ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۲ ساعت پیش

غربت تنها در غربت نیست، ممکن است خودت هم با خودت «غریبه» باشی

به این می‌ماند که به تاریکی عادت کرده باشم.

مثل Nosferatu خود را در غاری پنهان کرده باشم، و خود را آسیب‌پذیر در برابر دیگران بدانم.

و به من حق بدهید که وقتی هر از گاهی نوری از ناکجاآباد به درون من بتابد، به زندگی شک کنم.
به من حق بدهید که پارانوئید باشم.
به من حق بدهید که شادی را لاجرم بی‌سیم‌جیم‌کردن نپذیرم.

روی برمی‌‌گردانم از آن نور و به قفس خود برمی‌گردم.

روزگار در ذهنم «سیاه‌و‌سفیدی ماندگار» شده است.
مثل نوار فیلم 24 ساعتش تکرار می‌شود و حتی حق اینکه متوقفش کنم را ندارم.

با وجود این، انگار در تاریکی‌ماندن و برق‌ها را خاموش کردن آسان‌تر از هر کار دیگری است.

دلم نمی‌خواهد مسموم امیدِ بَرفَکی دیگران شوم.
دلم نمی‌خواهد ضعیف باشم.
دلم نمی‌خواهد عاشق باشم.

«همین احساسات‌اند که آدمی را ضعیف می‌کنند.»
آیا واقعا چنین است؟ پس چرا هنوز زنده‌ام؟

«نمی‌دانم. شاید جایی از زندگی کسی به من گفت که دوست‌داشتنی نیستی یا ارزش محبت‌دیدن را نداری، یا شاید هم خودم به این نتیجه رسیدم.»

با خودم می‌گویم:

«شاید کمی نور در دلم مانده است. شاید کمی محبت از زندگی در جیب نخ‌نمای جانم پنهان کرده باشم.»

دلم می‌خواهد دوستانی داشته باشم، که با هم کتاب‌ها بخوانیم و در موردشان بحث کنیم.

دلم آدم‌هایی را می‌خواهد که دغدغه‌مان یکی باشد.

دلم می‌خواهد به جای صدای تکراری خودم، صدای دیگران در ذهنم، وقتی که تنها هستم، تکرار شود.

چرا آخر دوستی اینقدر سخت شده است؟

یا شاید هم این «من» هستم که برای ارتباط گرفتن تشنه‌‌ام.

به این می‌ماند که مزرعه‌ای داشته باشم اما منتظر دانه‌های دیگران برای باروری زمینم باشم.

خدایا گله دارم و چندی سوال. نمی‌شد حسرت بودن دیگری‌ای که ذهنم همواره به دنبالش هست را در ذهنم من نمی‌کاشتی؟ نمی‌شد انسان‌ها واقعا با لک‌لک‌ها به زمین فرستاده‌می‌شدند.

ذهنم خسته است و می‌دانم که اراجیفم خریدار نخواهد داشت.

اما انگار در ته دلم چاه‌کنی، چاهی به عمق بسیار کنده است، برای یافتن امید. برای یافتن آن دیگری. برای مرهم‌گذاشتن بر زخم‌های کودکی‌ام.

پر از زخمم اما از روبه‌رو شدن با زخم‌هایم ترس دارم.

کودکِ درونِ من تبعیدشده است. حتی دلم هم چشم دیدنش را ندارد، پس چگونه می‌خواهم دیگری‌ای را بیابم که حتی شده است برای چند لحظه هم کودکِ مغمومِ من را در سینه بگیرد و آرام کند.

به مانند اینکه خودم را در دادگاهی خواسته باشم، از خودم می‌پرسم:

آیا این خواسته‌ای سهمگین است؟

آیا نباید امید داشت به وجود کسی که به تو محبت داشته باشد؟

آیا هر آنچه می‌خواهم و در ذهن خود در باب‌اش نقشه‌ها سر هم می‌کنم باید در «من» خلاصه شود.

آیا باید درگاه دلم را بر روی محبت ببندم، و مانند آقای اِسکروج (شخصیت اصلی رمان سرود کریسمس چارلز دیکنز) زندگی کنم؟

آیا آنچه می‌خواهم خارج از غایت هستی برای برآورده کردن است؟


ذهنم حتی همین الان هم نمی‌خواهد این سوال‌ها را بشنود. گوش‌هایش را گرفته است و تنها داد می‌زند تا مرا نشنود.

غربت تنها در غربت نیست. ممکن است خودت هم با خودت «غریبه» باشی.


چند مورد که فکر می‌کنم، دوستان گلم دوست داشته باشند در موردش بدونند:
اقتباس جدیدی از شخصیت Nosferatu ساخته شده است که ارزش دیدن دارد: Nosferatu 2024
انیمیشنی در باب لک‌لک‌ها: Storks 2016
اقتباسی از رمان سرود کریسمس چارلز دیکنز ساخته شده است که من عاشقش هستم. پیشنهاد می‌کنم این مورد را حتما تماشا کنید: A Christmas Carol 2009
و در انتها پیشنهاد می‌کنم، این دو فیلم را ببینید. Warm Bodies 2013 و About a Boy 2002

فیلمغربتتنهاییدیگریعشق
۱
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید