ویرگول
ورودثبت نام
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

اَشک هایِ بنفش

اقیانوس بزرگ بود. آسمان بزرگ تر. رویا ها حتی از آسمان هم بزرگ تر بودند. دانه های شن و ماسه در ساحل به کف پاها می چسبیدند. آسمان زیبا تر از هر زمانی وسعت دنیا را به چشم‌هایش تقدیم می کرد. دست می کشید به نرمی ساحل. به دست هایی که برای به آغوش گرفتن موج های کوچک در انتظار بود. موج های کوچک و خندانی که با بازیگوشی به ساحل می آمدند و دوباره می رفتند. ایستاد و به روبرو نگاه کرد. به خط افقی که مرز بین آسمان و زمین را نشان می داد. دوست داشت در این طبیعت بکر گم شود. شبیه یکی از آن دانه های شن و ماسه. اما خبر نداشت که همین حالا هم شبیه همان ذره ها بود. کافی بود تا نگاهش را به سمت بالا بیاورد و بی انتهاییِ روبرویش را نظاره‌گر باشد. قدم هایش آهسته آهسته به جلو می رفت. دلش میخواست غرق شود. در آنجا که ماده تاریک همه ی فضای اطرافش را پر کرده و نورِ ستاره ها میدرخشد و ماهی های بزرگ و کوچک در گوشه و کناری همراه او در این سفر شنا می کردند. به وال تنها می اندیشد که چطور تبدیل به افسانه ی واقعیِ زندگی اش شد. صدایی که گوش شنوایی برایش وجود نداشت. به آن همه تنهایی فکر می کند. می بیند که چطور همراه آن عظیم الجثه راهی مسیرِ ناشناخته می شود و برای عشقی که هیچ وقت نصیب‌ش نشده اشک های بنفش می ریزد. اشک هایی از جنس تنهایی و غم که امیدی زنده را درون خودش دارد. زیباییِ پذیرفتن این تنهایی و رویارویی با دوست داشتنی که خود برای خود آفرید. اشک ها به رنگ بنفش درآمدند تا رویاها زنده بمانند. نگاه میکرد که چطور آسمان بالای سرش بزرگ تر و بزرگ تر می شود و اشک هایی که صورتش را خیس می کنند چه رنگی به خود گرفته اند. شبیه اشک های وال تنها شده بود که مدتی در کنارش به ملاقات تنهایی می رفت.

20260615

داستانتنهایی
۰
۰
در میان ستاره ها
در میان ستاره ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید