ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان کوتاه باغچه قتلگاه است

داستان از آنجایی شروع می‌شود که موهایش را در باد شانه می‌کرد درست مثل همه ی قصه های مسخره ی همیشگی موهایش در باد پرواز می‌کردند و به اعماق آبی ها میشتافتند و دستشان را بسوی خدا دراز می‌کردند و چقدر زیبا بود لحظه ی شکفتن غنچه های سرخ در باغچه ی حیاط خانه ی مادر بزرگ پیری که چشمم دیگر سوی دیدن نداشت و باغچه قتلگاهش بود و خاک باغچه تنها همدم شبهای تاریک و مبهم و منهدمش.چنار گوشه ی باغچه خبر از دردی میداد که پایانش به تاریخ می‌کشد و از ازل گلوی بشر را گرفته است.و زمان آه زمان بیچاره لحظه لحظه اش اشک می‌ریزد بر گور از پیش آماده شده ی درون یک مغز پوسیده ی پوک و خشک و خاک آلوده و غبار گرفته...و مادری که سینه هایش تکان نمی‌خورد و نفسش بالا نمی آید و یک نقاشی حجیم و کشنده و رئالیستی در سبک انشعاب رنگ ها و غرق در خون جلوی دیدگاه آسمان

و موهایش همان موهای رنگ کرده ی رو به آسمان حال دارد با آخرین نغمه های نسیم وداع می‌گوید و در خاک می غلتد و خود را به دست نوازشگر ریشه های زندگی درختان و جوانه های گل های سرخ باغچه می سپارد و از مادر زمین تغذیه می‌کند و پرورده می‌شود و سراییده می‌گردد و برای ابدیت نواخته می‌شود در نت های موسیقی شاعران و ترانه سرایان در آن سوی دریاها و کوه ها و نامش به نام همان جوانه گل سرخ باغچه تازه روییده شده در تاریخ می ماند و بر سر زبان مردمان رانده می‌شود و ای کاش که آن روز موهایش را در باغچه نمی رویاند و ای کاش پنجره ای رو به حیاط خانه نبود و ای کاش پدر برای همیشه رفته بود و ای کاش...

شاید اگر به چشمان خیس آسمان میشد نگریست همه چیز واضح تر نمایان میشد و خود را نشان می‌داد.شاخه های خشک سنوبر ها به شکستن عادت دارند و از عبور سرد لحظات می‌ترسند و پنجره میگرید و گلستان از مرداب سراغ لاله را می‌گیرد و مرگ در همین حوالی دارد وحشت کنان می‌ترسد و فریاد می‌زند و می‌دود و خود را پشت ایوان خانه پنهان کرده قلبش تند میتپد ای داد ازین حجم نگران آسیب پشت دیوار های کاخ افسرده ای وای از این تنهایی غریب سایه های رزم بی هنگام پناهندگان به شب و آه ازین سرما و آه ازین برف سفید و روکش یخی روی زمان که همه چیز را قفل کرده و همه چیز در جا باز ایستاده است و پرهای پرندگان دیگر یارای مقابله ندارد و دستان سبز و پر از شکوفه های بهاری درختان باغچه دارند خواب دخترکی را می بینند که سایه ی قتل و وحشت اورا در باغچه در نوردید...

باغچهداستان کوتاهداستان
۱۱
۵
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید