ویرگول
ورودثبت نام
محیا
محیامهندس عمرانی که در معماری سازه زندگی‌ش لنگ می‌زند. https://t.me/mim_ravan
محیا
محیا
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

لبخند شمعدانی

حاضر غایب شنیده‌ای؟

من همان بودم

نه در مکان

نه در کنار کسی

در زندگی.

بودم ولی نبودم؛

می‌دیدم ولی تماشا نمی‌کردم؛

می‌شنیدم ولی گوش نمی‌کردم؛

دست می‌زدم اما لمس نمی‌کردم؛

من فقط عبور می‌کردم.

صدای سبزی برگ صنوبر به گوشم نمی‌رسید؛

لبخند شمعدانی‌ها به نگاهم نمی‌نشست؛

گرمای اغوش گرمم نمی‌کرد.

من احساس نداشتم؛

و این یعنی من نبودم.

من حاضر غایبی بودم که از بودن فقط املایش را می‌دانست.

اکنون،

من باز هم حاضر غایبم؛

غایب به جهت دیدن و تماشا کردن و فهمیدن؛

هستم و گویی نیستم.

من یکی شدم؛

با تمام دیدنی‌ها و نادیدنی‌ها.

من تماما او شدم.

و حالا حضور را احساس می‌کنم.

در اوج نبودن و در اوج نیستی حضور را لمس می‌کنم، بو می‌کشم، می‌بینم و نظاره می‌کنم.

نویسندگیعشقزندگیفلسفه
۹
۰
محیا
محیا
مهندس عمرانی که در معماری سازه زندگی‌ش لنگ می‌زند. https://t.me/mim_ravan
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید