
نمیدانم ساعت چند است، فقط میدانم دیروقت است.
صدای گریهی برادر نوزادم از گوشهی خانه میآید و نمیگذارد شبها به موقع بخوابم. من دانشآموز کلاس اولم و حالا صبحهایم را با خستگی شروع میکنم.
نمیدانم چرا، اما غمگینم. دلم میخواهد گریه کنم؛ مثل گذشته داد بزنم تا مادرم مرا در آغوش بگیرد و پدرم قربانصدقهام برود.
اما فقط صدای پدر را میشنوم که میپرسد: «به نظرت چی میخواد؟»
و مادر که سکوت میکند و گهواره را آرام تکان میدهد.
دلم میخواهد گریه کنم و کسی بپرسد: «به نظرت چی میخواد؟»
و کسی هم مرا در آغوش بگیرد و آرام تکانم دهد.
اما همه زیادی مشغولِ نوزاد کوچولو هستند.
دستهایم را دور بازوانم حلقه میکنم و برای اولین بار، با صدایی آرام گریه میکنم.
نمیدانم ساعت چند است، فقط میدانم دیروقت است.
حالا خانه ساکت شده؛ برادرم دیگر گریه نمیکند، و من سالهاست بزرگ شدهام
اما هنوز صبحهایم را با خستگی آغاز میکنم.
نمیدانم چرا، اما غمگینم. دلم میخواهد گریه کنم.
کسی بپرسد: «به نظرت چی میخواد؟»
و کسی هم مرا در آغوش بگیرد.
اطرافم تاریک و خالی است.
دستانم را مانند تمام این سالها دور بازوانم میپیچم،
ضربهای آرام روی شانهام میزنم،
نامم را صدا میزنم و میگویم:
«خیلی ناراحتم. به نظرت چیکار کنم؟»
و با صدایی آرام گریه میکنم