ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

شعر: شکوفه‌یِ انگشتانت

به شاخه‌های درختان بیرون پنجره زل زده‌اند.
دست به بالا آورده، دعاکنان
مثل پرندگانی که بال می‌زنند،
با نسیمِ زمستانی به نرمشِ اندامگان خود می‌پردازند.

به شاخه‌ها خیره می‌شوم.
یادِ تو است که در هر نفس زنده است.
در این فکرم که شکوفه‌های بهاری را شاید چند وقت دیگر ببینم.
اما دستان تو چطور؟
آیا هرگز خواهم توانست شکوفه‌زدن دوباره‌‌ی انگشتانت را تماشا و لمس کنم؟

روزگار غریبی است رفیقِ من.
آنچه در دل داری، پنهان همی‌داری در عمق دلت.
و لبخندی می‌کاری در کنجِ لبت تا معمولی به نظر آیی.
تا رسوا نباشی از شرمساریِ دلت،
از شکستگیِ آجربه‌آجرِ قلبت،
از فرونشستِ پرده‌های درون شکمت،
از چشمانی که پژمرده‌اند و
دست و پاهایی که از ضعف بر هم تکیه داده‌اند.

رو به آینه می‌کنم.
به این می‌ماند که به او چشم دوخته‌ باشم.
از خود می‌پرسم:
«مگر می‌شود آدمی با حسرت زنده بماند؟»

چشم‌هایم را که می‌بندم.
تو را می‌بینم،
که موهایت را از پشت بافته‌ای.
که پشت کرده‌ای به من.
و نمی‌گذاری تلالو چشمانم را در چشمانت ببینم.
به تو سیب تعارف می‌کنم.
دستم را پس می‌زنی،
و سیب به زمین می‌افتد.

شکوفهشعربهارسوگعشق
۱۰
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید