ویرگول
ورودثبت نام
ضد|Zed
ضد|Zedسلام به دوستان عزیزم.محمد مهدی هستم عاشق نوشتن و فیلم و سریال و تاریخ!
ضد|Zed
ضد|Zed
خواندن ۸ دقیقه·۲۱ روز پیش

سری داستان‌های تام باگزمید(وکیل خاکستری)/قسمت اول

قسمت اول
قسمت اول

(آغاز را در پایان دیدیم...آنگاه آخرالزمان را نزدیک یافتیم!)

زوشا: می‌تونید خودتون رو معرفی کنید؟
تام: بله، حتماً... تام... تام باگزمید...
زوشا: باشه... پس تام باگزمید... شما برای استخدام شرکت حقوقی رویس مانگاس درخواست داده بودید؟
تام: بله...
زوشا: کد پرونده ۱۳۵۹۰.
تام: بله... باید همین باشه...
زوشا: خب، ما سوابق شما رو بررسی کردیم. شما مدتی به‌عنوان مسئول روابط عمومی... شرکت... (به برگه نگاه می‌کند)... وی‌استار (کراس‌اور سریال «وراثت») کار می‌کردید! چقدر عجیبه که به‌عنوان یک وکیل، مسئول روابط عمومی بودید!
تام گلویش را صاف می‌کند، کمی مکث می‌کند؛ گویی خاطراتی از گذشته مثل نور از جلوی چشمانش عبور می‌کند.
زوشا: حالتون خوبه؟
تام: بله!... البته... بله... یک مدت اونجا کار می‌کردم...
زوشا با تعجب: خب، تقریباً ۱۰ سال!
تام سنش به ۴۳ می‌رسید و این برای سن او کمی زیاد به نظر می‌رسید.
زوشا: منظورم اینه که شما تقریباً ۴۲ سال سن دارید و به مدت ۱۰ سال اونجا مسئول روابط عمومی بودید، نه کارمند یک بخش یا حتی یک سالن؛ شما مسئول روابط عمومی شرکت وی‌استار بودید!
تام، گویی علاقه‌ای به یادآوری آن روزها نداشته باشد: بله، یک برهه خاص از زندگیم اونجا مسئول بودم، حالا گذشته و...
زوشا شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید: فقط دارم می‌گم، به نظر باید خیلی کاردرست باشی!
تام: شاید بوده باشم!
(کمی متزلزل به نظر می‌رسید و زوشا متوجه شد و ادامه نداد.)
زوشا: و به مدت ۵ سال هم در مؤسسه حقوقی همیلن، همیلن، مک‌گیل (کراس‌اور سریال «بتر کال سائول») مشغول بودید!
تام: بالاخره مدرک وکالتم یه‌جا به درد خورد!
(خنده‌ای تصنعی)
زوشا: بله، همین‌طوره!... با توجه به این‌که رویس مانگاس یک شرکت حقوقیه، برای من یه مقدار عجیبه که چرا در رزومه به حضورتون در شرکت وی‌استار به‌عنوان مسئول روابط عمومی اشاره کردید، در حالی که به‌وضوح در دستورالعمل اشاره شده بود تنها سابقه حقوقی ذکر بشه...
تام به صندلی‌اش تکیه داد و هنوز کمی عصبی بود: خب، به‌عنوان مسئول روابط عمومی به تیم حقوقی شرکت کمک می‌کردم...
زوشا دستانش را در هم گره کرد و با قیافه‌ای کنجکاو: جالبه... اون وقت این کمک دقیقاً چی بود؟
تام با جسارت همیشگی‌اش، اما به‌وضوح دستپاچه: بهشون کمک می‌کردم... یعنی پرونده‌ها باید برای معرفی به بخش دادگاه‌ها و دادستانی و هرگونه نیاز به رسانه‌ای شدن توسط من بررسی می‌شدند!
زوشا نیشخندی می‌زند: وی‌استار چند سال اخیر درگیری‌های حقوقی زیادی داشته، پس احتمالاً باید سرت خیلی شلوغ می‌بوده!
تام: شرکت بزرگ، درگیری‌های بزرگ هم داره... پس یه‌جورایی برای حفظ وجهه‌شون با روابط عمومی شرکت همکاری می‌کردند و من هم با توجه به این‌که... وکیل بودم، از این‌جور متن‌ها سر در می‌آوردم...
زوشا: عجیبه که اونا یک وکیل رو به‌عنوان روابط عمومی استخدام می‌کنن. به نظر می‌رسه که بیشتر از این‌که دنبال حفظ وجهه‌شون از طریق همکاری با روابط عمومی باشن، دنبال کسی بودن که بتونه با ادبیات دوپهلو حقوقی، اذهان رو فریب بده!
تام: آآآ... فکر می‌کنم این اتهام سنگینیه و ترجیح می‌دم ادامه پیدا نکنه...
زوشا مصمم: چطور؟ هنوز احساس وفاداری داری به اون‌جا؟
تام به‌وضوح تمرکزش رو از دست داده بود و دستانش زیادی جنب می‌خوردند.
زوشا: قضیه کشتی‌های مسافری... احتمالاً به‌خاطر همونه که زدی بیرون!
تام: فکر نمی‌کنم این موضوع ارتباطی به بحث‌مون داشته باشه...
زوشا: چطور نداره؟! تو این رو وارد رزومه کردی، دستورالعمل رو نقض کردی. با این‌که فکر می‌کنم قصد داشتی رزومه رو پر و پیمون کنی، اما حتی نیازی هم بهش نداشتی، چون ۵ سال وکیل شراکتی اچ‌اچ‌ام بودی!
تام: فکر کنم اشتباه کردم...
زوشا لحظه‌ای سکوت کرد و متفکر به تام نگاه کرد، در حالی که او سرش را می‌خاراند.
زوشا: حالت خوبه، تام؟
تام: چطور؟!
زوشا: نمی‌دونم، احساس می‌کنم ناآرامی! چیزی اینجا اذیتت می‌کنه؟
تام: نه!... فقط... فقط دلم می‌خواد تمرکز کنیم روی درخواست استخدام...
زوشا به جلو خم می‌شود، دستش را روی میز می‌گذارد و می‌گوید:
...می‌تونم بپرسم... یعنی می‌تونی اگر خواستی جواب ندی... ولی می‌تونم بپرسم چرا از وی‌استار بیرون اومدی؟
تام مکث کرد. به‌وضوح مشخص بود در فکر فرو رفته است. محاسباتش از جوابی که باید می‌داد گیجش کرد و ناگهان به خلسه رفت، و با بشکن زوشا انگار از خواب پریده باشد:
وجدان...
زوشا: وووجدان؟!
تام آب دهانش را قورت می‌دهد: وجدان!...
زوشا لبخند می‌زند؛ نه طعنه‌آمیز، نه تلخ، صرفاً گویی جواب تام برایش قابل قبول بوده باشد.
زوشا: ...ادامه می‌دیم... من اینجا توصیه‌نامه‌ای نمی‌بینم...
تام: توصیه‌نامه؟!
زوشا: توصیه‌نامه شرکت سابق!
تام، انگار دوزاری‌اش افتاده: آآآ... آره... توصیه‌نامه در کار نیست...
زوشا: این یعنی...
تام با صداقت جسورانه‌ای: اخراج شدم...
زوشا برای اولین بار شوکه شد: اخراج؟
تام: بله!
زوشا: اینو ذکر نکردی...
تام: باید ذکر می‌کردم؟!
زوشا: خب، روال کار اینه...
تام: من هیچ بندی برای این توی کاغذ ندیدم!
زوشا: خب، دستورالعمل...
تام ناگهان با خنده‌ای عصبی حرف زوشا را قطع کرد.
زوشا: ببخشید؟!
تام: معذرت می‌خوام...
زوشا: داشتم می‌گفتم باید نحوه خروج از شرکت سابق رو می‌نوشتید و من این رو نمی‌بینم!
تام، گویی تسلیم شده باشد: بله، حق با شماست. اشتباه از من بوده...
زوشا با تعجب و کمی کلافگی: فکر می‌کنم یک وکیل مثل شما باید دقیق‌تر یک فرم اداری رو پر کنه... ولی حالا این درخواست پر از ایراد و نقض دستورالعمله...
تام: متأسفم... باشه؟!... متأسفم... من این روزها چندان زندگی آرومی ندارم و فکرم مشغوله... می‌دونی؟!... بیمه‌ام قطع شده، حساب بانکیم تقریباً خالیه و به‌زحمت یک کار تو خواروبارفروشی این شهر مسخره!!!
(صدایش کمی بالا رفت)
...ببخشید... تو خواروبارفروشی مسئول فروش شدم، خرید مردم رو کد می‌زنم و... می‌دونی چجوریه، که؟!
/ب همکارش جینا، به خودش آمد!/

زوشا: ...فکر کنم آره...
تام: پس آره... اگر یک مقدار طبق دستورالعمل نیست، بذار به حساب این‌که... نتونستم خیلی خوب بخونمش، چون سرکارم و اغلب اوقات هم خسته‌ام!
زوشا، گویی در برابر تام از موضع سفت‌وسختش کمی کوتاه آمده باشد، به رزومه او نگاه می‌کند: خب، از زمان اخراج‌تون... (نیم‌نگاهی به تام، برای این‌که ببیند ناراحت نشده باشد)... تقریباً یک سال می‌گذره... در این مدت برای شرکت‌های دیگه رزومه فرستادید؟
تام سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد؛ یعنی نه!
زوشا: می‌تونم بپرسم چرا؟
تام مجدداً مکثی می‌کند، دستانش را در هم گره می‌کند و به پایین نگاه می‌کند و با صدایی گرفته: ...نمی‌خواستم...
زوشا: ببخشید؟
تام صدایش را بلندتر می‌کند: نمی‌خواستم... همین!
زوشا: و الان چرا می‌خواید؟!
تام با قیافه‌ای شکاکانه: ببینم، پرسش این سؤال‌ها نرماله؟! چون حس می‌کنم دارید از من بازجویی می‌کنید؟!
زوشا: عذرخواهی می‌کنم اگر همچین حسی دارید، ولی ما باید درباره کارکنانی که می‌خوایم استخدام‌شون کنیم شناخت خوبی پیدا کنیم! این شامل برخی اطلاعاتیه که روی کاغذ میاد و اطلاعاتی که شفاهاً ازشون طی مصاحبه می‌پرسیم!
تام با کنجکاوی آمیخته با استیصال: قانونیه؟!...
(یک‌دفعه انگار برق گرفته باشدش، به شکل طعنه‌آمیزی)
اووو... معلومه که قانونیه!... اینجا یه شرکت حقوقیه!...
تام بلند می‌شود و با عصبانیت و کلافگی، سامسونتش را برمی‌دارد، صندلی‌اش را دور می‌زند و می‌رود.
زوشا بلند می‌شود و صدایش می‌کند: آقا باگزمید!!!
تام به‌سختی جلوی خودش را می‌گیرد، می‌ایستد و برمی‌گردد.
زوشا از پشت میزش بیرون می‌آید و با قدم‌هایی به تام نزدیک می‌شود و با صدایی آرام و مهربان‌تر از زمانی که پشت میز نشسته بود: ما استعلام حقوقی شما رو از کانون وکلا گرفتیم!
تام: خب؟!
زوشا: شما وکیل خیلی خوبی هستید و این برای ما ارزشمنده که اعلام کنیم شاید بهتر از شما، در ۷ ماه گذشته، داوطلب نداشتیم...
تام: پس اونا برای چی بود؟! این‌که با من مثل یک مظنون رفتار می‌کنید؟! شاید براتون جالب باشه که من به معنای واقعی کلمه تحت فشار قرار گرفتم، و این در حالیه که خودم به‌شخصه ۲۴ ساعت تحت فشار زندگی نکبتم هستم...
زوشا با قیافه‌ای شرمنده: واقعاً متأسفم که این اتفاق افتاده، ولی آقا رویس (رئیس مؤسسه) اصرار داشتند که این مکالمه رو داشته باشیم!...
تام: آقا رویس؟!... پشت این قضیه، ریاست مؤسسه محترم رویس مانگاس هستند؟! چقدر جالب...
زوشا: رزومه شما، همون‌طور که گفتم، ارزشمنده و برای ما عجیب بود وکیلی جوانی مثل شما با این رزومه چرا در مدت یک سال گذشته هیچ درخواستی برای استخدام در هیچ شرکت حقوقی نداشته. البته حدس زدیم شاید به‌صورت خصوصی کار می‌کردید و از همه مهم‌تر این‌که چرا از هر دو شرکت سابقی که در اون‌ها کار می‌کردید اخراج شدید، علیرغم عملکرد قابل قبول!
تام: شما استعلام گرفتید؟! شما می‌دونستید و دوباره از من پرسیدید؟!
(خنده عصبی)
...می‌خواستید مچ‌گیری کنید! تبریک می‌گم... حالا فهمیدید گاهی اوقات ممکنه خالی ببندم!
زوشا: نه، اصلاً. ما همچین قصدی نداشتیم و لازمه بگم که با این‌که می‌دونستیم و پرسیدیم، شما به هیچ عنوان خلاف واقعیت پاسخی ندادید. آقای رویس مایل بودند این اتفاق بیفته و البته این یک روتینه. نیازی به نگرانی نیست.
تام: فکر می‌کردم نیاز به مجوز داوطلب داره؟!
زوشا: نه، این کاملاً روتین شرکته؛ نه اختصاصاً برای ما، بلکه برای کارفرما نوعی حق قانونی محسوب می‌شه!
تام: بررسی مراجع!... آه، حق با شماست... چه وکیل احمقی هستم!
(خنده عصبی)
تام ناگهان احساس می‌کند سرش تیر می‌کشد و درد می‌گیرد. دوباره خاطرات تلخ آن یک سال، آن همه خطر و مرگ و تعقیب‌وگریز و فرار و درگیری با کارتل‌ها و همکاری با سائول گودمن به‌عنوان همکار و رفیق، سر و کله زدن با کیم وکسلر به‌عنوان دوست صمیمی‌اش و تحمل فشارهای لوگان روی و همکاری با کندال و رومن و شیان برای سرنگونی پدرشان، از مقابل چشمانش عبور می‌کند.
زوشا: حالتون خوبه، آقا باگزمید؟
تام حس می‌کرد سرش گیج می‌ره، اما خودش رو کنترل می‌کنه. نیشخندی می‌زنه و می‌گه: سال سختی بود و داشتم... یه‌جورایی کارهایی رو امتحان می‌کردم... چون حس کردم وکالت برام... برام یه‌جورایی سنگین و پیچیده‌ست... پس بی‌خیالش شدم... ولی حالا... انگار بهش خیانت کرده باشم و اونم داره انتقام می‌گیره... پس... پس همین! و... و... اون قضیه اخراج‌ها، نمی‌دونم چی فکر می‌کنید درباره من، ولی برام مهم نیست اگر بخواد روی تصمیم نهایی شما تأثیر بذاره. توی رزومه ننوشتم چون نمی‌دونستم مهمه... نمی‌خواستم...
زوشا سرش را به نشانه درک تکان می‌دهد، نفس عمیقی می‌کشد و با لبخندی رضایت‌مندانه می‌گوید: درک می‌کنم، آقای باگزمید... جای نگرانی نیست... ما مفتخریم که اعلام کنیم به‌شدت علاقه‌مند به همکاری با شما هستیم...
تام: واقعاً؟!
زوشا: بله!... اگر مایل باشید، برای شرکت در جلسه هیئت‌مدیره وقت تعیین کنیم؟
تام آب دهانش را قورت می‌دهد و با لبخند: خب... خب، این خیلی خوبه!
زوشا: بله، همین‌طوره!
تام: آآآآ... حتماً. هر زمانی که شد، فقط کافیه بهم زنگ بزنید...
زوشا: فقط نمی‌خوام اختلالی در کار فعلی‌تون ایجاد بشه، حتماً از یک هفته قبل بهتون خبر می‌دیم...
تام ناگهان، انگار دوباره ذهنش به‌هم ریخته باشد: کار فعلی؟!
زوشا: خواروبارفروشی!
تام: ها!... بله... آره، لطف می‌کنید. صاحبش اعصاب درستی نداره، یه‌جورایی... مثل مزرعه‌دارای عصر استعمار می‌مونه...
زوشا کمی گیج می‌شود.
تام: یه‌جور اصطلاحه... بی‌خیال!
زوشا با لبخند: پس بهتون اطلاع می‌دیم.
تام تشکر می‌کند و برمی‌گردد. زوشا رفتن او را تماشا می‌کند، اما کمی بیش از معمول؛ میلی درونی، اراده‌اش برای برگشتن سر کار را مختل کرده بود. گویی به سمت تام کشیده می‌شد. تا زمانی که از دید خارج نشد، همان‌جا ایستاد و با نهی...

پایان قسمت اول./

داستانرماناکشندرامماجراجویی
۱
۰
ضد|Zed
ضد|Zed
سلام به دوستان عزیزم.محمد مهدی هستم عاشق نوشتن و فیلم و سریال و تاریخ!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید