ویرگول
ورودثبت نام
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is LookingAuthor
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

مهلا، از زیتون تا افرا

خانه‌شان در حومه‌ی دمشق، میان باغ‌های زیتون بود. مهلا صبح‌ها چای می‌گذاشت و پدرش، قبل از رفتن به مغازه، شاخه‌ای از یاس را می‌چید و می‌گذاشت لبه‌ی پنجره. مادرش هنوز خواب بود و خواهر کوچکش، نور، با موهای مجعد و چشم‌های درشت، دم در منتظر بدرقه‌ی پدر می‌ایستاد.

آن صبح اما یاس نچیده شد.

مهلا صدای اول را نه، صدای دوم را شنید. اولی در خواب گم شد. دومی اما خانه را لرزاند و گچ‌های سقف را روی پتو ریخت. بعدش سکوت نبود، یک همهمه بود. صدای دویدن، صدای گریه‌ی نور، صدای نفس‌های بریده‌ی مادر که می‌گفت: «برید، زود برید.»

پدر نیامد. مغازه‌اش آن طرف شهر بود و راه‌ها بسته شده بود.

سه روز بعد، مهلا با مادر و نور، سوار پیکان قرضی شدند و رفتند. با خودشان چیزی نبردند. نه عکس‌ها، نه لباس‌های عید، نه قابلمه‌ی مخصوص پختن «مجبوس» که مادر از مادربزرگ به ارث برده بود. مهلا فقط کیف دستی‌اش را برداشت که ته‌اش یک خودکار و دفترچه‌ی کوچکی بود که توش شعر می‌نوشت.

مرز را سحر رد کردند. هوا سرد بود و باران می‌آمد. مادر چادرش را کشید روی سر نور و مهلا چمدان را کشید روی زمین گل‌آلود. هزاران نفر مثل آنها، توی گل و باران، راهی هیچ‌کجا بودند.

لبنان، ترکیه، یونان. هر بار سوار شدن به یک قایق بادی که بیشتر از یک نعش‌کش شباهت به چیزی نداشت. مهلا توی قایق، دست نور را چنان محکم گرفته بود که مچش کبود شد. نور اما گریه نمی‌کرد. فقط چشم‌های درشتش را باز می‌کرد و به آسمون خیره می‌شد، انگار که منتظر دیدن یک ستاره باشد.

مادر توی یونان ماند. دلش را زد به دریا و نفس‌هایش بند آمد. نه از بیماری، از خستگی. مهلا هفده سال داشت و نور پنج سال. و حالا مادر هم رفته بود پیش پدر، آن طرف شهر، آن طرف زندگی.

کمیسر عالی پناهندگان سازمان ملل، اسمشان را نوشت. کلی مصاحبه، کلی سوال. اسم پدر؟ مرده. اسم مادر؟ مرده. چند سالته؟ هفده. چرا اومدی؟ جنگ.

بعد از یک سال و نومیدی، اسمشان را از توی لیست درآوردند. مقصد: کانادا. شهری به اسم ونکوور. مهلا نقشه را که دید، گریه کرد. تا آنجا آب بود. کلی آب. خیال کرد اگر کلی آب باشد، شاید آدم کمتر تشنه‌ی برگشتن بشود.

هواپیما که نشست، برف می‌آمد. اوایل نوامبر بود. نور پنجره‌ی فرودگاه را با دست لمس کرد و گفت: «این همون برفیه که توی کارتون‌ها می‌دیدیم؟»

مهلا جواب نداد. داشت به آن طرف شیشه نگاه می‌کرد. مردی با یک پلاکارد ایستاده بود. اسم خودش و نور روی پلاکارد بود. خیس و لرزان و خندان.

خانه‌ی جدیدشان یک آپارتمان کوچک بود توی طبقه‌ی سوم، بدون باغ زیتون، بدون یاس. همسایه‌ها مهربان بودند، اما اسمشان را درست تلفظ نمی‌کردند. مهلا صبح‌ها برای نور نان و پنیر می‌گذاشت، چای نمی‌ریخت. چای دم کردن مادرش بلد بود، خودش نه.

یک روز، بعد از شش ماه، معلم انگلیسی اش از او خواست یک انشا بنویسد: «در مورد خودت بنویس.»

مهلا قلم را برداشت و به آن دفترچه‌ی کوچک فکر کرد که ته کیف جا مانده بود، با شعرهای نیمه‌کاره‌اش. یک لحظه خواست بنویسد: من کسی هستم که پدر و مادرش توی خاک ماندند و خودش روی برف راه رفته. اما ننوشت.

نوشت: «اسم من مهلاست. یعنی جایی که آب آرام می‌گیرد. اینجا کلی آب هست. شاید یک روز من هم آرام بگیرم. من و خواهرم. یک روز.»

داستاننویسندگینوشتنرویاتقدیر
۳
۲
Who Are You When No One Is Looking
Who Are You When No One Is Looking
Author
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید