
سلام بچهها 🤍
الان که دارم این متن رو مینویسم، حالم نسبت به دیروز کمی بهتره. هنوز همهچیز خوب نشده، هنوز ذهنم خستهست، هنوز بعضی فکرها ولم نمیکنن، اما حداقل آرومتر شدم و تونستم یکم نفس بکشم.
وقتی اون پست رو گذاشتم، اصلاً فکر نمیکردم کسی چیزی بگه. با خودم میگفتم بودن و نبودن من برای کسی فرقی نداره و شاید هیچکس حتی متوجه حال خرابم هم نشه.
فشار روانی خیلی زیادی روم بود و به جایی رسیده بودم که فقط میخواستم از همهچی فرار کنم، از فکرها، از درد، از این خستگیِ تمومنشدنی. می خواستم خودمو خلاص کنم.
اما یکی دو ساعت بعد، پیویم پر شد از پیامهای شما. از نگرانیهاتون، از تماسهاتون، از اینکه میپرسیدین «مهدی خوبی؟» و میگفتین «لطفاً با خودت این کارو نکن».
باور کنید نمیدونم چطور باید از این همه محبت حرف بزنم. فقط میتونم بگم که تکتک اون پیامها، تکتک اون تماسها و تکتک اون دلنگرانیها برای من باارزش بود. خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنید.🥹🥲🤗
من حتی تا مرز پاک کردن اکانت هم رفتم. تا مرز اینکه همهچی رو تموم کنم و برم.
اما حرفهای شما، محبتهاتون و همراهی بچهها باعث شد دوباره بشینم، فکر کنم و یک بار دیگه به ادامه دادن فرصت بدم.
با بچهها خیلی حرف زدم. بهم گفتن تسلیم نشو، ادامه بده، نذار زحمتهایی که برای این مسیر کشیدی از بین بره.
دیشب تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و فقط فکر میکردم. به خودم، به مسیرم، به تموم روزهایی که گذشت. و آخرش به یه تصمیم رسیدم؛ اینکه ادامه بدم.
من باید تا تهه این داستان برم. اینکه این بار، به جای فرار کردن، بایستم و بجنگم. شاید آخر این مسیر، همون نوری باشه که این همه وقت دنبالش بودم.
شاید موفقیت و آرامش، چند قدم جلوتر منتظرم باشه.
فقط خواستم اینو بگم که من محبتتون رو فراموش نمیکنم.
ممنونم که پیام دادین.
ممنونم که زنگ زدین.
ممنونم که بیتفاوت نبودین.
ممنونم که یادم انداختین هنوز آدمهایی هستن که بودنم براشون مهمه.
خیلی دوستتون دارم.
قربون همتون برم ❤️🫶