
بعد از یه سال تحصیلی سخت، بالاخره وقت تفریح رسیده بود. سر میز صبحانه، پدرم به مادرم گفت: « امسال تابستون کجا بریم؟» مادرم گفت: «به نظرم بریم شمال. هم راهش قشنگه، هم میتونیم بریم کنار دریا.»
پدر سری تکان داد و گفت: «فکر خوبیه. پس بچهها وسایلتون رو جمع کنید فردا صبح راه میافتیم.»
همه از این خبر خوشحال شدن به جز من. چون میدونستم کل راه باید به آهنگهای قدیمی پدرم گوش بدم، با برادر کوچیکم تو ماشین جنگ و دعوا داشته باشم و غرغرهای مادرم رو تحمل کنم. رفتم تو اتاقم تا چمدونم رو ببندم. همینجور که لباسها رو تا میکردم، با خودم میگفتم: «ای کاش میتونستم با دوستام سفر برم. مطمئنم این سفر برام خستهکننده خواهد بود.»
همینموقع آرمین، دوستم، بهم زنگ زد. گوشی رو برداشتم و گفتم: «سلام.» آرمین گفت: «سلام سامی. چطوری؟ چه خبر؟» گفتم: «خوبم ، خبری نیست» آرمین گفت: «امروز میای بریم بیرون؟» گفتم: «ساعت چند؟» گفت: «ساعت ده.» گفتم: «باشه، بیا پارک نزدیک خونه ما.»
بعد از جمع کردن وسایلم، رفتم پیش آرمین. روی نیمکت چوبی نشسته بود. کنارش رفتم و روی نیمکت لم دادم با ناراحتی گفتم: «سلام.» آرمین نگاهی بهم کرد و گفت: «چی شده؟ چرا صورتت مثل آدمهایی شده که قراره کلاس اضافی برن؟» گفتم: «والا چی بگم. فردا میریم شمال.» آرمین گفت: «چه خوب! میری جنگل و ساحل و...» گفتم: «آره اونجاها قشنگن ولی وقتی با خانواده باشی نه. پدرم کل راه آهنگهای قدیمی پخش میکنه، منم باید با داداشم تو ماشین بجنگم.در کل کسل کنندس»
آرمین گفت: «راستش میفهمم چی میگی. ولی بعضی وقتا همین سفرهای خانوادگی خاطرههای خوبی میسازن.» راستش حرفاش قانعم نکرد ولی نخواستم ناراحت بشه. همینجور تاییدش کردم و یه لبخند مصنوعی زدم.
بعداز اینکه حرف زدیم ،با هم رفتیم گیمنت و کلی بازی کردیم. خوش گذشت تا هوا کمکم تاریک شد. آرمین گفت: «باید برم. قبل خونه باید یه چیزایی از مغازه بخرم. راستی یادت نره عکس و فیلمهای باحال برام بفرستی.» گفتم: «حتماً..» خداحافظی کردیم و رفتم خونه.
بعد شام، رفتم تو اتاق و خوابیدم. فردا صبح ساعت پنج، همه چیز رو تو ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. هدفون رو تو گوشم گذاشتم و چشام رو بستم. بعد از یه مدت،صدای هدفونم در اومد. فهمیدم شارژ گوشیم تموم شده. کیفم رو گشتم تا پاوربانک رو پیدا کنم ولی یادم اومد که فراموش کردم که بیارمش. خیلی عصبانی شدم.
دیگه چارهای نبود. تصمیم گرفتم به بیرون نگاه کنم.
دیدن درختا و کوهها یه حس خوبی بهم داد. معمولاً توی سفرها سرم تو گوشی بود ولی اینبار مجبور شدم دنیای اطرافم رو ببینم. شیشه ماشین رو پایین کشیدم. باد خنکی صورتم رو نوازش کرد.
پدرم اشاره کرد به یه پارک جنگلی و گفت: «بچهها اینجا واسه صبحانه نگه داریم؟» همه موافق بودیم. پدرم از آینه بهم نگاه کرد. انگار از شنیدن حرفم تعجب کرده بود. معمولاً تو سفرها زیاد حرف نمیزدم و صحبت کردن من او را شوکه کرده بود.
رفتیم یه جای خوب پیدا کردیم. پدرم دستش رو روی شونهام گذاشت و گفت: «سامی، زحمت روشن کردن آتیش رو بکش من باید برم بقیه کارا رو انجام بدم.» خیلی تعجب کردم. اولین بار بود پدرم بهم یه کار مهم رو میسپرد. رفتم هیزم جمع کردم و آتیش رو روشن کردم.
بعد صبحانه، دوباره راه افتادیم. توی راه، برادرم مدام بیتابی میکرد. مادرم بهم گفت: «سامی جان، میشه با مانی بازی کنی تا آروم بشه؟» گفتم: «مگه من بچهام که با او بازی کنم؟» مادرم گفت: «خواهش میکنم. با این کار خوشحالش میکنی.» اولش نمیخواستم ولی به ناچار قبول کردم.
به مانی گفتم: «چه بازی دوست داری؟» گفت: «گل یا پوچ.» با هم کلی بازی کردیم و آنقدر خندیدیم که صدای خندههامون تو ماشین پیچید. بعد از یه ساعت، ترافیک تموم شد و به دریا رسیدیم. من و پدر و برادرم رفتیم آب بازی و قلعه شنی درست کردیم. بعد روی شنها نشستیم و پدرم از خاطرات بچگیاش برامون تعریف کرد.
وقتی برگشتیم خونه، تو آینه به خودم نگاه کردم. صورت آفتابسوخته و چشمان درخشانم حکایت از روزهای خوبی داشت که گذرونده بودم. پدرم کنارم اومد و گفت: «سامی، این سفر واقعاً خوب بود، نه؟» و من با تمام وجود موافق بودم.
فرداش آرمین بهم زنگ زد و پرسید: «سفر چطور بود؟» با هیجان گفتم: «باور نمیکنی، فوقالعاده بود!» و براش عکسها و فیلمهایی که گرفته بودم رو فرستادم: از بازی من و برادرم تو ساحل تا آتیشی که با هم روشن کرده بودیم و پدرم که برامون خاطره تعریف میکرد.
آرمین گفت: «وای! به نظر خیلی خوب بوده!» و من گفتم: «حق با تو بود. بعضی وقتا بهترین سفرها همونایی هستن که با خانواده میری.»
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم اون تابستان فقط تفریح نبود. بهم یاد داد که گاهی باید از گوشی دست برداشت و دنیای اطراف رو دید، گاهی باید با برادر کوچیکتر بازی کرد تا دوباره طعم بچگی رو چشید، و گاهی باید به آهنگهای قدیمی گوش دادتا نوستالژی روزای گذشته رو احساس کرد.
سفر تمام شد، اما خاطراتش همچون گنجی در اعماق وجودم جاودانه شد. به من آموخت که گاهی ارزشمندترین مقصدها، در پایان سادهترین مسیرها نهفته است. گاهی شگفتانگیزترین ماجراها نه در مقصد، که در مسیر رخ میدهند؛ در همان لحظههای سادهای که با هم بودن را جشن میگیریم و در کنار کسانی که دوستشان داریم، معمولیترین مسیرها نیز به یادماندنیترین سفرها میشوند.
همین راه پرپیچ و خمِ زندگی، وقتی با عشق همراه شود، خود به زیباترین مقصد تبدیل میشود.