
در یک عصر پاییزی، پیرمردی روی نیمکت سرد پارک نشسته بود .
چروکهای عمیق صورتش، حکایت از سالها تلاش و سختی داشت. دلش برای پسرش تنگ شده بود. تصمیم گرفت که به او زنگ بزنند.
دستش را در جیب کتش کرد و کارت شارژی که از دکه گرفته بود را در آورد و سریال آن را در گوشی وارد کرد.
شماره را گرفت. بعد از بوقی طولانی، صدای سرد و بیتفاوت پسرش آمد: سلام "چیه؟ باز پول لازم داری؟"
پیرمرد اشک در چشمانش جمع شد.مکثی کرد و گفت "نه پسرم.فقط...... فقط خواستم باهات حرف بزنم و حالتو بپرسم
صدای پسرش بلندتر شد: " الان وقت این کارها را ندارم." و قطع کرد.
پیرمرد خیره به صفحه خاموش گوشی، کارت شارژ را در دستش فشرد.دیگر نه توان حرف زدن داشت و نه توانی برای دلخوش کردن خودش. سکوت پارک، تنها همدمش بود و سرما، تنها نوازشگرش.