
سلام 😊🌱
خواستم عین پارت قبل خاطره رو شروع کنم ، دیدم شبیه مجری های برنامه کودک میشم
دیدین میگن سلام بچه ها حالتون خوبه دماغا چاقه 😂😂😅😁
خب ..
از اونجایی که من بیشتر اوقات خونم و اتفاق خاصی برام نمی افته ، دیر به دیر خاطره می نویسم.
این چیزهایی که می خوام بگم در طول این ده روز اتفاق افتاده.
من بعد از مدت ها تنهایی و نبود هم صحبت بالاخره تونستم با یک نفر تو مجازی دوست بشم. آدم به شدت با شخصیت و کار درستیه. اون پر انرژی و شیطونه منم آروم و ساکت. مکمل خوبی برای هم شدیم .
یه چیز خوبی که هست ، اینه که اون صدای جذابی داره.
تصمیم گرفتیم با هم همکاری کنیم که من متن ها رو بنویسم و اون بخونه و یه آهنگ هم زیر صدا بزاره .
دیگه این که ....
سه شنبه رفتم محفل ادبی که داخل کتابخونه برگزار میشه و برای ارائه سه شنبه آزادمون پارت دو تاوان رو خوندیم.
استادمون خانم فاطمه گل پور که خودش نویسنده هست از داستانم خیلی خوشش اومد و گفت که از لحاظ محتوا کارت واقعا عالیه فقط زیاد از کلمه گفت استفاده تکن و اینکه کلمات و جملات دم دستی رو کنار بزار و استعاره و تشبیهات رو کمی بیشتر کن تا حرفه ای تر دیده بشه.
و....... این که.....
دو روز پیش تصمیم گرفتم که با دوستم پیج اینستاگرام برنیم و کارامونو اونجا بزاریم تا دیده بشه. همه چیز رو آماده کردیم ، حتی اولین پست رو هم گذاشتیم. ولی از شانس بدمون جنگ شروع شد.
اون گفت فایده نداره پست بزاریم چون اگه قرار باشه اینترنت ملی بشه پیج می خوابه.
فعلا که داخل روبیکا فعالیت می کنیم تا ببینیم چی میشه.
تو این چند وقته آنقدر داخل گروه ها تبلیغات کردم که فقط خدا می دونه
از نصفه زیاد گروه ها سر همین حذف شدم.😁
خودمو کشتم تا تونستم 200 تا ممبر جذب کنم 😂😂
خلاصه اگه خوبی بدی دیدید حلال کنید
شاید یه موشک خورد و شهید شدم 😂😂😅