ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان‌های ما آدم‌ها

آدم‌ها با داستان‌های متفاوتی چشم‌هایشان را به دنیا می‌گشایند.

اما نقطه‌ی مشترک همگی‌‌مان بی‌اطلاعیِ تام و خام‌دستی است.

هر یک از ما، در ابتدا نسخه‌ی ناکامی از داشته‌ها و نداشته‌هایی هستیم که از مادر و پدرمان به ما به ارث می‌رسد.

ما بدون اینکه انتخابی داشته باشیم، با خانواده‌ای خو می‌گیریم، منش‌شان را یادگرفته و پیاده‌سازی می‌کنیم.

صداها، حروف و کلمات و حتی تک تک قدم‌هایمان را مدیون والدینی هستیم که ما را عزیز پنداشتند و ما از کودکی آن‌ها یار و یاور خود دیدیم.

اما برای همه اینگونه نبوده است.

گاه آدم‌ها در مکان‌ها و زمان‌های اشتباه به دنیا می‌آیند و یا به دست آدم‌های اشتباه سپرده می‌شوند.


از خودتان بپرسید: «با یادآوری نام هر کس، چه صفاتی در ذهن‌تان جاری می‌شود؟»

آیا یک سری صفات در وجود همگان بارز است و یا بخشی از صفات مختص به افراد خاصی است؟


نفس‌تان را در سینه حبس کنید و پس از چند لحظه با کمی تاخیر و به آرامی آن را از سینه‌تان خارج کنید.

آیا شما هم می‌توانید به نهایت درجه‌ای که انسان به جسم‌اش پیوند خورده است، پی ببرید؟

شاید خیلی کاهش‌گرایانه (reductionist) به نظر برسد که احساسات مختلف را به کاهش و افزایش مواد شیمیایی در مغز ربط بدهیم، اما به هر حال بخشی از واقعیت شکل‌گیری و ظهور رفتارها و احساسات در ما وابسته به تغییرات گوناگون در سیستم‌های بدن از جمله سیستم عصبی است.

حال که چنین به جسم خود وابسته‌‌ایم، چگونه می‌توانیم به فراتر از خود دست یابیم؟

سعی‌ام بر این است که در باب هر یک از سوال‌هایی که جرقه می‌زنم، در پست‌های آتی بنویسم.


سعی می‌کنم لیستی بنویسم از نیازهایم

از آنچه احساس می‌کنم با دست آوردنش یا انجام دادنش می‌توانم کیفیت زندگی‌ام را افزایش دهم.

برای هر کدام تعریف دم‌دستی‌‌ای

رو هم سر هم می‌کنم.

(1) روابط سالم: عشق و دوستی دو الفبای اول انسانیت هستند. بدون روابط دوطرفه‌ای که برانگیزنده‌ی رشد در ما باشند شکوفایی غیرممکن خواهد بود.

(2) مطالعه: تلاش برای نگاه به مسائل از لنزهای متفاوت به وسیله مطالعه

(3) موسیقی: تلاش برای فهم موسیقی‌ای که خلقت با آن شکل گرفته و با آن در جریان است.

(4) نوشتن: نوشتن کمک می‌کند به افکارم نظم دهم و مسیر تغییر را برای خودم هموارتر سازم.

(5) ورزش: برای حفظ توان جسمانی‌ام برای ادامه دادن.

(6) مشاهده: تقویت صبرم در یادگیری و تبدیل شدن به یک مشاهده‌گر فعال می‌تونه بهم کمک کنه که نسبت به محیط اطرافم زنده‌تر باشم.

(7) بهداشت و انضباط: اینکه ایستگاه‌هایی در زندگی وجود داشته باشند که به وسیله‌ی آن‌ها خودم را مقابل سنجه‌هایم بگذارم، موجب می‌شود هدفم را فراموش نکنم، و مسیرم را نصفه رها نکنم.

(8) زبان دوم: یادگیری فعال و روزانه یک زبان دیگر موجب می‌شود، که بدون وابستگی به یک منبع، از منابع مختلف ورودی بگیرم و مسیر موردعلاقه‌ام را به شیوه‌های متفاوت بیازمایم.


همین لحظه

برخلاف تونل که از پیش از آن و بعد از آن اطلاع داری، زندگی را فقط در لحظه می‌توانی درک کنی.

تمام انتخاب‌هایت برآمده از ذهنیت‌ات در لحظه هستند.

و هر انتخاب هم بر انتخاب‌های دیگر تاثیر نه‌چندان ناچیزی دارد.

با قبول این پیش‌فرض چگونه با ذهنی‌ای که در گذشته‌ یا در آینده‌ی احتمالی‌ای که برای خود بنا کرده بود، گیر کرده است، کنار بیایم؟

چگونه ممکن است، در لحظه باشم، زمانی که هنوز در سوگِ گذشته و آینده‌ی احتمالی‌اش به سر می‌برم.

شاید تنها راه گذر کردن باشد.

شاید ...


خواستم از خودم عذرخواهی کنم برای همه‎ی آنچه به خودم تحمیل داشتم.

و همه‌ی چیزهایی که به خاطر نداشته‌شان حال خودم را از خودم بد کردم.

خواستم بگویم شرمنده‌ام بابت شکستنت. بابت تمام نامهربانی‌ها.

بابت تمام آن بی‌لطفی‌هایی که در حقت روا داشتم.

اما ...

به سقف اتاقم خیره شدم.

معمولا گوش دادن به صدای نفس‌هایم به من این حس را القا می‌کند، که هنوز دیر نشده است. که هنوز فرصت دارم.

دقایقی را در سکوت گذراندم تا این سوال را در ولوله‌ی ذهنم حل کنم:

«اگر تمام آن روزها را نمی‌گذراندم، چگونه خود امروزم را می‌یافتم؟»

و دستانم را دیدم که جوانه شدند، تا مروارید‌های آویزان از گونه‌هایم را در بغل بگیرند.

دلگرمی‌ای یافته بودم:

«در غم گذشته ماندن، آشوب‌گر است و کمی از خودتخریب‌گری ندارد. شاید تنها پذیرش، راهی به سوی خود از دست داده‌ات برایت فراهم کند.»


سخت است اما شاید تنها «پذیرش» است که توانایی بناکردن پلی نسبتا مستحکم برای گذر تو را دارد.

نظر شما چیست؟
و اینکه تعریف شما از «پذیرش» چیست؟

پذیرششکستگذشتهآیندهسوگ
۵
۱
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید