ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۲)

پنج

پنج صبح بدترین ساعت برای فکر کردنه. و از شانس بد من، یکی از زمان‌هایی که از خواب می‌پرم حدود پنج صبحه.

خب میگید چی کار کنم؟ هر چه تلاش می‌کنم خوابم ببره، خوابم نمیبره، حجم افکارم اینقدر بالا میره که تبدیل به یک صفحه‌ی کامپیوتری به تعداد زیادی کد صفر و یک میشه. نه خودم می فهمم از کجا میان و نه می‌دونم چطوری از دستشون خلاص شم.

ساعت پنج صبح که میشه به نقطه‌ای می‌رسم که تنها راه خالی کردن ذهنم نوشتنه‌. احساس می‌کنم مخم در حال سوختنه. مثل پلاستیکی که داخل ماکروویو گذاشته باشنش، مغز من هم شروع به مچاله شدن می‌کنه.

عجیب هم نیست که چرا مغزم صبح‌ها خواب آلوده، هر کسی کل شب رو فکر می‌کرد صبح قیافه‌اش مثل مشت‌خورده می‌بود.

مامان‌برزگم هر بار که منو میبینه، بهم میگه زیاد نخون، خل میشی.

قبلاً فکر می‌کردم یه تیکه یا کنایه است اما جدیدن دارم به حقیقتش پی می‌برم.

شاید اگر کمتر کتاب می‌خوندم این بلا به سرم نمی‌اومد.

البته الان کمی بهترم. داروها خیلی خواب رو برام راحت‌تر کردن، اما هنوز پنج صبح همون ۵ صبحه.

تیکه تیکه‌های کتاب‌ها شب‌ها در سرم به پرواز در میان.

امشب این جمله ول کنم نبود.

«یه جایی نوشته بود که اگه عشقت سالم بوده باشه، فرد مقابل بخش‌هایی از خودت رو برات آشکار می‌کنه که قبلا برات ناپیدا بوده یا بهش بینش نداشتی.»

آخه سوال اولم از خودم این بود که: «مسخره کردی مارو، آخه دیگه این چه فکریه! خودت دو دستی مثل سیب‌زمینی از کسی که دوستش داشتی و داری خداحافظی کردی، حالا داری براش خودت رو روی منقل سرخ می‌کنی.»

واقعا که توهین به ذات شریفه انسانیته اما واقعیت داره که من تصمیمم با خودم مشخص نبوده و نیست. مگه چطوری ممکنه به مخم بزنه و یه شبه به این نتیجه برسم که «تنهایی حالم بهتره.»

تنها یه جواب به ذهنم میرسه: «عذاب وجدان.»

برای هر کار ساده‌ای عذاب وجدان می‌گیرم.

در دوره‌ای که تقلب مثل نقل و نبات در همه جا رد بدل می‌شد من نمی‌تونستم یه لب بهش بزنم. چرا؟ چون عذاب وجدان می‌گرفتم.

و وقتی میگم عادی نبود، باور کنید عادی نبود. درد داشت واقعا.

مثلاً مامانم اگه چیزی بهم بگه و من جواب عجولانه ای هم بهش بدم، حتی با اینکه زده، خورد و خاک شیرم کرده، اما کمی بعدش خودم رو جلوش می‌شکونم و عذرخواهی می‌کنم.

بعد از خداحافظی از غزل هم، عذاب وجدان بعد از کمتر از دو ماه من رو از پا انداخت. اول با دردهای معده شروع شد و بعد هم به روده کوچک و بزرگ زد. حس می‌کردم داخل روده‌‌هام یه مار زرد بزرگ در حال موج‌بازیه، و تمام دیواره‌های داخلی روده‌ام رو گاز میگیره.

قبلاً یه علاقه‌ی ساده‌ به زندگی داشتم اما دیگه با بازگشت این درد، هم در سینه‌ام، هم در پاهام و هم در شکمم دیگه واقعا به نظرم زندگی نمی‌‌ارزید.

سه بار از درد بد کارم به بیمارستان کشید.

مامانم نظرش این بود که من چاییدم. اما این عادی نبود. من قبلاً هم استفراغ و معده درد داشتم، اما این مورد مثل این بود که یکی از داخل داره به درونم زهر می‌ریزه، نیش می‌زنه و با تیغ کالبد داخلی‌ام و نه فقط اونو، بلکه روحم رو تیغ می‌زنه‌.

البته که الان می‌فهمم این خود من بودم این کارو با خودم کردم و بدنم فقط تلاش داشت به من بفهمونه که چقدر خَرَم.

به عید نوروز که رسیدم دیگه چیزی ازم نمونده بود.

وضع معده و روده اونقدر داغون بود که کلا یا یبوست داشتم یا اسهال.

و بعد از همه اینکه چیز درست و حسابی هم نمی‌تونستم بخورم.

دکتر می‌گفت شاید از ویروس باشه یا غذای مسمومی که خوردم، اما چرا خودم را گول بزنم، دلم برای غزل تنگ شده بود.

اما من دیوانه به چی فکر می‌کردم: «اگر دوستش داری بهتره اونو از خودت محافظت کنی.»

آخه یکی نیست بگه، تو کی هستی که می‌خوای سوپرهیرو دیگران باشی. تو و آخه چه به این‌کارا.

می‌دونم که ترس منو جدی نمی‌گیرید، اما ترس من از آسیب زدن به دیگران جدیه. من واقعا می‌ترسیدم که دوست داشتن زیاد من بهش آسیب بزنه. که البته که زده بود. فقط من آنقدر ترسو بودم که باور کنم: «آدم برای چیزایی که می‌خواد باید بجنگه، نه اینکه ازشون فرار کنه.»

دو هفته عید نوروز و کمی قبل‌ترش رو خانواده در مشهد و تهران گذراندن، و من از وضع خراب معده‌ و روده در خونه ماندم.

دو هفته جهنمی بود. نه دلم می‌خواست چیزی بخورم و نه دلم می‌خواست کاری کنم. فقط می‌خواستم دراز بکشم و گریه کنم برای حال بد خودم. اما کاری از دستم برنمی‌‌اومد.

علائم من که از حدود کلاس نهم، حدود ۱۰ سال پیش خودش رو نشون داده بود دقیقا با علائم افسردگی شدید مو نمی‌زد. به عنوان یه دانشجوی روانشناسی بیشتر از این نمی‌تونستم این رو انکار کنم که نیازمند مراجع به روانپزشک و روانشناس‌ام.

اولین نوبتی که از یک روانپزشک خوب گیرم اومد رو گرفتم: اواسط خرداد

نمی‌دونستم چی کار می توانم بکنم، جز صبر راه دیگه‌ای نداشتم.

از کلاس نهم تا به حال چندین دوره آزمایش خون و چک‌آپ کل و ... داده بودم، نه فقط برای یک پزشک بلکه چندتا. از متخصص قلب گرفته تا مغز و اعصاب. همه میگفتن چیزی‌ات نیست. اما چطوری می‌تونستم باور کنم وقتی این حجم از درد تحمل می‌کردم، اون هم نه فقط روانی بلکه جسمانی هم.

برای مراجعه به روانپزشک گارد داشتم، چون از برچسب زدن خانواده آگاه بودم اما راه دیگه‌ای هم داشتم؟

نمی‌دونم چه حسی خواهید داشت وقتی به عنوان مراجعی با افسردگی ماژور MDD تشخیص داده میشید.

از یه نظر خوشحال بودم که مشکلم حل خواهد شد و از یه نظر خبر نداشتم این داروها چه بلایی به سرم خواهند آورد، چه خوب یا بد.

عذاب وجدانعید نوروزافسردگیداستان
۲
۱
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید