محیا·۲ ماه پیشپسر سبز پدربزرگبابابزرگ ماشینش به جانش وصل بود. معتقد بود ماشین باید هر زمانی که نیاز فوری بود بیرون کشیده شود. برای خرید و مهمانیهای نسبتاً نزدیک از ماش…
محیا·۳ ماه پیشجریانجهان جریانها مرا با خود برد. نسیم مرا در دستانش گرفت و آسمانهای واقعی رویا را نشانم داد. رقص در میانهی صحرا، سکون نگاه در سبزی دشت و عش…
محیا·۳ ماه پیشلبخند شمعدانیحاضر غایب شنیدهای؟من همان بودمنه در مکاننه در کنار کسیدر زندگی.بودم ولی نبودم؛
محیا·۳ ماه پیشتصاحبشب بود؛زمین در سکوت بود و آسمان در غوغا.میغرید و میبارید.آسمان قصد نزدیکی به زمین داشت؛اما تواناییاش را نه.خود را به این…
محیا·۴ ماه پیشپردهپرده میکوبد.پرده، دریایی شده، خروشان؛ که برای بزرگتر شدن امواجش، باد را به خدمت گرفته.پرده میکوبد پنجره را؛طوفانی نرم و بیصدا، برای رها…
محیا·۴ ماه پیشبرهان عشقبه واقع عشق کدام است؟خورشیدی که همهگیر سرازیر میشود یا مهتابی که تنها برای بیداران، روشن است؟عاشقتر کدام است؟اتاقی که در دل شب، روشن است…
محیا·۴ ماه پیشآینههای تکراریآن روز، همانطور که تصویر کفشهایم را در پایههای نقرهایِ صندلیهای نارنجیِ کلاس واکاوی میکردم و استاد با چشمانی خسته و ذهنی مشغول، کلمات…
محیا·۴ ماه پیشدر ستایش ایرانحمام چهار فصل اراکهنر ایرانی، آینه روح طبیعت است. نگاه ایرانی به سازهها همیشه فراتر از مرزهایی میان آدمیزاد و طبیعت بوده. سقف، از همان آین…
محیا·۴ ماه پیشآشفتهدر من آشوبیست که دل را توان تحمل نیست؛ و عقل را توان یاری.در من آتشیست که یارای خاموشیاش نیست؛ و تاب درخششاش.در من دریاییست که آسمان د…