ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

پیری یعنی ...

خدابیامرز، زیگموند فروید
خدابیامرز، زیگموند فروید

مَطلَع را با این بیت از استاد شهریار آغاز می‌کنم:

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند
بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند


چند وقتی است که به پیری فکر می‌کنم.
به اینکه شاید مدت کم دیگری برایم مانده باشد.
به اینکه شاید آنقدرها هم که فکر می‌کنم وقت ندارم، اما هنوز زندگی نکرده‌ام.
همه‌اش هر چه بوده تا الان، فقط درس، درس، درس.
از مهمانی گرفته تا سفر را قیدش را زده‌‌ام برای چه؟

به خودم گفتم: «کاشکی در هر روز اینقدر زمان وجود داشت که آدم می‌تونست تک تک نفس‌هایش را به کلمه تبدیل کند.»


تصور مرگِ خودمان اساساً غیرممکن است، و هر بار که می‌کوشیم تا چنین کنیم، درمی‌یابیم که در واقع هنوز به عنوان تماشاگر حضور داریم.»
سیگموند فروید - Thoughts for the Times on War and Death 1915


«چرا اینکه آدمی مرگ رو برای خودش تصور کنه، اینقدر سخته؟»

این سوالیه که مدتی است در ذهنم وول‌وول می‌خورد.

نیازمند داستانی ثابت از خودم هستم.

برای اینکه خودم را جمع‌و‌جور کنم (pulling myself together) به یک روایت سلیس و کامل نیاز دارم.

روایتی که ناتمام‌مانده باشد و نیاز به کامل‌شدن داشته باشد.

داستانی که به من فرصت دوباره‌ی اثبات‌کردن خود را بدهد.

دوست دارم دوباره سبز شوم.

سپیدارهایی که منتظرم هستند را قلمه بزنم و در باغچه‌ی ذهنم بکارمشان.

منتظر خیلی چیزها هستم.

احساس می‌کنم هنوز زندگی در من به پایان نرسیده است.

یا اگر به پایان خود نزدیک است، هنوز مقداری دیگر جوهر برای نوشتن در خود دارد.

اما با همه‌ی این‌ها،

وقتی کسی نیست که با او صحبت کنم،

وقتی صدایی نیست که نسبت به آنچه که فکر می‌کنم، نظرش را بگوید، با خودم هم غریبه می‌شوم.

نمی‌دانم حس کرده‌ای که دوست داشته باشی که شنیده شوی.

همان‌گونه که دوست داشته باشی، دیگران تو را بخوانند.

مدتی به انگلیسی و آلمانی می‌نوشتم، اما جوهر کلامم در حال خشک شدن است.

از روزی که دیگر نتوانم بنویسم یا کلمه‌ای از من به بیرون تراوش نکند می‌ترسم.

می‌گویند فیتزجرالد در اواخر عمر خود، در دهه چهارم زندگی‌اش، در دورانی گیر کرده بود که هیچ وقت نتوانست به طور کامل از آن به بیرون رهایی یابد.

اسم این دوران را خود او "شب تاریک روح (the dark night of the soul)" گذاشته بود.

می‌دانم روزی که قلمم خشک شود، در حال نزدیک شدن به پایان خودم هستم،

مثل فیتزجرالد.

کی باورش می‌شد، چنین زود با حمله‌ی قلبی فوت کند. تنها دل‌شکستگی هست که می‌تواند آدمی را به این شکل از پا بیندازد.

یه لیست بلندبالا از فیلم و کتاب دارم، خودم را هل می‌دهم که به سمت‌شان روم،

اما هر چه بیشتر خودم را هل می‌دهم، بیشتر زندگی از من فرار می‌کند.

دیدن فیلم برایم سخت شده است، اما هنوز می‌توانم کمی بخوانم، با اینکه بیشتر کتاب‌های صوتی را اخیرا ترجیح داده‌ام.

امیدوارم این دوران به خاموشی‌ای سیاه بدل نشود.

شاید این تنها کاری است که می‌توانم بکنم: امیدواری.

قبل‌ترها می‌توانستم سری به goodreads بزنم یا از مجله‌های موردعلاقه‌ام به انگلیسی مطلب بخوانم. یا پادکست‌های آلمانی‌ام را گوش کنم و هر چقدر که دلم می‌خواد فیلم فرانسوی و روسی ببینم. اما الان چطور؟

راستش اینترنت - که قدرش را ندانستم - هیچ وقت فکر نمی‌کردم به این سادگی پر بکشد.

یعنی هر فکری برایم ممکن بود، ولی نه اینکه کار به جایی بکشد که اینترنت پرو را برای فروش به قیمت گزاف به مردم پیشنهاد بدهند.

یکی از جمله‌های پیرمرد در رمان "پیرمرد و دریا" در یادم مانده است که برایتان می‌آورمش:

«هیچ کس نباید در پیری تنها باشد... اما این اجتناب‌ناپذیر است.»

گاهی به خودم می‌گوید: «شاید پیری خیلی زودتر از آنچه از آن خبر داشته باشی، به سراغت آمده است.»

پیری یعنی همین دیگر. یعنی کسی را نداشته باشی که تو را بشنود. یعنی فقدان حضور هم‌صحبت و هم‌نشینی که دل آدمی را همچون برف در خودش آب می‌کند.

بارها شده است از خودم پرسیده‌ام: «ایران به چه سمتی می‌رود. اگر روزی دیگر ویرگولی وجود نداشته باشد چه؟ اگر روزی دیگر تنها من در خودم و تنها در خودم و کتاب‌های اطرافم گیر کنم چه؟ محتمل است نه؟ اینکه آدمی تنها دوستانش را با قلمشان در ویرگول بشناسد، نگران‌کننده است نه؟»

به خودم لعن و نفرین هم می‌توانم بفرستم، نه اینکه همواره «باادب و آراسته» با خودم برخورد کنم. از دست خودم ناراحتم. از اینکه شاید اگر کمی حرف‌ برادرم را جدی‌تر گرفته بودم، الان اینقدر تنها نبودم. (در باب مهاجرت)

ایران را دوست دارم، و اینکه به زور مرا مجبور به تَرکَش می‌کنند، ذغال داغ به قلبم می‌فشارد.


این نوشته تقدیم می‌شود به خانوم قلم عزیز


1405/02/29 - Tuesday - May 19, 2026 - 04 : 56 : 08 PM

پیریاینترنتمرگافسردگی
۱۱
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید