ویرگول
ورودثبت نام
ماهی
ماهیکمی نویسنده، روایتگر سکوتم. حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.
ماهی
ماهی
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

یک من

قربان چشمانت شوم آدم که یک‌دفعه از دایره‌ی دوستانش بیرون نمی‌افتد.

کم‌کم است، آن‌قدر آرام که خودت هم دیر می‌فهمی.‌ اول کمتر حرف می‌زنی چون حس می‌کنی حرفت مهم نیست، بعد کمتر دیده می‌شوی، بعد کمتر شنیده و آخرش می‌رسی به جایی که اگر هم چیزی بگویی انگار به دیوار گفته‌ای!

یک روز می‌فهمی اسم تو دیگر وسط شوخی‌ها نمی‌آید، هیچ‌کس منتظر واکنشت نیست و هیچ‌ کس حتی نگاهت نمی‌کند.

عکسی که اگر پارسال بود حتماً توئم داخلش لبخند می‌زدی، امسال بدون تو منتشر می‌شود و حتی متوجه نمی‌شوند که جایت خالی‌ست.

تو نرفتی؛ واقعاً نرفتی، فقط عقب‌تر ایستادی چون جلوتر جایت ندادند.‌ آن‌قدر عقب که صدایت دیگر به جمع نرسید، آن‌قدر که نبودنت شد یک چیز عادی!

آدم‌ها هم عجیب‌اند؛ نه اینکه فراموش کنند، نه…به یاد نیاوردن را یاد می‌گیرند. تو می‌شوی یک خاطره‌ی بی‌اهمیت، یک «فکر کنم یه زمانی بود» که حتی ارزش لحظه‌ای مکث را هم ندارد.

و ناچارترین بخشش این است که هیچ‌کس با تو قهر نکرده، هیچ‌کس هم عمداً ترکت نکرده؛ فقط دیگر لازم نیستی. در نسخه‌ی جدید زندگی‌شان جایی برای تو نیست، آن‌ها جلوتر رفتند و تو بخاطر سنگینی کوله‌ی غم‌هایت جا ماندی.

حالا از بیرون که نگاه می‌کنی می‌بینی هنوز کنار هم‌اند، می‌خندند، برنامه می‌ریزند و اصلا نبودن تو هیچ‌چیز را به هم نریخته...

و تو جایی مانده‌ای بین «بودن» و «انگار هیچ‌وقت نبودن» نه آن‌قدر نزدیک که کسی دلتنگت شود و نه آن‌قدر دور که برای همیشه واقعا فراموش شوی.

-ماهی

- بداهه و کاملا چرت و پرت.

دلنوشتهغمگیندوستیدرد
۱۴
۴
ماهی
ماهی
کمی نویسنده، روایتگر سکوتم. حینِ قرمز کردن اون قلب، نظرات‌تون رو هم برام بنویسید، اون بیشتر خوشحالم می‌کنه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید