ویرگول
ورودثبت نام
مداد سیاه
مداد سیاهمتیو کاتبرت، پدرخوانده آنه همکلاسی آنت و لوسین همسایه مجید و بی‌بی پادکست هفت چنار
مداد سیاه
مداد سیاه
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

روزی روزگاری، زن بودن

امروز مادرم تلفن کرد. نزدیک غروب بود. گریه می‌کرد. از نگرانی ورم نخوابیدهٔ زانوی تازه عمل کرده‌اش.

به حرفهای مزخرف خواهر بزرگتر همه چیز دانش گوش کرده بود. آرامش کردم. آرام شد.
قرار فیزیوتراپی فردا را به او گفتم.

گوشی را گذاشتم. گریه‌ام گرفت. اما گریه نکردم. در نقش پسرش نبودم که برای دردهای مادر گریه کنم، در نقش مردش بودم. باید کوه بود. تکیه گاه یک زن اگر گریه کند، زن خودش را می‌بازد.

تازه، اگر دوباره تلفن می‌کرد می‌فهمید گریه‌ کرده ام، می‌شکست.

دلم برایش سوخت. اگر شوهرش زنده بود او آرامش می‌کرد. شاید اصلا دلش ناز کشیدن میخواست. او زن امروز نیست که شعارهای فمینیستی مغزش را پوک کرده باشد و سودای قوی بودن برش داشته باشد.
او زن دیروز است. زن قناعت، زن صرفه جویی، زن خانه، زن سر کردن با یک لقمه نان، زن نگران داد و بیداد صاحبخانه بودن. زن ناز کردن. او زن امروز نیست ؛ او قوی بودن را فریاد نه، در سکوت زندگی‌اش کرده.

حتما دلش مردش را میخواست که کنار بسترش بنشیند و نجواوار و دلسوزانه در گوشش بگوید؛ «چیزی نیست، خوب میشوی، بزرگش نکن. من هستم، غصه چه چیزی را می‌خوری زن؟!»

دلم برایش سوخت. مثل روزی که از بیمارستان به خانه آوردمش. همان لحظه که کفشهای مندرسش را از پایش در آوردم. کفشی که از بس کفی‌اش ساییده شده بود، هیچ آج و نوشته‌ای برایش نمانده بود تا سایزش را بتوان خواند و بدون آنکه بفهمد و مانعت شود یک جفت نویش را برایش خرید.

دلم میخواست همانجا بنشینم، پایه‌های واکر امانی‌اش را بغل کنم و هم بجای خودم و هم بجای او و سی و یک سال تنهایی بار زندگی بدوش کشیدنش، زار بزنم.
هم اشکش را داشتم و هم هق‌هقش را. اما او توان ساعتها ایستادن را نداشت.

دلم برایش سوخت، برای این همه سال هوس نکردن یک خوراکی خوشمزه و خوش‌بو.
برای این همه سال هوس نکردن یک میهمانی، برای این همه سال در خود ریختن و فریاد نزدن.

برای این همه سال از خود زدن و برای بچه‌هایش کفش و لباس نو خریدن.
برای این همه سال که خودش برای خودش ناز کرد و خودش ناز خودش را خرید.

دلم برایش سوخت. اگر تو بودی حتما می‌گفتی: « دلسوزی اصیل نیست». آری میدانم. ما هیچ چیزمان اصیل نیست.
رنجی که بردیم هم اصیل نبود، دمی که برنیاوردیم هم اصیل نبود، صورتی که در پستو سرخ می‌کردیم هم اصیل نبود.
تنها اصل اصیل زندگی‌مان مرگ زودهنگام پدر بود.


این چند روز مدام از من می‌پرسید: حالت خوب نیست؟ صدایت یک جوریست. نگرانت هستم مادر.
و من میگفتم: خوبم، فقط خسته‌ام. چرک خشک کن هایت را خورده‌ای؟ و حرف را عوض می‌کردم.

میخواهم برایش کفش بخرم. فردا بعد از فیزیوتراپی ببرمش یک کبابی و کوبیده و دوغ برایش سفارش بدهم.
کاری که اگر شوهرش بود حتما برایش میکرد.

راست میگفت. انقدر رنج کشیده که مثل راه‌بلدهای بیابانهای حجاز که از ده فرسخی شتر آشنا را از قافله غریبه تمیز می‌دهند، بتواند رنج را در عمق صدای گرفته تشخیص دهد.
نباید بار روی دوشش باشم.
دوام می‌آورم.
رنج را یکبار دیگر خاک می‌کنم.





@medad_syiah

زنمادرپدر
۷
۲
مداد سیاه
مداد سیاه
متیو کاتبرت، پدرخوانده آنه همکلاسی آنت و لوسین همسایه مجید و بی‌بی پادکست هفت چنار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید