در من آشوبیست که دل را توان تحمل نیست؛ و عقل را توان یاری.
در من آتشیست که یارای خاموشیاش نیست؛ و تاب درخششاش.
در من دریاییست که آسمان در آن تابیده؛ و توان خاموشی شعلههای خورشید را نیست.
در من دنیاییست که پنهان در کهکشانی بیانتهاست.
و در کهکشان، قلب سرخ کوچکیست که شعلهاش تمام منظومهها را سوزانده.
و من، ملقمهای از تمام دنیاها که تنها یک خورشید دارد.
و از تمام داشتنیها فقط ماه را دارا نیست.
و از تمام خواستنیها خواهان یک قمر است؛
تا خاموش کند آتش بر جان افتاده را.
خواهان شبیست که آرام کند دریای خروشانش را
و بازتاب کند شعلههای خورشیدش را