
مواجهشدن با صحنهی ذوبشدن خالهی بزرگترم هر روز بیش از دیروز دردناک بود. دردی که خالهام مدتها رسیدگی به آن را به تعویق انداخته بود، سرانجام وقتی به آن رسیدگی کرد، خبر از تودهای سرطانی و بدخیم میداد.
بچههایش اصرار داشتند که حتما درمان را انجام دهد. اما خودش چندان اشتیاقی برای انجام درمان نداشت.
شیمیدرمانی او را از پای درآورده بود. هنوز وقتی تصویر روزهای آخر خاله در ذهنم زنده میشود، تنها چیزی که در ذهنم تکرار میشود «آرزوی یک مرگ سریع و کمدرد» است.
شاید خودخواهانه به نظر برسد، اما سرطان و اعتیاد هم اطرافیان و هم خود بیمار را از هم متلاشی میکند.
هنوزم که هنوز است بچههای خاله نتوانستهاند کامل با سوگ مادر کنار بیایند.
ماندن کنار کسی که دوستش داری و تماشاکردن ذوبشدنش از بزرگترین عذابهای زمینی است. حس بیاختیاری تام و اینکه از دست تو هیچ کاری ساخته نیست، تو را از شرم پر کرده و ذره ذره نابودت میکند.
این دوران برای من مصادف با کلاس یازدهم و دوازهم و بستهبودن مدرسهها به خاطر کورونا بود.
تنهایی عظیمی همه جا را فراگرفته بود.
به هر جا میخواستیم برویم، مثل طاعونزدهها به صورتمان ماکس میزدیم.
البته که صد رحمت به ماکسهای امروزی، وگرنه نقابهایی که مردم اروپا در زمان طاعون میپوشیدن، وحشت حاصل از بیماری رو صدبرابر میکرد.
مرگ نابهنگام پدربزرگم به خاطر کورونا و سپس خالهام، خانواده ما را حدودا از هم پاشید.
دو سه هفته پیش از اینکه باباعزیز فوت کند، من برای آخرین بار او را دیدم. قبل از اینکه به بیمارستان منتقل شود.
خاکسپاری باباعزیز اولین خاکسپاری من بود.
به دلیل کورونا اجازهی گرفتن مراسم داده نمیشد. خانوادگی، برای مراسم تشییع جنازه حاضر شدیم.
برای خارج کردن پیکر ایشون از آمبولانس، من در سمت راست حضور داشتم و برادر و دو پسرخالههایم در دو سمت دیگر. فضای سنگینی بود. دیدن قبر خالی و گذاشتن جنازه کفنشده در قبر عمیقی که کنده شده بود، موی را بر تنم سیخ کرد. به راستی که بیش از آنکه غمانگیز باشد، ترسناک بود.
از پدربزرگی که سالها با او بزرگ شده بودم، هیچ نشانهای نبود. سپردن جسمش به خاک به مانند خیانت میمانست.
من هنوز در شوک به سر میبُردم. آنقدر اتفاقات با روند سریعی در جریان بودند که باور به اینکه همه چیز واقعی است برای من سخت بود.
دو ماه بعد همین روند برای خالهام تکرار شد.
من که هنوز در سوگ کنکور و جریان انتخاب واحد به سر میبردم، در همان حال و هوا شروع به خواندن کنکور برای سال دوم کردم.
مگر آدمی چقدر میتواند احساسات خود را سرکوب کند و از احساس درد جلوگیری کند؟ بالاخره برای هر کس لحظهای پیش میآید که همه چیز از هم گسلانده میشود.
بعد از رفتن برادرم از ایران، حدود یک سال بعد از این ماجراها، به نقطهای از انفصال رسیده بودم که دیگر نمیتوانستم خودم را تحمل کنم.
همچون باران باریدی. خیسم کردی.
و الان منای بی بال و پر مانده است.
مثل این است که ستارههای کهکشانام،
در برخوردی سهمگین، در هم کوبیده و محو شده باشند.
نیستی اما بودنت رو همهجا میتوانم ببینم.
انفجاری که در درون من رخ داد،
خاکستری را در تمام وجودم پخش کرد، و بذرهایی را به زیرشان پنهان داشت،
تا دوباره امید زندگی را در خود بازیابم.
به حافظه اعتمادی نیست.
میدانم مدتی که بگذرد، قطعههای هر خاطره طور دیگری در ذهنم بازنمایی خواهند شد.
برای همین است که به نوشتن معتادم. به این میماند که از قدرت جادویی برخوردار باشد. چیزهایی را به سطح خودآگاهت میآورد که هیچ ایدهای در باب پیدایششان نخواهی داشت و به نحوی قطعات پازل رویدادها را کنار هم میچیند که ترکیب حاصل فرای پیشبینی تو خواهد بود.
با نوشتن میتوان به لایههای عمیقتر از هر خاطره نفوذ کرد و هر رویداد را دوباره به شکل جدیدی مرور کرد.
اگر به اندازهی کافی برای شیرجه به عمق نامحدود ناخودآگاهت قوی باشی، خواهی یافت که رویدادها همچون زنجیرهاند، و هر یک ریشه و اتصالی در دیگری دارند.
بعد از امتحانات ترم دوم بود که بالاخره غزل قبول کرد که برای اولین بار من را در بیرون دانشگاه ببیند.
همانروزها بود که دوباره به سمت نوشتن برگشتم.
همین الان که مینویسم برای اولین بار است که به ارتباط بین غزل و بازگشت من به نوشتن پی میبرم.
نوشتن در هر لحظه چیز جدیدی برای رونمایی به تو دارد.
باید داستانی در پشت تواناییِ خارقالعادهای که نوشتن به ما اعطا میکند خوابیده باشد.
این مجموعه نوشته ادامه دارد ...
6 بهمن 1404