
پیشنهاد میکنم این نوشته را همزمان با شنیدن این قطعه بخوانید:
Weltschmerz - Daniel Paterok, Roman Richter
یادم میآید شبهایی را میگذراندم که برای غلبه بر افکار سیاه مجبور بودم فکر روشنی پیدا کنم که در مقابل این پلیدیِ محرک مراقبم باشد. در چنین لحظههایی تنها قطرههایی از شادی و محبت به نجاتم میآمد. قطرههایی که از ته قلب احساسشان کرده بودم.
در سیاهی تام تنها حس دوستداشتهشدن است که میتواند نجاتتان دهد. غیرقابل انکار است که انسان بدون عشق میمیرد.
قلبم را از جایش درآوردم تا نگاهی به آن بیندازم. همه چیز به طبق معمول سرجایش بود، حفرهها و رگها سازشان کوک بود و نقصی دیده نمیشد.
اما آنچه من را میترساند مارهایی بودند که در بطنهایش خانه کرده بودند. مارهایی به سه رنگ سیاه، زرد و سبز.
مار سیاه از آن افعیهای دژخم و مار زرد مار پیتونی بود که ترسناکتر از دو مار دیگر به نظر میرسید. مار سبز با اینکه بیجانتر از دو مار دیگر بود اما وقتی نیشش را به بیرون دهانش فشفشکنان تکان میداد، غیرممکن بود که ترسی به جانتان نیندازد.
مار سیاه پوست میانداخت و بزرگتر میشد، گاهی نیز مثل اینکه همنوعشانش را خبر کرده باشد، چند تا میشد و یورش میآورد. او مهمان دائمی قلب من بود. خانه کرده بود و هفتتیرکشان دم میتکاند برای غریبههایی که وجودش را زیر سوال ببرند. نیش میزد، به دور گردن برای خفهکردن تهدیدوار میچرخید و گاهی هم از درون حفرههای بدن به داخل و زیر پوست میرفت و اندامهای داخلی را از نعمت نیشهایش بیبهره نمیگذاشت.
مار زرد اما در دستگاه گوارش لانه داشت، در رودهها میچرخید و هر گاه هوس هوای تازه میکرد، از مقعد خود را به بیرون تپانده و فشفشکنان پوست مرمریناش را زیر نور ماه شب نمایان میساخت و با من کمی سخن میگفت. اول فکر میکردم که به زبان من سخن میگوید، بعدتر متوجه شدم که من زبانش را میفهمم و بیآنکه آگاه باشم، فشفشکنان جوابش را میدهم. (پارسلمات)
مار سبز اهل حمله و تکانشگری نبود. فقط بر روی پوست یا زیر پوستم کمانه میزد و گازم میگرفت. جای نیشهایش حتی وقتی از خواب میپریدم درد میکردند و من برای خلاصی از بوی مار که حس بویاییام را در خود غرقه کرده بود، تنها راه چاره را قرار دادن یخ بر روی پیشانی میدیدم. سینوسهایم که یخ میزدند، از بوی مار کاسته میشد. برای رهایی از درد جای نیشها هم یخ را مستقیم بر روی پوستم قرار میدادم، تا پوستم را بسوزاند و به رنگ قرمز درآورد.
برای رهایی از شیطان هر آنچه میشد انجام دادم. از خواندن قرآن گرفته تا متوسل شدن به چهارده معصوم. اما چه میدانستم که این نه شیطان، بلکه اضطراب است که خود را چنین نشان میدهد. سالها طول کشید که دست از عقاید مذهبیام بکشم و روانرنجورم را به ذات واقعی و دردآلودش ببینم. برای چنین دردهایی نه نیاز به عبادت داری و نه دعانویس، چنین دردهایی را فقط باید پیش روانپزشک برد. با دعا و توکل مسئلهای حل نمیشود.
این مارها بیآنکه دلیلش را بدانم، از کلاس نهم سر از خوابهایم برآوردند و اربابی به شکل شیطان از بیرون با آنها سخن میگفت. باور من به وجود شیطان که ریشه در عقایدی مذهبی داشت، مرا تا سر مرز اینکه نکند من گناهکارم و این عذاب الهی است که بر سر من خراب شده است جلو برد.
نه سال از آن موقع گذشته است و نتیجهی این کابوسها این شد که من مجبور شدم عقاید مذهبیام را ببوسم و به کناری بگذارمشان و نه تنها این، بلکه دفنشان کنم.
وقتی درد از شقیقهات بالاتر میزند و گوش تا گوش سرت را از جای برمیآورد، دیگر از خودت نمیپرسی بهشت یا جهنم به چند، بلکه فقط به دنبال رهایی هستی. به دنبال آزادی و زندگیای کمتر آغشته به درد.
شما به من بگویید: «چه بر سر انسانی که یک دهه از زندگیاش شبها نتواند از کابوس بخوابد خواهد آمد؟»
و وقتی دردمند میشوی، آدمها از تو فاصله میگیرند. و چنین شد. آدمها از من فاصله گرفتند. شاید آنها هم بوی مریضی را از فرسنگها دورتر حس کرده بودند و چون اسبها در زمان زلزله پا به فرار گذاشته بودند.
هر چه بود، من ماندم و تنهاییای که پرشدنی نبود.
مادر و پدرم که حرفهایم را باور نمیکردند. خواهرم که آنقدر کوچک بود که کاری از دستش برنیاد و برادرم هم که سالها بود که خانواده را ترک کرده بود و ما بیشتر از سالی یکبار او را نمیدیدیم و پس از مدتی خیلی کمتر.
شما چه میکنید وقتی دلتان چنین از آتش زبانه میکشد و هیچ کاری از دستتان برنمیآید؟
دلم همچون عمارتی است که در حال سوختن است اما از من کاری برای نجاتش ساخته نیست.
میدانم که حرفهایم باورکردنی نیستند و حق دارید که قضاوتم کنید. داستانی که بر من گذشته است، هنوز هم برای خودم غیرقابلباور است. هیچ وقت فکرش را نمیکردم که زندگیام به این شکل از هم بپاشد، از مدرسه سمپاد کارم به دانشگاه آزاد برسد. ذات غیرقابلفهم این وقایع است که برایم غیرقابلهضم است و همین هم است که من را در پذیرش آن ناتوان کرده است.
پانویس: مار سیاه من چیزی کم از مار سیاه رنگو نداشت.

پنج شنبه - ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵