
لنگهی دیگرِ زشتترین جورابم گم شده.حالا دو ساعت است که وسطِ اتاق نشستهام و هایهای برایش گریه میکنم.
صورتم را در آینه نگاه میکنم. ریملِ سیاه، دورِ چشمهایم پخش شده و رژلبِ قرمزی که به هوایِ دلخوشیِ لحظهای زده بودم، حالا دورِ لبم ماسیده و مرا شبیه دیوانههای فراری کرده.
دنیا بر سرم آوار شده. انگار آخرالزمان از راه رسیده. آخر وقتی لنگهی زشتترین جورابِ آدم گم شود، دنیا باید سر جایش بماند؟
هی تو! تو داری به من، یک دیوانهی فراری، میخندی؟ فکر میکنی من برای چیزهای مسخره گریه میکنم؟ نه عزیزم، نه! اشتباه حدس زدی. من برای بلاتکلیفیِ سرنوشتم گریه نمیکنم. برای حقِ نداشتهی اینترنت، برای دلِ ناخوش، یا برای آن لحظهای که از «مستر خزعبلات»، که ادعای دکترای روانشناسی دارد (جان عمهاش!)، پرسیدم: «یعنی این قرصها خوشحالم میکنند؟»
من برای تنها فرزندِ همسایه که صد و سه روز پیش مادرش را تنها گذاشت، گریه نمیکنم. برای خانههای ویران، برای آیندهی وحشتناکِ اقتصادی که مثل خوره به جانمان افتاده، یا برای کودکانِ سرطانی که در قحطیِ دارو، دست و پا میزنند. برای سالمندانی که هزینه درمان ندارند، برای جوانهایی که هر آن ممکن است از زندگی دست بکشند، یا پدرانی که شرمندگی، پیشانیشان را داغ کرده.
نه آدم حسابی! من برای اینها گریه نمیکنم. مگر احمقم که برای چنین مسائل کوچک و بیاهمیتی اشک بریزم؟ من تنها برایِ همین جورابِ زشتِ گمشده گریه میکنم.
دارد کمکم به سرم میزند به کوچه و خیابان بروم و سراغ جورابم را بگیرم. آخر آن زشتِ بیخاصیت، کدام گوری میتواند رفته باشد؟ به نظرت آقا مهربونه، فروشنده سوپرمارکت محلهمان، میداند کجاست؟ شاید خانم سالخورده و فضول همسایه بداند جوراب زشت من کجاست؛ آخر او حتی رتبه کنکورم را بهتر از خودم میداند!
شاید واقعاً باید بروم و مثل دیوانهها نام لنگه جورابم را فریاد بزنم، به امید اینکه دیگران هم به عقلم شک کنند، دست و پاهایم را بگیرند و مرا راهی تیمارستان کنند! آخر شاید در آنجا آرامش یابم. شاید در آنجا دارویی باشد که لنگهی جوراب زشتم را از یادم ببرد.
آخر من فقط میخواهم فراموش کنم. حتی میخواهم نامم را هم فراموش کنم. هرچه به سرم آمد و نیامد، تمام آرزوهایم را هم میخواهم فراموش کنم. خستهام. دیگر پاهایم توان گشتن به دنبال آن جورابِ مزخرف را ندارد. دیگر چشمانم اشکی برای ریختن ندارد. فقط میخواهم هر آنچه که بر سرم آمد را، این لنگهی جوراب زشتم را، خودم را فراموش کنم.
پ.ن:
گاهی فکر میکنم شاید بهتر باشد در توضیحات صفحهام بنویسم “گلایهنویس”! مرا ببخشید که گاهی با غرهایم، جورابهای گمشدهام و صبحهای دلگیرم، شما را هم دلگیر میکنم. چه کنم که هرچه میخواهم از امید، بهار و از اردیبهشت بنویسم، همین که دست به قلم میشوم، جورابهایم گم میشوند و اشکهایم جاری.
نوشتههای برخی کاربران اینجا را میخوانم؛ قلمهای کمنظیری که محکوم شدهاند به نوشتن از غم، حسرت و از نامردیهای زمانهمان. نوشتههایتان از غم را میخوانم و منتظر نوشتههایتان از شادی میمانم.
در آخر مراقب خودتان باشید، عزیزانم. شادی، روزی به خانهی ما هم سر میزند.(امیدوارم!)
ارادتمند؛ مآدام ایکس.