
بابابزرگ ماشینش به جانش وصل بود. معتقد بود ماشین باید هر زمانی که نیاز فوری بود بیرون کشیده شود. برای خرید و مهمانیهای نسبتاً نزدیک از ماشین استفاده نمیکرد. سالی به ۱۲ ماه اگر مادربزرگ اصرار میکرد که با ماشین به خانه خواهرش برود، ماشین را برای رفتن به مهمانی بیرون میکشید. همیشه میگفت ماشین آدمیزاد نیست که یک تولد و مرگ داشته باشد، ماشین تولید که شد مرگ نباید داشته باشد.
اواخر اردیبهشت ماه بود که مادربزرگ انقدر در گوش پدربزرگ خواند تا بالاخره اواسط خرداد ماه و بعد از تمام شدن امتحانات ما، پدربزرگ راضی شد با پیکان سبزش به دیدار دوست قدیمیشان در شیراز برویم.
از صبح روزی که قرار بود راه بیوفتیم، پدربزرگ غر میزد که این ماشین تا به حال وزن ۵ نفر را تحمل نکرده، صدبار به این زن گفتم وزنت را کم کن، ماشین نحیف من نازش زیادتر از توست.
خلاصه تمام مسیر تهران تا شیراز کمی با ترانههای قدیمی پدربزرگ و بیشتر با غرها و بحثهایش با مادربزرگ گذشت. به شیراز که رسیدیم حیاط خانه دوست خانوادگیمان جایی برای پارک ماشین نداشت و پدربزرگ به ناچار مجبور شد ماشین را جلوی در پارک کند. شام را که در خانه دوست شیرازی خوردیم، پدربزرگ بنا کرد به خداحافظی. مادربزرگ که داشت از خجالت آب میشد و خبری از قصد شوهرش نداشت با صورت گلافتاده گفت کجا آقا؟ پدربزرگ گفت با اجازه شما و صاحبخانه عزیز، من شب را در ماشین بخوابم. خیالم راحتتر است. میترسم دزدی، بچهای یا حیوانی به پیکان آسیب بزند.
هرچه همه اصرار کردند که زشت است به گوشش نرفت و کار خودش را کرد.
صبح به جای خورشید شیراز، صدای فریاد پدربزرگ خواب را از چشمانمان گرفت. همگی با عجله به حیاط دویدیم. در راه مادربزرگ دعا میکرد که در ماشین بلایی به سر پدربزرگ نیامده باشد. دم در که رسیدیم، پدربزرگ روی زمین نشسته بود و گریه میکرد و دائماً میگفت پیکان سبزم خش برداشت.
مادربزرگ چند ثانیه برای سلامتی پدربزرگ نفس عمیقی کشید و بلافاصله شروع کرد به حرص خوردن بابت ابروریزی به راه افتاده.
آن روز پدربزرگ همه را روانه تهران کرد تا فوراً به خطی که روی ماشین افتاده رسیدگی کند» و پسر عزیزش را تیمار کند. تمام راه مادربزرگ برای ابرویش غر میزد و پدربزرگ قدم به قدم میایستاد تا ببیند خط روی ماشین بزرگتر شده یا نه.