
حاضر غایب شنیدهای؟
من همان بودم
نه در مکان
نه در کنار کسی
در زندگی.
بودم ولی نبودم؛
میدیدم ولی تماشا نمیکردم؛
میشنیدم ولی گوش نمیکردم؛
دست میزدم اما لمس نمیکردم؛
من فقط عبور میکردم.
صدای سبزی برگ صنوبر به گوشم نمیرسید؛
لبخند شمعدانیها به نگاهم نمینشست؛
گرمای اغوش گرمم نمیکرد.
من احساس نداشتم؛
و این یعنی من نبودم.
من حاضر غایبی بودم که از بودن فقط املایش را میدانست.
اکنون،
من باز هم حاضر غایبم؛
غایب به جهت دیدن و تماشا کردن و فهمیدن؛
هستم و گویی نیستم.
من یکی شدم؛
با تمام دیدنیها و نادیدنیها.
من تماما او شدم.
و حالا حضور را احساس میکنم.
در اوج نبودن و در اوج نیستی حضور را لمس میکنم، بو میکشم، میبینم و نظاره میکنم.