ویرگول
ورودثبت نام
مانا
مانامن روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
مانا
مانا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

شعر "خزان شرق و جنوب"

خزان در میانِ آشفته‌ی باد روان است،

و سرودِ خاک از آزادیِ باغچه می‌خواند.

شادی، از عبورِ مبهوتِ گل‌ها از گلدان،

و مرگِ درویشانه‌ی عمیقِ یک زخمِ فروخورده،

و رنجِ عظیمِ این سکوتِ سالخورده.

چنار تکیه داده بر تهی‌شدگیِ زمان،

لحظاتِ رنگینِ شرمگین، آشفته بر روی دیوار،

و زمان، خسته از تکرارِ بی‌پایانِ این تکرار.

هیجانِ قناری‌ها از عطرِ تمنای ریشه‌ی درختانِ سنوبر،

پژواکی می‌آید از شرقِ دورِ بی‌حاصلِ معطر.

و سکونی محزون آرام‌آرام می‌گرید.

جنونِ ابدیِ عابران، به صف بسته در ازدحامِ کوچه‌های سایه‌اندود،

محوِ تماشای دیواره‌های کج و معوجِ قرق‌شده‌ی خرفت.

گورکنان مشغولِ کارند،

گورکنان مشغولِ کارند،

گورکنان مشغولِ کارند.

و جنوب و شرق در آتشِ خشمِ خدایگان،

و گرسنگان زیرِ ستبرِ افسرده‌ی انسانیت.

صدای حجیمِ انبوهِ ویرانی،

در میانِ کودکانِ ترس و لرز،

و بازیِ وحشت و مرگ.

صدای بغضِ فروخورده‌ی زنی در میدان به گوش می‌رسد،

و جنسیت از مرزهای جنونِ تاریخی می‌گذرد،

و خود را حبسِ ابدی فراری می‌دهد.

در این نقطه، باغچه جان می‌گیرد،

و تلاشی برای نفس کشیدن و شکوفا شدن.

شکوهی دوباره،

جلالی دوباره،

و بهاری دوباره.

اما باز، از شرق و جنوب،

پژواکِ مرگ‌بازی‌های کودکانه به چشم می‌رسد.

پژواکِ مرگ‌بازی‌های کودکانه به چشم می‌رسد.

شعرشعر سپید
۴
۲
مانا
مانا
من روانکاو و درمانگر تحلیلی هستم و اینجا نوشته های خودم رو به اشتراک می‌گذارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید