ویرگول
ورودثبت نام
مآدام ایکس
مآدام ایکسروزانه نویس.
مآدام ایکس
مآدام ایکس
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

دستانم را دور بازوانم می‌پیچم

نمی‌دانم ساعت چند است، فقط می‌دانم دیروقت است.

صدای گریه‌ی برادر نوزادم از گوشه‌ی خانه می‌آید و نمی‌گذارد شب‌ها به موقع بخوابم. من دانش‌آموز کلاس اولم و حالا صبح‌هایم را با خستگی شروع می‌کنم.

نمی‌دانم چرا، اما غمگینم. دلم می‌خواهد گریه کنم؛ مثل گذشته داد بزنم تا مادرم مرا در آغوش بگیرد و پدرم قربان‌صدقه‌ام برود.

اما فقط صدای پدر را می‌شنوم که می‌پرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»

و مادر که سکوت می‌کند و گهواره را آرام تکان می‌دهد.

دلم می‌خواهد گریه کنم و کسی بپرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»

و کسی هم مرا در آغوش بگیرد و آرام تکانم دهد.

اما همه زیادی مشغول‌ِ نوزاد کوچولو هستند.

دست‌هایم را دور بازوانم حلقه می‌کنم و برای اولین بار، با صدایی آرام گریه می‌کنم.

نمی‌دانم ساعت چند است، فقط می‌دانم دیروقت است.

حالا خانه ساکت شده؛ برادرم دیگر گریه نمی‌کند، و من سالهاست بزرگ شده‌ام

اما هنوز صبح‌هایم را با خستگی آغاز می‌کنم.

نمی‌دانم چرا، اما غمگینم. دلم می‌خواهد گریه کنم.

کسی بپرسد: «به نظرت چی می‌خواد؟»

و کسی هم مرا در آغوش بگیرد.

اطرافم تاریک و خالی است.

دستانم را مانند تمام این سال‌ها دور بازوانم می‌پیچم،

ضربه‌ای آرام روی شانه‌ام می‌زنم،

نامم را صدا می‌زنم و می‌گویم:

«خیلی ناراحتم. به نظرت چیکار کنم؟»

و با صدایی آرام گریه می‌کنم

دلنوشتهخاطرات
۳۶
۷
مآدام ایکس
مآدام ایکس
روزانه نویس.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید