ویرگول
ورودثبت نام
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگیدر چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ روز پیش

اولین گناه ، آخرین فرزند

پدر و مادر عزیزم،

اکنون که این نامه را می‌خوانید

میلیون‌ها، شاید میلیاردها سال گذشته است.

چیزهایی با چشم دیدم

و چیزهایی در تاریخ خواندم

که آدم را به این نتیجه می‌رساند

جهنمی که می‌گفتند

همین‌جاست.

بلایی نمانده

که خواهران و برادرانم

بر سر هم نیاورده باشند.

پشیمانم.

حرف‌های تند و تیزی دارم،

اما گفتنشان

دردسر دارد.

پس فقط یک چیز می‌گویم:

با یک تصمیم اشتباه

ما را انداختید وسط جهنم.

امیدوارم خدا شما را ببخشد.

جای ما این‌جا نبود.

سرنوشت ما

تاوان اشتباه شما نبود.

و چه جنایتی

در حق ما کردید.

شما که دیدید

از بهشت رانده شدید،

چطور دلتان آمد

این جهنم را

با ما شریک شوید؟

آیا

عذاب فرزندانتان

برای‌تان لذت‌بخش بود؟

شاید بگویید

به نفع‌مان بوده.

همیشه

برای توجیه هر اشتباه

یک جواب پیدا می‌شود.

اما من

دیگر اشتباه نمی‌کنم.

فرزندم،

هرجا که هستی

این را بدان:

به یقین

آن‌جا

از این‌جا بهتر است.

من

دیگر

به سمت درخت ممنوعه

نخواهم رفت.

داستانزندگیتاریخطنزدلنوشته
۲
۰
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
در چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید