
رقص آینه در پس موج،
چشمان خیسِ ابر کبود،
شکوهِ گورِ حجیمِ زمان،
پرواز پژواکِ نمناکی در ثانیهای دردآلود،
و کلامی که نمیگنجد،
و مرگی که پایان ندارد.
این چهرهی زهرآلود را
به کدامین آبیها به دعا برآریم؟
به کدامین نجوا میتوان چنگ زد؟
و آیا نسیم راست میگفت
که تبر، عاشقِ غنچهی مهآلود است؟
و گهگاه، در این ویرانی،
شاعری شاخهای را به تصویر میکشد.
سحر، در پسِ امواج دور، ایستاده
و ستارهها، بدرودکنان،
از لابلای شب
آخرین لحظاتِ مهتابی را به ارمغان میآورند.
بیدِ مجنونی دارد شعری مینویسد،
و دستانش سردرگم است،
و نفسش بازایستاده،
و کلمات میگریزند...
~ مانا سیری