ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

داستان کوتاه "قعر نیستی"

امروز روزی بود که آخرین هم تیک خورد. آخرین نوشته‌ی رو دفترچه‌ی اهدافش و حس عجیبی داشت وقتی تیکش می‌زد.

تمام این صفحات تیک خوردند.

آنقدر تیک زده بود که دستانش نا نداشت. به این فکر می‌کرد که دیگر چه برای زیستن مانده؟

دیگر کدام قله را می‌خواهد فتح کند؟ اصلاً قله‌ای وجود دارد؟ اصلاً قله را فتح کند که چه بشود؟ این سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد و تکرار می‌شد و روحش را می‌جوید.

تمام زندگیش را برای این روز صرف کرده بود؛ همه‌ی جوانی‌اش، همه‌ی روزهایی که به سرعت آهی رفتند و دیگر حتی سایه‌شان هم از دور نمایان نیست. احساس خفگی می‌کرد، گویی دستی گلویش را فشرده باشد و راه تنفس را سد کرده باشد.

حس می‌کرد دنیا آوار شده روی سرش. دیگر همه چیز تمام شده بود؛ دیگر واقعاً همه چیز تمام شده بود و دیگر حتی هیچ‌چیز بدی هم وجود نداشت — اصلاً هیچ‌چیز وجود نداشت.

می‌خواست برای آخرین بار بنویسد و چند باری تلاش کرد و کلماتی بی‌معنی را می‌نوشت و خط می‌زد و در آخر شد چند جمله‌ی خط‌خورده‌ی نامفهوم روی کاغذی نیمه‌مچاله و خسته.

تا همین دیروز فکر می‌کرد که دیگر بعد ازین تیک آخر همه چیز خوب می‌شود، همه چیز عالی می‌شود و دیگر حالش بد نیست؛ دیگر دلیلی برای حال بدش وجود نخواهد داشت. اما اکنون که به آن فکر می‌کرد فقط احساسی گناهی می‌ماند ازین‌که از لحظه‌ی دیروز لذتی نبرده.

می‌خواست از جایش بلند شود؛ شاید باید دوشی می‌گرفت اما پاهایش را حس نمی‌کرد و اختیارشان را در دست نداشت. گویی که با همه‌ی این بدن تکه‌تکه‌شده غریبه است و اصلاً نمی‌داند کیست.

تمام زندگی جلوی چشمانش رژه می‌رفت؛ تمام آن لحظات و ثانیه‌ها را با حسرت نگاه می‌کرد. با خود به دخترکی می‌اندیشید که گویی برای همیشه مدفون گشته و هیچ‌وقت طعم زندگی را نچشیده باشد.

چشمانش را بست، بست و رفت به قعر سیاهی، به جایی که دیگر فقط نیستی بود که جولان می‌داد. چنان احساس رهایی می‌کرد که حتی نمی‌توانست آن را توصیف کند؛ کلمه‌ای برای توصیفش نمی‌یافت...

~مانا سیری

داستانداستان کوتاه
۱۱
۰
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید