ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۷)

یازده

انگار که روزگار من متعلق به خودم نیست و من در مکان و زمان اشتباه به سر می‌برم. هنوز گیج‌وویج می‌زنم.

هنوز گاهی خواب می‌بینم که در دوران دبیرستان به سر می‌برم، معلم، من رو پای تخته صدا می‌زنه و من هیچی به ذهنم نمیرسه. مثل اینکه ذهنم تماما سفید شده باشه. و چه احساس شرم عمیقی‌ای که تمام وجود من را فرامی‌گیره.

یه زمانی به قدرت «تمرین و تکرار» باور داشتم. مثل موتور خستگی‌ناپذیری که در مقابل شکست‌ها آخ نمیگه و به دویدن ادامه میده. مگه کسی هست که نخواد جای تونی استارک در فیلم مرد آهنی یک باشه.

اینکه به خودت باور داشته باشی و با وجود تمام ناملایمات به راهت ادامه بدی، نعمت بزرگیه.

تا زمانی که نشکسته بودم، معنی شکسته شدن توسط دیگران را نمی‌فهمیدم. نمی‌‌تونستم دیگران را وقتی مورد بدرفتاری سایرین یا انتقاد در مقابل جمع قرار می‌گیرند، درک کنم.

شکست همان‌طور که خرد و خاک‌شیرت می‌کند، به همان اندازه هم نیازه، تا تو را متوجه این کنه که:

«تو تنها آدم روی زمین نیستی، و اگر زندگی‌ای داری، اون را مدیون فداکاری یه سری افراد هستی. پس مواظب باش به خودت غره نشی و خودت را برتر و بالاتر از دیگران ندونی.»


هیچ شکستی به اندازه «از دست دادن» دردناک نیست. زمانی که می‌بازی، شاید هنوز هم به امید آینده ادامه بدی، اما وقتی از دست میدی، دیگر جای برگشتی وجود نداره.

از دست دادن به شکل‌های مختلفی خودش را برای هر کس نمایان میکنه. ممکنه کنکور را خراب کنی و از دست دادن این فرصت روزگارت رو سیاه کنه. یا از حضور شخص مهمی در زندگی‌ات بی‌بهره بشی که تو را در سوگ اون شخص غوطه‌ور کنه.

من تا چند سال پس از «شکست در کنکور تجربی برای قبولی پزشکی» هنوز هم نمی‌تونستم این شکست را بپذیرم. همان‌طور وقتی که، دیگر غزل نمی‌خواست منو ببینه، نمی‌خواستم این موضوع رو بپذیرم، و از انکار اینکه کاری از دست من برنمیاد، بیرون بیام.

«پذیرش» تنها مسیر برای درمان و به جلو قدم برداشتنه. و انکار با قفل کردن تو در یک زمان و مکان در گذشته یا آینده، تو را از زندگی کردن در زمان حال ساقط می‌کنه.

دوازده

احساس می‌کنم به قرن 14 در اروپا تبعید شده‌ام. در تاریکی عظیمی به سر می‌برم که گاهی من رو از نفس‌کشیدن محروم میکنه.

میدونم که ذهنم داره بازی‌ام میده. حتی انگار ذهنم هم می‌خواد که من افسردگی کنم. دلش می‌خواد من رو در غم فقدان آدم‌هایی که نعمت هم‌نشینی با آن‌ها را داشتم فرو ببره.


غزل سلفژ کار می‌کرد. این رو وقتی فهمیدم که آلبوم essentials max richter رو براش فرستادم.

قطعه مورد علاقه او Path 5 (Delta) بود.

هر از چند گاهی تعدادی از فایل‌هایی که روی آن‌ها کار می‌کرد رو برای من می‌فرستاد.

احساس می‌کنم در رویا به سر می‌برم. هنوز هم رنگ صداش، نفس‌هاش و چشم‌هاش از ذهنم محو نشده.

آدم‌ها هر کدوم اونقدر خاصن که هیچ کودم نمی‌تونن جای دیگری را برات بگیرن و این رو من از وقتی فهمیدم که حضور برادرم و غزل در زندگی من بی‌رنگ شد.

تلاش می‌کنم که ذهنم را متوقف کنم، اما با هر تلاش درد نبودنشون بیشتر میشه.

هر موقع حالم بد میشه، به خودم تحمیل می‌کنم که به «دویدن» پناه ببره.

حتی موقع دویدن هم ذهنم به هزارجا سر میکشه.

قطعه‌ی A Window to the Past از فیلم سوم مجموعه (هری پاتر) در سرم پخش میشه.

به خودم می‌گم:

هر روز دارم یه قدم به اون چیزی که روزگاری ازش ترس داشتم نزدیک میشم. مثل هری تنهام، با اینکه یه عالمه آدم خوب در اطرافم دارم. تنهام و ترس اینکه باید با ترس‌هام روبه‌رو بشم داره منو از پا درمیاره. گذشته و حسرت‌های متصل بهش و آینده و آرزوهای زنجیره‌ای‌اش مثل دیوانه‌‌سازها (Dementors) روحم رو میمِکَن. دامبلدور میگفت: «توی هاگوارتز، کمک همیشه به کسی که واقعاً کمک می‌خواد می‌رسه.» اما من چی؟ من هم به نقطه‌ای رسیدم که فکر آینده و آنچه که براش مقدر شدم، من رو می‌ترسونه. اینکه من هم مجبورم یه روز به ولدمورت درونم روبه‌رو بشم، منو از خواب محروم میکنه.

5 بهمن 1404

پذیرشداستانشرمسوگافسردگی
۴
۴
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید