
شعر در نگاهش خاموش گشت،
و شب به تاختن شتافت.
ستاره بدرودکنان
از مجلس گرم پدر،
مبعوثِ مبهوتِ ابدی،
و کاشتن یک لاله در باغچه.
سوارانِ خستهی مسیرِ هرزِ نگاه،
شکستنِ ثانیه در تصادف با نسیم،
و مقوای مچالهی گوشهی اتاق.
شاید کلمات معنا را برای همیشه گم کردهاند،
و در آشوبخانهی زبردستانهی معناها
از خود گریختهاند.
و شاید باران میبارد،
و آسمونِ کبود و تیره
نجوای شهوتناک لحظهی فراغ را
به صدا در میآرد.
نمنم دردانههای باغِ اقاقیها،
پای یک ساحره در میدان،
و حسادتِ آینه به دیوار.
و حسادتِ آینه به دیوار.