ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۱۰)

هجده

تاریخ این نوشته به چند ماه پیش برمیگرده.

این روزهای زندگی من شبیه به قطعه Andrei Rublev - Andrei Tarkovsky شده.

به نقطه‌ای رسیدم که اگر کارد هم به من بزنید، نوشته از من به بیرون تراوش نمیکنه.

طی یه عمل انتحاری، هم وبسایت و هم اکانت ویرگول‌ام را پاک کردم. بیش از 1000 نوشته که بیش از دو سال برای نوشتن‌شان وقت گذاشته بودم.

دیگه نمی‌تونم خودم را تحمل کنم.

مثل اینه که یه موجود سیاه به جونم نفوذ کرده باشه. تماما سکوت شدم. از آن سکوت‌هایی که به خودت میگی: «این زندگی دیگر ارزش زیستن را نداره، بگذار داستان خودم را فیصله بدم.»

مثل عذاب آسمانی میمونه. به یه گوشه از اتاق پناه می برم و به سقف زل می‌زنم و یا خواب‌آلود بین رویا و خیال پرواز می‌کنم. فقط دوست دارم چشم‌هام رو ببندم و دیگه نباشم. دوست دارم مثل اصحاب کهف به یه خواب طولانی برم و این دردی که نفسم رو بند میاره فراموش کنم.

احساس می‌کنم، همه چیز تقصیر منه.

با اینکه همواره یه احساس تنهایی عظیم روی من سایه انداخته اما باز هم به طور ناخودآگاه از آدم‌ها فاصله می‌گیرم. با اینکه از ته دل می‌خوام یکی باهام صحبت کنه، اما حوصله‌ی گوش دادن و جواب دادن به کسی رو هم ندارم.

تنها چیزی که هیچ وقت ازش خسته نمی‌شدم، گوش دادن به رادیو bbc drama و خواندن لغت‌نامه بود که اون هم انگار برام بی‌معنا شده.

یه زمانی مثل دیوونه‌ها، لغت‌نامه سبز یا آبی آکسفورد رو برمی‌داشتم، و با اینکه مخم کاملا خمار بود، خودم را راضی نگه می‌داشتم که حداقل دارم تلاش می‌کنم، یه چیزی بخونم. اما الان از خواندن همون هم عاجزم.

از اینکه هنوز نمی‌تونم روی پای خودم بایستم، احساس شرم می‌کنم.

از اینکه از پدرم پول بگیرم، احساس عذاب وجدان و ناکافی‌بودن و بی‌ارزشی دارم.

کاشکی به غیر از خواندن و نوشتن توانایی دیگری داشتم که می‌تونستم از طریق‌اش هزینه‌هایم را تامین کنم.

کمال‌گرایی به مرض جونم تبدیل شده. یه زمانی مثل یه نهال جوان کاشتمش که موجب شکوفایی و افتخارم باشم، اما الان شش طبقه زیر زمین و شش طبقه بالاخونه را ازم به زور گرفته. ریشه دَوونده در تمام وجودم و مثل یه ویروس سیستم ایمنی‌ام رو اینقدر ضعیف کرده که به راحتی برای هر چیزی عذاب وجدان می‌گیرم.

نه هیچ چیزی بهم لذت میده و نه انگار هیچ چیزی برام مزه داره. تنها کارها رو انجام می‌دهم که کاری انجام داده باشم.

تلاش کردم مدرک ttc ام رو بگیرم اما آموزشگاهی که این دوره را ارائه می‌داد نظرش این بود که من برای تدریس دوره‌های کودکان و نوجوانان مناسبم. سوپرایگو من هم که بهش برخورده بود، زیر بار نرفت و یه‌دنده‌بازی درآورد که: «حاضر نیست خودشو کوچیک کنه، و فقط دوره بزرگسال قبول میکنه.»

با خودم میگم: «این نشونه مرضیه‌ایه، رفیق. حالت خوب نیست، باید درمان بگیری. باید قبول کنی که شکسته‌ای.»

اما ایگو من هیچ حرفی به کلش نمیره. انگار یکی، زمانی که بچه بوده، بهش گفته که تو بی‌ارزش و ناکافی هستی و تنها با عالی‌بودن در هر زمینه‌ای میتونی این بی‌ارزشی را جبران کنی.

یه زمانی می‌تونستم با خودم حرف بزنم. انگار کسی بود که از درون با من کمی رفیق باشه و صدام را بشنوه.

اما الان فقط می‌خوام خفه بشم. می‌خواهم قطعه empty sky از Adam Hurst رو پخش کنم، و مثل مجسمه‌ها تسلیم مارهایی بشوم که درون و بیرون بدنم، در حال خودنمایی هستند.

نیاز به توضیح نداره که بدون کمک روانپزشک و رواندرمانگر نمی‌تونستم به حال و روز الانم ذره‌ای نزدیک بشوم.

یه زمانی باورم نمی‌شد که بتونم از دست کابوس‌ها و حملات خوابم خلاص بشوم یا اینکه از شدتشون کاسته بشه.

افسردگی مثل سرطان می‌مونه. باعث مرگت نمیشه بلکه کاری میکنه که عوامل بیرونی و درونی دیگه‌ای کارت رو تموم کنن.

این نوشته به چند ماه پیش تعلق داره. در آن دوران با اینکه دارودرمانی رو شروع کرده بودم اما هنوز روان‌درمانی رو جدی نگرفته بودم.

این نوشته من رو یاد این بخش از کتاب چارلی مکسی می‌اندازه:

اسب گفت: «اشک‌ها به دلیلی سرازیر میشن و نشونه‌ی قدرت تو هستن نه ضعفت.»
پسرک پرسید: «شجاعانه‌ترین حرفی که تا حالا زده‌ای چی بوده؟»
اسب گفت: «کمک.»


فقط دو جمله می‌‌تونم بگم: «خودتون را به خاطر خودتون دوست داشته باشید و حال بدتون را جدی بگیرید.»

تنهاییشرمافسردگیداستان
۵
۵
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید