
خزان در میانِ آشفتهی باد روان است،
و سرودِ خاک از آزادیِ باغچه میخواند.
شادی، از عبورِ مبهوتِ گلها از گلدان،
و مرگِ درویشانهی عمیقِ یک زخمِ فروخورده،
و رنجِ عظیمِ این سکوتِ سالخورده.
چنار تکیه داده بر تهیشدگیِ زمان،
لحظاتِ رنگینِ شرمگین، آشفته بر روی دیوار،
و زمان، خسته از تکرارِ بیپایانِ این تکرار.
هیجانِ قناریها از عطرِ تمنای ریشهی درختانِ سنوبر،
پژواکی میآید از شرقِ دورِ بیحاصلِ معطر.
و سکونی محزون آرامآرام میگرید.
جنونِ ابدیِ عابران، به صف بسته در ازدحامِ کوچههای سایهاندود،
محوِ تماشای دیوارههای کج و معوجِ قرقشدهی خرفت.
گورکنان مشغولِ کارند،
گورکنان مشغولِ کارند،
گورکنان مشغولِ کارند.
و جنوب و شرق در آتشِ خشمِ خدایگان،
و گرسنگان زیرِ ستبرِ افسردهی انسانیت.
صدای حجیمِ انبوهِ ویرانی،
در میانِ کودکانِ ترس و لرز،
و بازیِ وحشت و مرگ.
صدای بغضِ فروخوردهی زنی در میدان به گوش میرسد،
و جنسیت از مرزهای جنونِ تاریخی میگذرد،
و خود را حبسِ ابدی فراری میدهد.
در این نقطه، باغچه جان میگیرد،
و تلاشی برای نفس کشیدن و شکوفا شدن.
شکوهی دوباره،
جلالی دوباره،
و بهاری دوباره.
اما باز، از شرق و جنوب،
پژواکِ مرگبازیهای کودکانه به چشم میرسد.
پژواکِ مرگبازیهای کودکانه به چشم میرسد.