او متاثر از جهانی بود که در آن میزیست، کتابهایی که میخواند و محمولههای دانش که در آنها غرق بود و تصمیم داشت یک روز از سوراخ انتهای یکی از محمولهها خود را نجات دهد و نفسی تازه کند.
بیرون، صدایِ پرندگان شنیده میشد. او یک آدمِ معمولی بود؛ مثل ستارگانِ شب کویر که همه در نهایت درخشندگی، شبیه همند.
در آن زمان، رودخانههای زرین جریان داشتند که درخشش آنها هوش را از سر هر بینندهای میربود. آنها نقطهی آغاز و پایان نامشخصی داشتند و درخشش آنها شبیه خطوط اکلیل بر کنارههای چشم دخترکان نوجوان بود؛ آبی اکلیلی.
رودخانه آبی اکلیلی منتظر بود، فقط برای دیده شدن و گذر نیامده بود، رودخانه آمده بود تا او را سوار قایق با خود ببرد اما او هنوز تصمیم نگرفته بود، تازه از محموله خارج شده بود و تماشا او را کافی بود.
قایق کم کم به کرانههای آبخوست رانده میشد.
دلش شبیه چشمکِ اکلیلهای رودخانه، بالا و پایین میرفت. نمیدانست چه نیرویی است که او را به سوی قایق و قایق را به سوی آبخوست میراند؟

پ.ن:
۱. نوشته شده در فروردین ۱۴۰۴، فکر کنم بعد از خواندن آتالا و رنه با ترجمه دکتر کزازی بود. یادم است آن روزها من محو چشماندازهای ناب کتاب بودم.
۲. "آبخوست" معادل فارسی جزیره است. دوستش دارم، قشنگ است به نظرم.
۳. اینها را که گفتم و نوشتم بیخیال، خودتان چطورید؟