؟
پس لایق این شرایطی.
بله، فعلا لایقش هستی. چون با وجود دسترسی نسبی به دریایی از اطلاعات، تو انتخاب میکنی که در یک مرداب کمعمقِ «علاقهمندیهای کودکانه» خودت شناور بمانی. انتخاب میکنی که نخوانی، تحقیق نکنی، عمیق نشوی. انتخاب میکنی که همه تحلیلهایت بر اساس دوست داشتن و نداشتنهای سادهلوحانه باشد. تو فیزیک جهان را انکار میکنی. طبیعت را نادیده میگیری و بعد، وقتی این طبیعت بیرحم تو را میکوبد، فریاد «ای عجب از ظلم چرخ» سر میدهی.
راهِ کم کردن بغرنجیات؟
از این حلقه بیرون بیا. یک قدم. همین الان.
تو محکوم به این رنج نیستی. تو داوطلب آن هستی. تا وقتی داوطلب هستی، هیچ تغییری رخ نمیدهد. انتخاب با توست: ادامه دادن زندگی در انیمیشن خیالیِ دشمنتراشی و شکست، یا مواجهه با جهانِ سنگین، پیچیده، واقعی — و شاید، پیدا کردن راهی برای حرکت در آن.
کافیست به خودت بگویی، دمی خفه شو و به اشتباههایت فکر کن.
چشمهایت را باز کن. این همه بدبختی، حاصل نگاهِ بسته توست.