
داروی قاتل
«دیروز نوزدهمین روز بود و در نتیجه امروز، بیستمین روز است.
حالم خوب است و لیوان آب خورده شده روی میز نشان میدهد داروها را هم خورده ام.
بله.خورده ام.زمین زیر میز که خیس نیست.
لباس های آبی ام را هم پوشیده ام. لابد رنگ مورد علاقه ام است. آبی را بیشتر از هر رنگی دوست دارم.
کمی احساس گشنگی میکنم..پس هنوز غذای امروز نرسیده.»
«دیروز بیستمین روز بود پس امروز بیست و یکمین روز است.
حالم خوب است و لیوان نیم آب نشان میدهد نیمی از دارو هارا خورده ام.
یادم نمی آید کدام خورده شده و کدام منتظر حل شدنش در معده ام مانده.
لباس های آبی ام را پوشیده ام..رنگ مورد علاقه ام؟
تا جایی که میدانم..همیشه قرمز را ترجیح میدادم..شاید هم این فقط یک احساس است.
غذا هنوز نیامده.معده ام به دیر غذا خوردن و پر شدن از داروهای سوراخ کننده عادت دارد اما مغزم همچنان منتظر چوب شدن عقربه های ساعت است.»
«امروز بیست و دومین روز است.
بیست و دو روزی میشود که در این زندان چهار دیواری نمور، حبس شده ام.
تا جایی که میدانم آزمایششان روی روند حافظه ام است.
و بعد از آن تصمیم میگیرند که سرم سر جایش بماند و یا نه.
لیوان آب لبریز روی میز را در لانه مورچه ها که سالهاست پشت تخت کهنه فلزی زنگ زده، زندگی میکنند خالی میکنم.
لبخند روی لبم از بین نمیرود..
بنوشید و بنوشید..به مرگ که نزدیک شدید آب شمارا مینوشد.
لبخندم با نگاه کردن به لباس تنم میخشکد.
کاش این لباس منزجر کننده آتش بگیرد.
من از رنگ آبی متنفرم.
اگر بخواهم یک نامه اداری بنویسم،
سلام و عرض خسته نباشید خدمت غلامان این تیمارستان لعنتی.
لطفا لباس آبی را از لیستتان حذف کنید.شاید بیمار بعدی مثل من در نابود کردن شما مهربان نباشد.
خصوصا اگر قتل مردم برایش کم اهمیت تر از مورچه کشی باشد.
عقربه ها چوب شدند.وقت شام است.»
«دیروز بیست و دومین روز بود پس امروز بیست و سومین روز است.
حالم خوب است و لیوان آب خورده شده روی میز نشان میدهد داروها را هم خورده ام.زمین زیر میز که خیس نیست. اما زمین پشت تخت کمی نمور است.
لباس های آبی ام را هم پوشیده ام. لابد رنگ مورد علاقه ام است. آبی را بیشتر از هر رنگی دوست دارم.
احساس گشنگی میکنم..پس هنوز غذای امروز نرسیده.
در باز شد.حتما غذا رسید.»
در باز شد.
زن پیر سینی پر از غذا و داروی فردا را روی میز، جلوی پسر گذاشت و سرش رو بوسید. پنهانی گفت«داروهات و اصلا فراموش نکن پسرم.. تو که نمیخوای قاتل مورچه ها برگرده»
پسر سرش را تکان داد. معلوم است که نمیخواهد هم اتاقی های عزیزش را دوباره بخاطر یک روانی از دست بدهد.
بعد از آن زن پیر دفترچه را به سرعت گرفت و شروع کرد به خط خطی و پاره کردن چند صفحه.
دستانش میلرزید و کمی گُر گرفته بود اما پسر لبخند زد و چیزی نگفت. عدد ها هنوز سرجایشان بودند و پسر میدانست که فردا قرار است بیست و چهارمین روزش باشد.
“در چنل گرده خاکستری که لینکش در بیو نوشته شده از بیماری های روانی مینویسم و داستان های جادویی که از خرافات و افسانه ها الهام گرفته شدن اگه سبک نوشته هام رو دوست داشتید خوشحال میشم حمایتم کنین✨نگاه زیباتون بهم دلگرمی میده✨ 🥹❤️