ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

می‌خواهم شهرزادِ قصه‌ی خودم باشم

evermore - Taylor Swift
evermore - Taylor Swift

شاید به لحظه‌هایی در زندگی خود برخورد کنید که باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنید. لحظه‌هایی که احساس کرده‌اید حق شما پایمال شده و چیزی از شما دریغ داشته شده که کاملن حق شما بوده است. لحظه‌هایی که دلتان می‌خواست به عالم و آدم فحش بدهید و برای بدبیاری‌هایتان آنقدر مشت به دیوار بکوبید که دستتان بِشِکَند.  

و عجیب‌تر آنکه وقتی به همه‌ی آنچه در گذشته برای شما رخ داده است، بعد از مدتی، نگاه می‌کنید، احساس می‌کنید از مسیری که باید در آن می‌بودید آنقدر جدا افتاده‌اید که دیگر جبران آن موثر نیست.

واقعیت‌های ذهنی‌ای که برای خودمان می‌سازیم خیلی خطرناک‌تر از چیزی هستند که شاید فکرش را بکنیم.  ذهن ما به نحوی دنیا را درونی‌سازی می‌کند که ما از او می‌خواهیم. اگر به همه‌ی ورودی‌های ادراکی‌مان یک «منفی» اضافه کنیم، چگونه می‌توانیم از خودمان انتظار داشته باشیم که آماده‌ی روزمرگی پراسترس باشیم.

حتی در زمان‌هایی که فکر می‌کنید که هیچ کاری از دست شما ساخته نیست، هست نقطه‌های خالی‌ای در زندگی شما و دیگران که پر شدن آن‌ها به وجود شما نیازمند است.


می‌دانم که روزی سه بار به دویدن نیاز دارم، اما در این صورت حدود 2.5 ساعت را از دست می‌دهم. برای همین از مرور ثابت آن دست کشیده‌ام یا از تعداد آن کاسته‌ام. وقتی بدنم داغ می‌شود، قلبم به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبد و بعد به خانه آمده و آب یخ را روی بدنم می‌گیرم، حسی به من دست می‌دهد که هیچ جای دیگری نمی‌توانم تکرار آن را به دست بیاورم.

می‌خواهم شهرزاد قصه‌ی خودم باشم. می‌خواهم تا آخرین صفحات باقی بمانم و به جای خواندن یا خوردن ته‌مانده‌ی قصه‌های دیگران، قصه‌ی خودم را بنویسم. نمی‌خواهم در نقش پس‌ماندِ زندگی دیگران بازی کنم، می‌خواهم تولیدکننده‌ی ارزش باشم و نه تنها مصرف‌کننده‌ی آن و برای آن نیاز دارم نقاط نشتی برنامه‌ام را پیدا کنم.

 نه اینکه هر روز صبح مثل الان انرژی کافی را داشته باشم، بلکه صبح‌هایی وجود دارند که می‌دانم این زندگی را نمی‌خواهم.

این جمله‌ای است که چند روز پیش نوشتم:

صبح ها وقتی تلاش می‌کنم نعشه‌ام را از روی زمین جمع کنم و هر طور شده خودم را به بالا بکشم، مخم چندباره تالاپی به متکی می‌خورد. عجب بساطی است صبح های خمار و افسرده.

 


به نظر من اینکه خودت را به چه عادت‌هایی گره می‌زنی خیلی در روندی که به جلو قدم برمی‌داری تاثیر دارد.

من سعی کرده‌ام برای نوشتن و خواندن زمان بدزدم.

برای دویدن زمان مشخص داشته باشم که بهانه‌ای برایش نیاورم و هر روز یک پروژه را به طور مشخص به پایان برسانم. 

اما هستند روزهایی که چون طاعون، تو را از درون چنان می‌خورند که تا به خودت می‌آیی، تنها کاری که می‌توانی انجام دهی، کشیدن این جسم بی‌جان به سمت رخت‌خواب یا گوشه‌ی اتاق است تا نفسی تازه کنی.

عیبی ندارد  زمان‌هایی را هم به نفس‌تازه‌کردن و تجدید انرژی‌‌ات اختصاص بدهی.

گاهی یک فیلم خوب، یک رمانِ کاردرست یا یک پیاده‌روی چنان آدمی را  شارژ می‌کند که بعد از انجام آن خودت را برای چنین اکتشافی ستایش خواهی کرد.

 


راستی خواهشا اگر گاهی به سیگار لب می‌زنی، دوست خوبم ازت خواهش می‌کنم  به ریه‌ات رحم کن. تا وقتی کِراکِت‌ هست چه نیازی به سیگار و قلیان است. ها؟


1405/03/01 - Friday - May 22, 2026 - 10 : 46 : 40 AM

داستانروایتخودشهرزاد
۲۲
۸
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید