
وقتی افکار منفی تمام ذهنت را در آغوش میگیرد و تو راهی جز اینکه به تنهاییهایت فکر کنی، نداری، چه میکنی؟
آیا اجازه میدهی این افکار منفی، تو را در بر بگیرند و چنان را بفشارندت تا قطره قطره، جان به جان تسلیم کنی؟
چرا این غم درونی هر بار دوباره تکرار میشود و به مانند اینکه در وجود من نهادینه شده باشد، فقط گاهی میرود کمی آنطرفتر تا من نفس بکشم؟
و بعد دوباره همان آش و همان کاسه.
و صبحها چون از خواب برخیزی همه جا خونآلود است. جگر سرخ سحرگاهان دامن سبز چمن را گلگون کرده است. خورشید ذبح شده، همه جا خونآلود است.
انگشتانم را رو به روی صورتم میگیرم. و دستها را چونان شاخههای خشکیدهی درختان، دعاوار رو به بالا نگه میدارم: «خدایا چرا دل من خونین است؟»
خون ازپنجرهی چشمانم میچکد. صورتم خونین است، لبهایم مرده، گونههایم خفته، قلب من تکه و پاره شده، همچنان میکوبد، خون میپاشد اما همچنان نمیایستد.
خون گرم به بیرون موج میزند، سرد شده میمیرد. خون خون من را میخورد. همه جا رنگین است. همه جان خونین است.
دل من چون کشتزاری مرده، طاعونزده و تاریک است.نفسم خون به بیرون میپاشد. ...
خارها
خوار نیستند
شاخههای خشک
چوبههای دار نیستند
میوههای کالِ کرم خورده نیز
روی شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خشخشی به گوش میرسد
برگهای بیگناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد!
(قیصر امینپور)
به خودت که میآیی میبینی زمان چنان میگذرد که برای توصیفش فقط «کوتاهی» کافی نیست. هر. چه میدوی نمیرسی، عجب بساطی است. مشکل فقط از سرعت هم نیست آخر، مشکل انگیزه هم دارم. وقتی فاز مطالعهام به یک ساعت یا ۴۵ دقیقه میرسد، دیگر به زور دنده را میتوانم جا بزنم، به مانند این است که در سربالایی گیر کرده باشم.
برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم
(قیصر اینپور)
1405/02/23 - Wednesday - May 13, 2026 - 09 : 24 : 54 AM