
چشمانت کاشیِ فیروزهایست و نگاهت حوضِ خانههای قدیمی با ماهیهای قرمزی که در آن میرقصند و ماهی که خودش را در تو میبیند.
لبانت قهوهی قجریست؛ درست مثلِ تهرانِ قدیم، با عطرِ قهوهخانههایی که غلغلِ قلیانها هرگز در آن خاموش نمیشد.
جامهی بر تنت فرشِ دستبافِ ایرانیست، گره خورده به نام تبریز و کاشان.
موهایت ابریشمِ ناب است؛ از جادهی ابریشم آمده، با ردی از چین تا سمرقند، انگار باد سالها تمرین کرده که چگونه لابهلای آنها آرام گیرد.
حرفهایت نُقل ارومیه است و نبات یزد؛ لبخندت چایِ لاهیجان است در استکانِ کمر باریکِ شاه عباسی، کنارِ سماوری که روشن میکند غروبِ تاریک را.
راه رفتنت مثلِ ضرب تار است، انگار ردیف را از بر داری.
تو بگو من با این همه ایرانِ جاری در تو، با این همه تاریخ و خاک و صدا؛ چگونه تو را نپرستم؟
چگونه دوستت نداشته باشم؟
-ماهی
- نیمچه بداهه