
دختر است دیگر؛ گاهی خسته میشود از محکم بودن!
گاهی دلش لطافت میخواهد، خنده میخواهد، سنگِ صبور میخواهد...
اوقاتی دلِ نداشتهاش میخواهد مانند تمام دخترهایی که اطرافش دیده برقصد، لاک بزند، بگرید و در آخر آغوشِ امنی منتظرش باشد.
گاهی میخواهد نقاب سرسختی و محکم بودن را بردارد و در تاریکترین گوشهی جهان تنها دختر ظریفی باشد که پایکوبی میکند.
او هم ظرافت را دوست دارد، مهر ورزیدن و مهربانی دیدن را حتی، او هم گاهی درهم میشکند و منتظر دست نجات میماند؛ آری اویِ قوی هم!
گاهی دلش میخواهد لباس رزم با روزگار را از تنش دربیاورد و تکیهگاهی پیدا کند و زنانگی خرجش کند.
گاهی او هم میخواد ناز کند برای کسی که نازش را میخرد، لوس شود، عزیز شود، دُردانه شود!
گاهی هوس میکند روحاً هم دختر باشد، دست بکشد از این همه تظاهر، تظاهر به مرد بودن!
گاهی او فقط منتظر لبخندیست تا امیدوار شود برای ادامه دادن، تا بداند حواسِ کسی به اوی بیکس که پیشترها فراموش شده است، هست.
آری او گاهی فقط میخواهد واقعا دختر باشد، فقط گاهی؛ همین.
- ماهی
1401