ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۶ دقیقه·۹ ساعت پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۱۱)

نوزده

هنوز ساعت ۵ صبح نشده که از خواب به بیرون پرتاب میشم. این دفعه بیداری من رو از گرمای بغل کسی که دوستش دارم محروم می‌کنه. 

قلبم درد می‌کنه. ساعت ۴ تا ۶ صبح تنهاترین ساعات منه. 

شب انگار با سرمایِ درونش و با جدایی من از شمیسا (خورشید) من رو با یه حس فقدان طلسم می‌کنه. 

با خودم فکر می‌کنم: «چی می‌شد اگه چیزی رو که می‌خواستم داشتم؟»

و این سوال یه سوال دیگه رو برمی‌انگیزه: «و اگه آنچه را که می خواستم داشتم، قَدرِش رو می‌دونستم؟»

دوست دارم انکار کنم که اگر درد فقدان رو تجربه نمی‌کردم هیچ وقت شاید معنی دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن رو نمی‌فهمیدم. 

شاید هیچ وقت نمی‌فهمیدم که اینکه به یک نفر اعتماد کنی یعنی چی؟ 

و اینکه وقتی یک نفر رو به شدتی دوست داری، که خودت رو از خودت رنجور می‌کنی یعنی چی؟ 

یه گفت‌و‌گو بین آدمک‌های ذهنم راه می‌افته:

دوست داشتن مریض این شکلیه دیگه؟ مگه آدمی که خودش رو به اندازه‌ی کافی دوست نداره، میتونی دیگری رو به خاطر خود فرد دوست داشته باشه. 

چنین فردی فقط خواهان این خواهد بود که فرد مقابل رو به عنوان ابژه‌اش تصاحب کنه تا بتونه نیازهایش رو رفع کنه. 

این دوست داشتن نیست، بلکه بیشتر یه مشابه رابطه‌ی انگل با موجودی که ازش تغذیه می‌کنه هست. 

پس دوست داشتن باید چه شکلی باشه؟

زمانی که فرد رو به خاطر خودش دوست داشته باشی، قبول می‌کنی که هم او و هم خودت، هر دو ناکامل هستید و با نواقصی که دارید می‌تونید به کامل‌شدن هم کمک کنید، اما هیچ وقت نمی‌تونید هم رو کامل کنید. چون فقدان شما است که میل به دیگری رو برمی‌انگیزه.

با هر بار بغل‌کردن فرد مقابل حس ناکامل بودن رو تجربه می‌کنی و برات یادآوری میشه که صمیمت و نزدیکی به دیگری‌ رمز اصلی تکمیل تکه‌تکه‌ پازل‌های گمشده‌ای است که در در رابطه‌ با فرد مقابل فقدان‌اش رو تجربه می‌کنید. 

پس چون هیچ وقت احساس کامل بودن رو تجربه نخواهی کرد، این میل پابرجا به دیگری باقی میمونه و می‌تونه میل‌ات به دوست داشتن و دوست داشته شدن رو حفظ کنه.

جمله‌ی معروف لکان رو شاید شنیده باشی که: «عشق یعنی دادن چیزی که نداری به کسی که آن را نمی‌خواهد.»

برای همین هست که ارتباط باید بر مبنای «دوست داشتن» دیگری شکل بگیره و نه نیاز جنسی یا حس تنهایی درونی.

اگه احساس تنهایی می‌کنی و این تنها دلیلت برای برقراری ارتباطه، با رابطه گرفتن شاید از حس تنهایی به طور موقت کاسته بشه، اما با عدم حضور فرد شعله‌‌ی فقدانش تو رو بیشتر خواهد سوزوند. 

خب از کجا بفهمم فردی رو دوست دارم؟

ما به سمت افرادی میل پیدا می‌کنیم که ناکامل‌هایی رو برای ما تکمیل کنن. 

پاراتنز عاطفی ما حکم مادری رو خواهد داشت که قراره آنچه که در کودکی از دست دادیم رو برامون جبران کنه. برای همین هم هست که مفهوم «جذابیت طرحواره‌ای» اینجا معنا پیدا می‌کنه. 

اما بگذارید واقع‌بین باشیم. هیچ دیگری‌ای با هر میزان تلاش نمی‌تونه ناکامل شما رو کامل کنه، اما میتونی حس دوست داشته شدنی رو در شما برانگیزه که کمی از حس کامل شدن نداره. 

در این نقطه این سوال مطرح میشه که «چرا ما عاشق میشیم؟ و اینکه چه عشقی سالم هست؟»


بیست

وقتی یه مدت طولانی رو با یه سیاهی عظیم درون رگه‌رگه‌های قلبت سر کرده باشی، وقتی اون دوران به پایانش نزدیک میشه، یه حس عجیب تمام وجودت رو فرا می‌گیره. یه حس دلتنگی برای غمی که مدت طولانی را باهاش گذروندی و باهاش بزرگ شدی. برای همین این حس برات تداعی میشه که دوست داری، یه آهنگ غمگین بذاری و با خودت برای خودت و سوگی که احساس می‌کنی گریه کنی.

برای یک گریه درست و حسابی نیازمند شعر هستید. این از من به شما نصیحت.

فایل شعرهایم را باز می‌کنم و صفحه را آنقدر با خواندم به بالا می‌برم تا به شعری که من را به اوج می‌رساند، برسم:

خانه‌مان خالی است.
بیش از آنکه جایت خالی باشد،
یادت در همه جا جوانه زده.
مثل دم‌کرده‌ی چای سرخ،
زمانی که به اندازه دم کشیده باشد،
حال دلم را اناری می‌کنی.

تصویرت را آنقدر در ذهنم آب دادم،
که ذهنم ورم کرده است.
دیگر از آن هوایی که تو در آن نفس کشیدی،
در شش‌هایم اثری نیست.

فانوس به دست به دنبال تو می‌گشتم.
حال که دامانِ پرمهر تو نیست تا پشت سرم را گرم کند.
همچون دره شده‌ام.
در خود مانده‌ام و با خود.
هیچ راه گریزی نیست،
تا از این بن‌بست رهایی یابم.

زیباترین لباس پاییز را به تن کرده باشی و
من در حسرت دو کلمه مانده باشم،
من را تنهاتر می‌کند.
اینکه در چشم‌هایت نگاه نکنم،
و نگویم: «دوستت دارم.»

می‌خواستم آسمانی داشته باشم به وسعت چشمانت
تا هر بار که به آسمان می‌نگری،
نگاهت با من غریبی نکند.
اما ساحلی داشتی پر از صخره و سنگ،
پر از سنگ‌های خجالت و حیا،
که به من اجازه‌ی پیشروی در ساحلت را نمی‌داد.


هم‌آغوش کویر
هم‌پایِ گلویِ گرفته‌ی باد
خزانِ من شدی.
خزان اول سخت سنگین است.
صحنه‌ی بازی‌ای است که اکران نمی‌شود.
ماهِ دلم به نیمه نرسیده،
هوایِ تو کرده است.
گره بزن به من نگاهت را
تا بیشتر لمس آرامشت شوم.
سنگ به سنگ
از ناگفته‌هایی که سنگین‌مان کرده‌اند بکاه.
تا سنگ‌ها را وانَکنیم.
همچنان دلمان سنگین است.


سوپ را سر می‌کشم،
با یاد تو.
گرمی که در قلبم به جریان انداختی،
همچنان، نقطه‌به‌نقطه‌ را لَمس‌ام می‌کند.
باز سوپ می‌خواهم، اما تمام شده است.
همچون تو که نیستی، تا با هم سوپ بسازیم،
و مزه‌‌اش کنیم.

وقتی قیچی را به دست می‌گیری و کابل‌های بین‌مان را می‌چینی.
فاخته‌ها از قفس ذهنم می‌گریزند.
که شاید من تو را از خود فِسُرده‌ام.

کاشکی می‌شد، سوشیانتِ من بودی،
و با هم سووشون‌مان را می‌نوشتیم.
که این انزوا و سکوت، من را بد لگدمالی کرده است.

مثل یک فرش کهنه، خاکی بودم.
پایکوبی‌اش من را به خودم بازشناخت.
مثل یک ژیان اسقاطی که موتورش گیر کرده است.
صدای‌ام را به خودم شِنَواندی.


انگشتم را بالا گرفتم.
که به سویت نشانه روم.
اما دیر شده بود.
پرکشیده بودی.

مثل پروانه بودی و هر وقت تلاش کردم.
نشانه‌ات رَوَم و به خودم نشانت دَهَم دیر بود.
یا شاید هم من خیلی کُند و دیرفهمم،
که نفهمدیم،
برای شمردن تو به بیش از انگشتان پاها و دستانم نیازمندم.
که دوری تو بیش از چند سال نوری دلم را پیر کرده است،
که دیگر به نَشِمُردن عادت کرده‌ام.

صبح‌ها، موقع شروع
می‌دانم همه چیز از ابتدا غمگین است.
اما لنگان‌لنگان هر گونه که شده، شروع می‌کنم به دویدن،
که اگر بشینم و به دور خودم نگاه کنم
احتمال اینکه تنهایی‌ آواره‌ام کند بیش از هر چیز است.

انگشتانم هنوز بالامانده‌اند.
نه چون پروانه‌ای،
بلکه چشمک‌زن ستاره‌های شب هم من را به یاد تو می‌اندازد.

به امید اینکه،
حتی اگر تمام برگ‌های پاییزی هم بریزند
باز هم هنوز برگی از من در دل تو مانده باشد،
و هر چقدر هم که در نگاهت برگ‌برگ شوم،
باز هم از وجودیت من در نگاه تو کاسته نشود،
هنو ریه‌هایم را پر از هوای تو نگه داشته‌ام.


قبل از «غزل» نوشتن به فارسی برایم سخت بود، و به قطع بعد از «غزل» سخت‌تر.

تا مدت‌ها بعد از کنکور نمی‌توانستم کتابی به فارسی بخوانم. کنکور با من کاری کرده بود که از زبان مادری‌ام زده شوم. خوانش به فارسی دردهای گذشته را به روی سطح خودآگاه می‌آورد و حالم را خط‌خطی می‌کرد.

هم‌خوانی کتاب با «غزل»، من را به فارسی بازگرداند.

شعر گفتن من هم از همان‌جا شروع شد.

ممنون غزل از اینکه باعث شدی اقیانوس درون من، آرامشش رو باز پس بگیره و سکوتی رو بهش هدیه دادی که حس یک خانه را داره.
از اینکه قلبم با فکر کردن به تو می‌لرزه، می‌ترسم اما «امیدوارم بدونی وقتی میگم یک عمر درد کشیدن فقط برای پیدا کردن نور وجودت ارزشش را داشت، منظورم را می‌فهمی.»

چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴

داستانتنهاییافسردگیسوگدوستی
۲
۷
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید