
گمت کردم، شاید همراهِ دستمالم زیر درختِ آلبالویی؛ شاید هم هنوز عمو زنجیرباف زنجیر وصالمون رو از پشتِ کوههای غم نیاورده.
شاید توی قایم باشک، قایم شدی و هیچوقت برنگشتی بیرون و من هنوز دارم دنبالت میگردم.
یا شایدم...شایدم وسطی بود و توپِ دلتنگی خورد به من و من از بازی بیرون رفتم.
نکنه رفتم پیِ لیلی بازی و پام افتاده توی خونهی غم و غصه؟
یا شاید با نخهای رنگیِ نخبازی دستاتو بستی به خاطرههام.
کاش میشد دوباره اسمِ رمز بگم، تا بیای بیرون از مخفیگاهت.
اما حالا هر چی میگم:«یهو بیا، تموم شد قایمموشک!» هیچکس از ته کوچه جواب نمیده.
باد، توپ قرمز رو برده. درخت آلبالو هم پیر شده. عمو زنجیرباف هنوز پشتِ کوه نشسته و زنجیر وصال ما رو گره نزده.
گمت کردم...
اما بعضی شبها که خوابم نمیبره، صدای خندهات از دلِ تاریکی میاد و من...، من بیاختیار دستمو دراز میکنم سمتِ هوا تا شاید دوباره وسطِ بازی، تو رو پیدا کنم.
- ماهی