ویرگول
ورودثبت نام
ماهی
ماهیکمی نویسنده، روایتگر سکوتم. با جان و دل شنوای نظرات شما هستم.
ماهی
ماهی
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

شیطانِ مرتب

نمی‌دانم، شاید هم این‌گونه نبود.
نمی‌دانم، شاید هم این‌گونه نبود.

اما من یقین دارم که عشق زنی بود با چشمانی قهوه‌ای و موهایی خرمایی؛ لباسی سرخ بر تن داشت و موهای موج‌دارش در باد ایستاده بودند و دندان نشان می‌دادند به تقدیر!

لبانش هم همیشه سرخ بودند، انگار خونِ کلمه‌ها مدام از آن‌ها عبور می‌کرد و هیچ جمله‌ای بی‌تاوان گفته نمی‌شد.

در دستش جامی بود پر از مِی ناب، مملو از مهر که به جانِ هر عاشق و معشوقی قطره‌ای از آن می‌چکاند.

تا اینکه دل به مردی داد با لباس‌هایی سیاه، مرتب، اتوکشیده و قامتی که بویی از امنیت نداشت بلکه آن را بی‌نقص تقلید می‌کرد.

مرد بوی خطر نمی‌داد و همین ترسناک‌ترین بخشِ ماجرا بود.

عشق شیفته شد، نه از هوس که اصلا هوا را با عشق چه‌ کار؟

عشق دل به سکوت‌های مطمئن و نگاه‌هایی که هرگز دستپاچه نمی‌شدند و هیچ‌چیز را لو نمی‌دادند، باخت.

و مرد در نهایت با زنی با موهایی ژولیده و بدنی که همیشه بوی پوسیدگی می‌داد خیانت کرد؛ نه از نیاز که از عادت!

عشق، هرگز تصور نمی‌کرد شیطان بتواند این‌قدر مرتب باشد، این‌قدر بی‌نقص، این‌قدر قابل اعتماد و این‌قدر قابل توجیه!

از آن پس عشق شرور شد؛ جام را زمین گذاشت، سرخیِ لبانش به رنگِ زخم درآمد و موهایش دیگر در باد نرقصیدند بلکه گره خوردند به خاطره‌هایی که نه پاک می‌شدند و نه تمام.

عشق آموخت خیانت همیشه از دهان‌های کثیف نمی‌آید؛ گاهی از لبخندهای تمیز بی‌صدا می‌چکد.

و عشق از آن پس هر جا دو دل به هم نزدیک می‌شدند، میانشان ایستاد؛ نه از کینه بلکه از انزجار!

دیگر اجازه نداد هیچ احساسی به مقصد برسد و این قانون تازه‌ی او بود.

- بداهه

-ماهی

عشقشیطاندلنوشته
۴
۰
ماهی
ماهی
کمی نویسنده، روایتگر سکوتم. با جان و دل شنوای نظرات شما هستم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید