
چرا باید زندگینامه خودمان را بنویسیم؟
شاید نیاز باشد این پرسش را به پرسشهای ریزتری تقسیم کنیم تا پاسخ دادن به آن و هدایت مسیر ذهنیمان آسانتر شود:
تاریخ به دلیل همرسانیِ یک داستان مشترک، موجبِ اتصالِ مردم یک جامعه به یکدیگر میشود.
وبه همین دلیل هم است که تاریخ مقاومت در برابر شرایط سخت را برای ایشان آسانتر میکند.
احتمال اینکه شما به فردی که با داستانی مشابهِ داستانِ شما بزرگ شده است اعتماد کنید بیشتر است تا ... .
نوشتن به ما کمک میکند تا به جاودانگی نزدیکتر شویم.
چون تنها به وسیلهی خواندن تاریخ است که میتوان دهها و یا صدها سال عقب و جلو رفت، بیآنکه نیاز به اختراع ماشین زمین باشد. به تعبیری «تاریخ» میل ما برای جاودانگی را ارضا میکند.
استدلال معروف مورخ فرانسوی Michel de Certeau این بود که «مهمترین هدف تاریخ، کمک به ما برای مقابله با ترس است.»
و چه کارها که انسان برای مقابله با این ترس نکرده است: از ساختن تقویم گرفته تا ساعت، همگی نشانگر تلاشهای انسان برای دادن چهارچوب به ناشناختگی طبیعت و کنترل بیشتر آن هستند.
نوشتن تاریخ، مکالمهای درونی بین اعضای یک ملت شکل میدهد. به این نحو هر کس میتواند تفسیر و برداشت خود از وقایع را ارائه دهد.
نوشتن از تاریخ شخصی خود به ما کمک میکند تا بر آنچه به طور تصادفی از آن عبور میکنیم، تامل کنیم و به دنبال معنای رویدادها باشیم.
نوشتن به شما این فرصت را میدهد که آنچه را که تجربه کردهاید با سرعتِ کمتری از مقابلِ چشمانِ ذهن خود بگذرانید و به آنچه تجربه کردهاید نام ببخشید. تبدیل تروماها به کلمات از قدرت آنها میکاهد و به شما کمک میکند تا مسیری به منظور درمان شدن خود را بپیمایید.
با نوشتن ارزشهای شخصی و آنچه به آن توجه بیشتری دارید آشکار میشود و پس از خوانش نوشتهی خود میتوانید از نحوهی قضاوتتان دربارهی خودتان آگاه شوید.
به این وسیله ارزشهایِ اساسیتان، با نوشتن مکرر برایتان تکرار میشود و در این صورت محتملتر خواهد بود که به سمت عملکردن به آنها گام بردارید.
هر کس داستانی بهطورمکررآپدیتشونده از خود را در ذهنش نگه میدارد که نوشتن آگاهانهی آن به ما کمک میکند تا اهداف و خواستههای خود را راحتتر شناسایی کنیم و زندگی خود را به سمت آنچه میخواهیم توسعه دهیم.
نوشتن به طور روزانه در مورد خود، کمک میکند تصویرِ منسجمتری از خودمان داشته باشیم چون حافظه قابل اعتماد نیست و امکان تحریف وقایع به مرور زمان وجود دارد.
برای تشریح بیشتر این بخش شما را به مقالههای Dan McAdams ارجاع میدهم.
وقتی از ما خواسته میشود خودمان را معرفی کنیم، آنچه در مقابل دیگران به زبان میآوریم، بیشتر شبیه به قصهای است که بارها بازنویسی شده باشد تا هر چیز دیگری.
و مگر غیر از این است که ما آنچه را که به آن علاقهمندیم تکرار میکنیم.
پس اگر داستانگویی و گفتن داستان شخصی چنین باب شده است حتمن ریشهای در علاقهی انسان به این مورد هم دارد.
از آنجا که برای هر یک از رفتارهای انسان تبیینی فیزیولوژیک وجود دارد، برای این علاقه و جهتگیری هم باید دلیلی وجود داشته باشد.
داستان به ما فرصتی برای کشفِ لایههای عمیقتر زندگی میدهد. به این وسیله ما با قرار دادن خود به جای شخصیتهای داستان میتوانیم از تجربیات شخصیتها درس بگیریم و با خطرات آشنا شویم و راههای مقابله با تهدیدها را بیاموزیم.
پس داستان از نظر تکاملی به انسان کمک کرده است و برای همین هم هست که به طور سنتی داستانگویی نقلی یا سینهبهسینه و سپس نوشتاری باب بوده است.
هنگام شنیدن داستان نواحیای از مغز فعال میشوند که مرتبط با تجربهی مستقیم رویداد است.
در این صورت به صورت شبیهسازی شده فرد از تجربهای بهرهمند شده و راههای مقابله با تهدید را میآموزد.
داستان همانندی دستگاهی است که به رشد و بلوغ احساسات گوناگون کمک میکند. داستان به فرد کمک میکند که حالتهای مختلف احساسی را تجربه کند، بتواند زندگی را از چشم دیگران ببیند و درک عمیق تری از عواطف انسانی پیدا کند.
علت نورولوژیک این توانایی در همانندسازی احساسات هم، به وجود «نورونهای آیینهای» در مغز بازمیگردد.
برای همین هم هست که انسانها عاشقِ قصه و داستان هستند.
چون قصه و داستان جوهرهیِ تجارب و زندگانی هر فرد است که برای جمعآوری و مختصرسازی آن، کوشیده شده است تا به این قالب دربیاید.
ذهن انسان برای معنادادن به رویدادها به دنبال الگوریتمی برای شناخت محیط اطراف است.
به طور ذاتی ذهن انسان به دنبال معنادهی و اتصال وقایع به یکدیگر است.
این علاقهی انسان به الگوجویی (Pattern-seeking) او را به سمت کنجکاوی برای شناخت بیشتر پدیدهها پیش میبرد.
با کنجکاوی هر چه بیشتر انسان و یافتن پاسخهای تازه، مدار پاداش مغز با ترشح دوپامین این رفتار را تقویت کرده و موجب ایجاد احساس لذت میشود که در ادامهداربودن این رفتار بیتاثیر نیست.
انسان موجودی اجتماعی است و در ذات این قضیه شکی نیست اما تمام نیازهای اجتماعی انسان از طریق تعامل با سایرین نمیتواند ارضا شود، چون
در یک رابطهیِ واقعی امکان خوانشِ ذهن طرف مقابل به طور کامل وجود ندارد.
فرهنگ به شما اجازه برآوردهکردن تمام نیازهایتان از راههای گوناگون را نمیدهد.
برای شما امکان تجربهی انواع تجارب وجود ندارد برای مثال خشم، ترس یا غم شدید (کمک به تنظیم هیجانی)
به وسیلهی داستانها ما با شخصیتهای گوناگون داستان همذاتپنداری میکنیم، که این مورد به ما کمک میکند تا بتوانیم خود را جای شخصیتها گذاشته و از منظر آنها به داستان نگاه کنیم. خود این موضوع نوعی تجربهی بسیار نزدیک به واقعیت است، که برای ما احساسی حاصل از نزدیکی و اعتماد شکل میدهد که توسط هورمون اکسیتوسین تسهیل میشود.
داستانها به ما کمک میکنند بخشی کوچک از یک کل بزرگتر باشیم.
کارکرد اسطورهها، افسانههای ملی، مذهب و حتی تاریخ نیز به همین شکل است.
این موارد با ایجاد حس «ما» به افزایش همبستگی افراد یک جامعه کمک میکنند.
برای خواندن بیشتر در این باب شما را به کتاب «حیوان قصهگو» از جاناتان گاتشال (Jonathan Gottschall) ارجاع میدهم.
با بررسی ریشهی تکاملی داستان و چرایی ماندگاری آن پس از صدها سال و سینهبهسینه شدن آن حکایت از اهمیت وجود داستان در بطن زندگی انسان میدهد.
حال نیاز است به این پرسش پاسخ دهیم که «چرا نوع خاصی از داستانگویی یعنی «زندگینامه نویسی» در فرهنگ غرب رایجتر از فرهنگ شرق است و این مسئله چه تاثیری در رشد سریع این جوامع داشته است؟»
یکی از دلایل آن میتواند به فردگراتربودن فرهنگ غرب و جمعگراتربودن فرهنگ شرق مرتبط باشد اما تنها و الزاما این ارتباط برای توضیح این مسئله کافی نیست.
در غرب نیز مانند شرق، در دورهای، زندگینامهنویسی تنها در انحصار «مردان بزرگ» (پادشاهان، ژنرالها، قدیسان) بود.
توماس کارلایل، فیلسوف اسکاتلندی، در قرن نوزدهم گفت: «تاریخ جهان چیزی جز زندگینامه مردان بزرگ نیست.» اما تغییرات اجتماعی عظیم (پیدایش طبقه متوسط، انقلابهای لیبرال)، پیشرفت فناوری (ظهور اینترنت، شبکههای اجتماعی، وبلاگها) و ... این انحصار را شکست.
خواندن در مورد نظریه ذهن (Theory of Mind) وقتی که در حال مطالعه در باب اختلالات طیف اوتیسم بودم، من را به سمت این پرسش برد که «زندگینامهنویسی در فرایند رشد چگونه میتواند موثر باشد؟»
بعد از خوانش زندگینامه نوشته شده توسط جی دی ونس به نام «هیل بیلی» بیشتر به واقعیت این موضوع که «در فرهنگ غرب نوشتن زندگینامه فقط یک کار شخصی نیست، بلکه نقشی حیاتی در پیشبرد جامعه دارد» پی بردم.
اما چگونه؟
به وسیلهی مطالعهی داستان زندگی دیگران و نوشتنِ داستان زندگی خودشان، افرادِ جامعه فضایی همدلانه را شکل میدهند که به وسیلهی آن میکوشند جهان را از زاویهیِ دید دیگری درک و تفسیر کنند. (این توانایی با نظریه ذهن در ارتباط است.)
گروههایی که صدایشان در طول تاریخ سرکوب شده با نوشتن زندگینامه خود و اشتراکگذاری آن برای به چالشکشیدن کلیشههای جمعی میکوشند تا هویت جمعی جدیدی را شکل دهند.
افراد با نوشتن زندگینامهی خود شبکههای حمایت جمعیای را تشکیل میدهند که ادامهدادن مسیر موفقیت را برای افراد سادهتر میکند.
ما با نوشتن روایت خودمان از آنچه بر ما گذشته است، نقشی فعال در هویتسازی خود میپذیریم.
به باور دونالد پلیس، روانشناس دانشگاه نورثوسترن، انسانها هویت خود را در سه لایه میسازند، و نوشتن از آن به ما کمک میکند که از لایهی دوم به سوم قدم بگذاریم و نویسندهی سرنوشت خود باشیم، نه تنها بازیگر یا تماشگر آن.
لایه نخست (تا ۲ سالگی): خود به مثابه بازیگرِ صِرف (تعریف خود از طریق نقشهای اجتماعی)
لایه دوم (از ۸ سالگی): خود به مثابه عاملِ کنشگر (توانایی هدفگذاری و برنامهریزی)
لایه سوم (جوانی تا پایان عمر): خود به مثابه نویسنده (ساخت روایتی منسجم از کیستی و چرایی کارهایمان)
نوشتن برای ما بستری امن فراهم میکند که به ما اجازه میدهد به خاطرات آسیبزای خود ساختاری منسجم داده و از درد روانی خود بکاهیم.
با نوشتن از خود میتوانیم الگوی پنهان معناساز بین تجربیات گذشته خود را کشف کنیم.
4- نوشتن داستان زندگی خود نه تنها بر احساس ما نسبت به گذشته خود، بلکه بر کنش ما در زمان حال نیز تاثیر میگذارد.
5- بخش بزرگی از روایتهایی که در ذهن خود داریم از سوی جامعه بر ما تحمیل شده است. نوشتن به ما کمک میکند که «خودآگاهی» خود را افزایش داده و با شکستن این قالبهای تحمیلی، روایت و قالب ویژهی خود را به مرور بازسازی کنیم.
برای خواندن بیشتر در این باب شما را به جستجو در باب مفهوم « هویت روایی - Narrative Identity » که از سوی دونالد پلیس معرفی شده است ارجاع میدهم.
1405/02/30 - Wednesday - May 20, 2026 - 07 : 14 : 38 AM