
اما من یقین دارم که عشق زنی بود با چشمانی قهوهای و موهایی خرمایی؛ لباسی سرخ بر تن داشت و موهای موجدارش در باد ایستاده بودند و دندان نشان میدادند به تقدیر!
لبانش هم همیشه سرخ بودند، انگار خونِ کلمهها مدام از آنها عبور میکرد و هیچ جملهای بیتاوان گفته نمیشد.
در دستش جامی بود پر از مِی ناب، مملو از مهر که به جانِ هر عاشق و معشوقی قطرهای از آن میچکاند.
تا اینکه دل به مردی داد با لباسهایی سیاه، مرتب، اتوکشیده و قامتی که بویی از امنیت نداشت بلکه آن را بینقص تقلید میکرد.
مرد بوی خطر نمیداد و همین ترسناکترین بخشِ ماجرا بود.
عشق شیفته شد، نه از هوس که اصلا هوا را با عشق چه کار؟
عشق دل به سکوتهای مطمئن و نگاههایی که هرگز دستپاچه نمیشدند و هیچچیز را لو نمیدادند، باخت.
و مرد در نهایت با زنی با موهایی ژولیده و بدنی که همیشه بوی پوسیدگی میداد خیانت کرد؛ نه از نیاز که از عادت!
عشق، هرگز تصور نمیکرد شیطان بتواند اینقدر مرتب باشد، اینقدر بینقص، اینقدر قابل اعتماد و اینقدر قابل توجیه!
از آن پس عشق شرور شد؛ جام را زمین گذاشت، سرخیِ لبانش به رنگِ زخم درآمد و موهایش دیگر در باد نرقصیدند بلکه گره خوردند به خاطرههایی که نه پاک میشدند و نه تمام.
عشق آموخت خیانت همیشه از دهانهای کثیف نمیآید؛ گاهی از لبخندهای تمیز بیصدا میچکد.
و عشق از آن پس هر جا دو دل به هم نزدیک میشدند، میانشان ایستاد؛ نه از کینه بلکه از انزجار!
دیگر اجازه نداد هیچ احساسی به مقصد برسد و این قانون تازهی او بود.
- بداهه
-ماهی