ویرگول
ورودثبت نام
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگیدر چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ ساعت پیش

تکلیفِ کبری

همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنند

به انها حسادت می‌شود.

همه می‌گویند:

نه، من حسود نیستم.

ولی بیایید قبول کنیم؛

همه‌ی ما حسودیم.

فقط نسبت به بعضی‌ها کم،

نسبت به بعضی‌ها زیاد.

وقتی می‌بینی عزیزترین آدم زندگی‌ات

یک ماشین خوب خریده،

کم‌ترین حالتِ حسادت می‌آید سراغت.

اما وقتی می‌بینی

کسی که با او در رقابتی

مدام جلو می‌رود

و تو نه،

از حسادت می‌ترکی.

تو می‌گویی:

نه.

عمرا.

منو حسادت؟

باشه، تو راست می‌گویی.

برگردیم به اولین حسادتی که یادم می‌آید.

کلاس اول دبستان.

تازه چندتا حرف و کلمه یاد گرفته بودیم.

اصلا برایم جذاب نبود که می‌توانم بخوانم و بنویسم.

هیچ حس خاصی نسبت به سواد نداشتم.

همه‌چیز آرام و منطقی جلو می‌رفت.

تا این‌که یک روز

معلم، شهاب را برد پای تخته.

مشق‌هایش را به همه نشان داد.

کلی ازش تعریف کرد

و گفت برایش دست بزنید.

شاخک‌هایم تکان خورد.

چه حس خوبی!

دست زدن برای شهاب.

منم می‌خواهم.

باید نشان بدهم

از او بهترم.

پنجشنبه بود.

یک روز و نیم وقت داشتم

خودم را بهتر از او کنم.

حتما شنبه

خانم معلم شگفت‌زده می‌شود.

می‌گوید برایم دست بزنید.

کل کلاس حیرت می‌کند.

تا رسیدم خانه

شروع کردم به نوشتن از روی کتاب.

مادرم

به زور

برای ناهار و شام

من را پای سفره می‌برد.

از پنجشنبه ظهر

تا غروب جمعه

فقط نوشتم.

فقط نوشتم.

و نوشتم.

حتی کلماتی را که بلد نبودم،

مثل نقاشی،

فقط شکلشان را می‌کشیدم.

سرم گیج می‌رفت.

حالت تهوع داشتم.

ولی تشویق شدن در کلاس

و توجه معلم

می‌ارزید.

بالاخره تمام شد.

احساس رضایت.

پیروزی بعد از جنگ جهانی دوم.

آخیش.

بخوابم

تا فردا صبح

خانم معلم

هزار تا کارت «هزار آفرین» بدهد.

کلی تشویق.

شنبه صبح شد.

با شوق رفتم مدرسه.

منتظر بودم معلم برسد و بگوید:

مشق‌هایتان را بیاورید.

یکی‌یکی دفترها را دید.

نوبت من شد.

ضربان قلبم بالا رفته بود.

صدایم زد.

دفترم را داد دستم.

تمامش

با خودکار قرمز

خط خورده بود.

پایینش

یک جمله نوشته بود.

نمی‌توانستم بخوانمش.

زنگ تفریح که خورد

رفتم پیش یک کلاس دومی.

گفتم:

اینجا چی نوشته؟

گفت:

«هر تکلیف

در زمان تدریس

نوشته شود.»

جنگ جهانیمدرسهروانشناسینوستالژیداستان
۴
۰
داستانی به کوتاهیِ زندگی
داستانی به کوتاهیِ زندگی
در چارچوبی مشخص، پر از تناقض و بلوا، پر از پرتاب و تکان و چرخش، ولی ثابت و آرام. _شاید زندگی قبلیم یه ماشین لباسشویی بودم .…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید