
من کلاس اول بودم که برای اولین بار، مهاجرت فامیلهامون به آمریکا توجهام را جلب کرد.
فامیلمون، کارشناسیاش رو تموم کرده بود، کسی که میخواست باهاش باشه رو هم در دانشگاه پیدا کرده بود و حالا عروسی گرفته بودند، که خداحافظی کنند و ایران را ترک کنند.
ماجرای رفتنشون در ذهن من یه سوال کاشت و یه عالمه دغدغه.
اینکه «اگه میشه جای دیگهای زندگی بهتری داشت، پس چرا این همه آدم این شرایط را تحمل میکنند.»
من به عنوان یه دهه هشتادی به عنوان اولین نسلی بزرگ شدم که اضمحلال یک جامعه و مردمی که دوستشون داشت رو با چشماش میدید.
کودکی من، با استرسهای خانوادهام از وضع اقتصادی پر شد.
با تماشای شکستِ امیدِ مردمی که دل به تغییر به وسیله «اعتراض» بسته بودند.
من از کودکی یاد گرفتم در مقابل سیاست سکوت کنم. یاد گرفتم که جایگاه من نیست برای امر بزرگان نظر بدم. و یاد گرفتم که زندگی ارزش حلقهآویز کردن خودم برای آزادی ارزشهای جمعی رو نداره.
البته چندان دور از انتظار نیست، که هر مادر و پدری خواهان رشد و زندهماندن فرزندشان باشند.
و من تلاش کردم فرزند خوبی باشم که از من انتظار میرفت. حتی اگر به معنای این بود که ساکت بمانم، و سکوتی را تحمل کنم که هر روز بیش از دیروز سهمی از نفسهایم را از من میگرفت.
من با دیدن تلاشهای برادرم برای رفتن بزرگ شدم.
و وقتی رفت، تا مدتها، دردی رو که از نبودش انکار میکردم به روی خودم نمیآوردم.
اینکه تنها یک برادر بزرگتر داشته باشی و به نوعی الگوی خیلی از جنبههای زندگی تو را تشکیل داده باشه، به خودی خودش نبودن ناگهانیاش را یک فاجعه معنا میکنه.
برای من همه چیز با دیدن مستند «میراث آلبرتا» شروع شد و همون نقطه بود که من برنامههام برای آینده رو چیدم: «قبول شدن در یک مدرسه راهنمایی و دبیرستان خوب مثل سمپاد - آوردن یک رتبه خوب در کنکور - تحصیل در یکی از دانشگاههای تهران - و رفتن - کجا؟ مهم نبود، فقط رفتن مهم بود. اینکه باقیماندهی میراث شکستخوردهی دیگرانی که رفتهبودند نباشم مهم بود. اینکه نباشم و اضمحلال کشوری رو ببینم که زمانی دوستش داشتم، مهم بود.»
برای من تنها یک کلمه از زمان کودکی معنا داشت: «جنگیدن»
این شاید مهمترین درسی بود که از نظر خودم از پدرم آموخته بودم.
پدرم با اینکه چندین بار مرز ورشکستگی را گذرانده بود توانسته بود، زندگیاش را نگه دارد.
او قهرمان زندگی من بود.
و تنها فردی بود که به معنای واقعی کلمه هیچ وقت از من قطع امید نکرد.
پس اگر «جنگیدن» برای او معنا داشت، برای من هم باید معنادار تلقی میشد.
هر موقع به رابطهی پدرم با خودم نگاه میکنم، به یاد انیمیشن How to train your dragons میافتم.
من و پدرم، دو آدم با دنیاهای متفاوت بودیم، اما روحیهی تلاشگری که در خونمون داشتیم، باعث میشد به هم احترام بگذاریم.
با اینکه شاید کلمهی پدر برای خیلیها با برچسب خودکامه و دیکتاتور همراه باشه، اما برای من معنای «گفتگو» میداد.
همینکه میتونستم با پدرم صحبت کنم و ایشون بهم گوش میداد و بهم اعتماد داشت، یه دنیا بهم میارزید.
هیچ وقت آرزو نکردم که پدرم را با پدرهای پولدارتر بقیهی فامیل عوض کنم. حتی اگه فکرش هم میاومد تو ذهنم، یه موضوع همواره پدر بودن دیگران را در مقابل پدربودن پدرم بیمعنا میکرد و اون: «اخلاق» بود.
«اخلاق» رو میتونم در سه کلمه خلاصه کنم: «شنونده + صبور + همدل»
و اینکه خودم هیچ وقت نمیتونستم خودم را به معیارهای پدرم برسونم، همواره حسرتی که اوتیس (Otis) در انیمیشن Barnyard تجربه میکرد رو برام تازه میکنه.
اینکه اینقدر پدرت خوب باشه، که فکر کنی هیچ وقت نمیتونی به اندازه اون خوب، مهربان و فداکار باشی.