ویرگول
ورودثبت نام
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زادهنویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
خواندن ۱ دقیقه·۵ ساعت پیش

کارت شارژ

در یک عصر پاییزی،  پیرمردی روی نیمکت سرد پارک نشسته بود .

چروک‌های عمیق صورتش، حکایت از سال‌ها تلاش و سختی داشت. دلش برای پسرش تنگ شده بود. تصمیم گرفت که به او زنگ بزنند.

دستش را در جیب کتش کرد و کارت شارژی که از دکه گرفته بود را در آورد و سریال آن را در گوشی وارد کرد.

شماره را گرفت. بعد از بوقی طولانی، صدای سرد و بی‌تفاوت پسرش آمد: سلام "چیه؟ باز پول لازم داری؟"

پیرمرد اشک در چشمانش جمع شد.مکثی کرد و گفت "نه پسرم.فقط...... فقط خواستم باهات حرف بزنم و حالتو بپرسم

صدای پسرش بلندتر شد: " الان وقت این کارها را ندارم." و  قطع کرد.

پیرمرد خیره به صفحه خاموش گوشی، کارت شارژ را در دستش فشرد.دیگر نه توان حرف زدن داشت و نه توانی برای دلخوش کردن خودش. سکوت پارک، تنها همدمش بود و سرما، تنها نوازشگرش.

داستانکنویسندگیداستانسالمنداناجتماعی
۰
۰
مهدی مهدی زاده
مهدی مهدی زاده
نویسنده ، سناریو نویس ، فیلم نامه نویس، ترانه سرا ارتباط با من از طریق اپلیکیشن بله: ‎@mehdi2002mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید