
با بدنی خسته به خانه برگشتم.
میلم نمی کشید غذا بخورم اشتهام کور شده بود.
رفتم و خوابیدم.
صبح ، با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. لباس هایم را پوشیدم و به سمت محل کارم راه افتادم.
همه چیز برایم بی معنا و مفهوم شده بود.حس می کردم داخل باتلاق گیر افتادم.
موبایلم را برداشتم تا به نگین زنگ بزنم، که ناگهان صدایی توجه مرا جلب کرد.
فریاد کمک خواهی بود.
بدون فکر، از ماشین بیرون پریدم و به طرف صدا دویدم. یک خودروی سواری در یخبندان جاده، کنترل خود را از دست داده و به دیوار یک ساختمان قدیمی برخورد کرده بود. راننده که به سختی تکان میخورد، کسی نبود جز آقای رحمتی.
قلبم به تپش افتاد. بدون هیچ لحظهای درنگ، خودم را به ماشین رساندم. درها قفل شده بود و بخار محفظه موتور به هوا بلند شده بود. با تمام نیرو در طرف راننده را کشیدم و موفق شدم آن را باز کنم. آقای رحمتی هوشیار بود، اما پایش در پدال گاز گیر کرده بود و از ناحیه سینه درد داشت.
با آرامش ولی با سرعت، وضعیت را بررسی کردم. با تلفنم با اورژانس تماس گرفتم و سپس با استفاده از دانش فنی اولیهام، سعی کردم او را در وضعیت امنی قرار دهم تا کمک برسد. پالتو خود را درآوردم و رویش انداختم تا گرم بماند. کنارش نشستم و دستش را در دستم گرفتم و گفتم: «نگران نباشید آقا، کمک داره میاد. کنارتونم.»
در آن سرما، نگاهش به من دوخته شد. ترس در چشمانش بود، اما چیزی دیگر هم بود: حیرت. او که همیشه چهرهای جدی و کنترل شده داشت، اکنون آسیبپذیر بود .
اورژانس و امداد جادهای رسیدند. من به آنها کمک کردم تا آقای رحمتی را آزاد کنند و روی برانکارد قرار دهند. تا لحظهای که آمبولانس حرکت کرد، کنارش بودم.
فردای آن روز، به عیادتش در بیمارستان رفتم. تنها در اتاقش بود. وقتی مرا دید، نگاهش نرم شد و با حرکتی از دستش دعوتم کرد که بنشینم.
لحظاتی در سکوت گذشت. سپس او آرام گفت: «پارسا... بابت کمکت ازت... ممنونم. اگه تو نبودی، معلوم نبودچه اتفاقی برام می افتاد.»
گفتم: «قربان، هرکسی بود، همین کار رو میکرد.»
سرم را پایین انداختم و آماده ترک اتاق شدم که من را صدا زد: «پارسا، بمون.»
او نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «باید یه حرفی رو بزنم که شاید تناقض به نظر برسه. از همون لحظهای که تو رو دیدم، درونم بهم گفت که تو پسر خوب و قابل اعتمادی هستی. نگاهت، ادبت، همه چی نشون میداد که میتونی تکیه گاه باشی.»
اما حس پدری... چیز عجیبیه هست. دخترم، عزیزترین فرد زندگیمه. ترس از اینکه مبادا آیندهاش به خطر بیفته، مبادا خوشبخت نشه، مثل کابوس همیشه با من بود. این ترس من رو مجبور میکرد سختگیری کنم. میخواستم مطمئن بشم که از پس سختترین شرایط هم برمیای. میخواستم قبل از اینکه دخترم رو به تو بسپرم، خیالم راحت باشه که آهنی هستی که در آتشِ مشکلات ذوب نمیشه. شاید راهم اشتباه بود...منو ببخش.»
اشک در چشمانم حلقه زد. تمام خستگی و ناامیدی چند ماه گذشته، در آن اعتراف صادقانه، ذوب شد.
با صدایی که از هیجان میلرزید، گفتم: «این چه حرفیه آقا . به هر حال شما هم پدرید و باید حواستون به خانوادتون باشه .»
او لبخند کوچکی زد، اولین لبخند واقعی که از او دیدم. «دیگه لازم نیست چیزی رو ثابت کنی، پسر. تو دیروز با عملت، همه چیز رو ثابت کردی. نه با نقشهها و گزارشات، بلکه با قلب و شرفت. خیالم راحته ازت... واقعاً راحته.»
دستش را به سمت من دراز کرد و دستم را فشرد. دیگر نه تحقیری در کار بود، نه سؤالی، فقط صلح و پذیرش بود.
و آن روز، کنار تخت آقای رحمتی، میدانستم که زمستان سرد به پایان رسیده و بهاری روشن در انتظار من و نگین است.