
وقتی «چرایی» را فراموش میکنی پلهای به «وجودِ توخالیای» که هر از گاهی به آن بر میخوری نزدیکتر میشوی.
نه اینکه ندانی چه میخواهی یا با تواناییها و صلاحیتی که از آن برخوداری بیگانه باشی، بلکه «زمان» و تکرار همیشگیها است که گاهی آدمی را به زانو درمیآورد. بعد از هر شکست ایستادن هر بار سختتر میشود.
گاهی به نظر میآید که در حال تکرارِ چرخهی معیوبی هستی که بارها در آن شکست خوردهای، اما باز هم نمیدانی که جا در جای پای خود گذشتهات گذاشتهای.
وقتی همه چیز مبهمتر میشود، شباهتها برایت واضحتر میشوند.
شکستهتر میشوی. انگار که خاصیت زمان این باشد، و جز این از او خواسته نشده باشد.
در خودت حلقه میشوی. بارها به خودت میآیی و بارها از خودت دور میشوی اما همچنان در دریافت و تعریف «خود» ناتوانی.
چگونه میتوانی خود را در نسبیت و معادلهای بدون دیگران دریابی؟
آیا امکان این است که «وجودیت» جدا از هر گونه نسبیت را در خود بازیابی و چون آینهای به درون آن خیره شوی؟
و مگر غیر از این است که آدمها آینهات بودهاند. مادر آن نماد اولیه و پدر آن نماد وابسته به مادر و خیلیهای دیگر به ترتیب اهمیت وابستگیشان به تو «آینهات» شدند.
آینهات شدند تا خودت را به خودت بشناسانند.
اما تو کیستی؟
هر چه سختتر میخواهی، سختتر هم شکسته میشوی.
میگویند الماس از این همه شکستگی (fracture) است، که به چنین وجودیت ماندگار و انعکاسدهندهای بدل میشود.
در عمقِ شکستگیها است که آدمی لایههایی جدید از آن «منِ خالص» خود را بازمییابد.
آدمی دست از تلاش برای از یاد بردن آنچه آزارش میدهد برنخواهد داشت.
میدانی به خودم که میآیم کمکم باورم میشود که شاید همهی آنچه در ذهن من جا شده رویا است.
شاید من در تلاشم تا از دردهایی که جانبهلبم کردهاند فرار کنم.
هر از گاهی که حالم کمی بهتر میشود، انگار که خودم نخواهم یا دنیا برای من نخواهد، دوباره عامل درد و آزاری پیدا میشود که جان به جانم کند.
مازوخیسمی در من لانه کرده است، که نه فقط برای شکوفایی خودم بلکه برای غرور و افتخار است که بر روی پاهایش بند نمیشود و من را به این دیوار و آن دیوار میکوبد.
فِسُردهام و خسته از این تلاش پی در پی برای رهایی از رنجی که شاید توهمی بیش نباشد.
سردرگمم و میدانم انتخابهای امسال میشوند «ادامهی مسیر زندگی» ام اما هنوز هم نمیخواهم باور کنم که آنچه در واقعیت با آن رو به رو هستم اصلا نسبیتی با آنچه در ذهن داشتم، ندارد.
و از همه، این بیشتر خستهام میکند که میبینم «تلاشهایم» هدر میروند.
به مانند این است که همواره در حال دویدن باشم اما به جایی نرسم.
هر از گاهی دلم بهانه میکند برای «دوری و قهر».
برای دوست نداشتن «من» همین گونه که هستم.
برای کنار آمدن با من سنگدل میشود و چون برجِ زهرمار قد علم میکند تا خار شود بر چشم و پاهایم.
گمشدهام.
مژدگانی میطلبد که «هر بار» چنین ضربهای از سمتی به من وارد میشود که انتظارش را ندارم.
مواجهه با واقعیت و پذیرش آنچه در آن حضورِ واقعی نداشتهای و نداری، چونان پذیرش ریختن اسید به طور داوطلبانه بر روی صورتت است.
هیچ وقت ساده نمیشود و هیچ وقت توضیحپذیر نخواهد بود.
آن قدر در رویاهایم غرق شدهام که دیگر خودم را نمیشناسم.
من که هستم و وجود من چگونه میتواند حفظکنندهی معنا و جریان زندگی برای خودم و دیگران باشد.
ایکاش «معنا» ابژهای دستیافتنی مانند تعداد زیاد دیگری از نیازها و خواستههای انسان بود.
آنچه بر من ثابت شده است این است: «خستهام و نفسی در سینه ندارم اما همچنان هوس دویدن دارم.»
1405/03/27 - Wednesday - June 17, 2026 - 09 : 59 : 02 AM